Showing posts with label پائولو کوئیلو. Show all posts
Showing posts with label پائولو کوئیلو. Show all posts

Tuesday, August 2, 2011

شیرجه تو رؤیاهای کودکی...

الف می خونم... اگه مفهوم تناسخ راست باشه، محمد الان داره یه جایی بین ماها زندگی می کنه... شاید فحش می ده و می گه shit، چه کثافتی زدم به دنیا... شاید هم با باتوم می زنه تو سر سوری ها... شاید هم تو کره شمالی فکر می کنه رهبرش به خورشید پیوسته... حتی ممکنه همون نروژی باشه که ترور کرد...

بچه که بودم، یکی از رؤیاهام (و مثل اکثر رؤیاهام، همراه با تصویر) این بود که تو جوونی شلوارک و تی شرت بپوشم، بشینم پشت ترک موتور مهدی موعود/سوشیانت/عیسی(هرچی که اسمش رو می ذاری! برای من مهدی بود)... تو خیابونها با هم ویراژ بدیم... تو کودکی، حس پیچیدن باد لای موهام... حس بغل کردن یکی که باید بیاد و بالاخره اومده، این که تو دستهای منه و آزاده، حس تکیه دادن بهش توی اون سرعت... خیلی خیلی برام جذاب بود...

با خوندن نظر قرآن نسبت به تناسخ، با کلمه های کوئیلو، این رؤیا برام زنده شد... یکهو بعد این همه سال... دوستش دارم...
*
از اون پست ها که مدام تکمیلش می کنم....
اون هم الان که پی دی اف دارم و نه کاغذ...
*
شاید باید اینطور باشه... شاید باید اینجا باشم. که سفر کنم. آمریکا رو نمی شه سفر کرد تا تموم شه! شاید باید اینجا باشم...
کوله ام رو ی دوش، کفشها به پا... 17ساعت قطار... آمادگی اش را دارم؟ آمادگی اش رو دارم....
*
I think I have to face it... 
soon... 
someday...
"...
Blink your eyes just once and see everything in ruins

Did you ever hear what I told you?
Did you ever read what I wrote you?
Did you ever listen to what we played?
Did you ever let in what the world said?
Did we get this far just to feel your hate?
Did we play to become only pawns in the game?
How blind can you be, don't you see?
You chose the long road, but we'll be waiting

Bye, bye, beautiful!
Bye, bye, beautiful!

...
Blindfold for the blind
...

"No need to die to prove a lie"


Bye, bye, beautiful!
Bye, bye, beautiful!
Bye, bye, beautiful!
Bye, bye, beautiful!

It’s not the tree that forsakes the flower
But the flower that forsakes the tree
Someday I’ll learn to love these scars
Still fresh from the red-hot blade of your words

...How blind can you be, don’t you see...
...that the gambler lost all he does not have..."
آه...
*
This is not right...
I am willing to wait for, em... actually, waiting for the Fifth Element to come to me... yet am confused between the basic four elements!
*
این خوبه:
"«خدا چه معنایی برای شما دارد؟»
«هرکس خدا را بشناسد نمی تواند توصیفش کند. هرکس خدا را توصیف کند، او را نمی شناسد.»
عجب!
خودم از جمله خودم به شگفت آمده ام. بارها از من این سؤال را پرسیده اند و هربار جواب خودکارم این بوده: «خدا به موسی گفت: "من هستم"، بانبراین خدا نه فاعل است و نه موضوع. فعل است، عمل است.»"
~ از الف.

دوروزه دارم تو مشاجره هام با خودم فکر می کنم که "من خدام رو با بحث به دست نیاورده ام که با بحث بخوام به کسی بشناسونمش یا بتونم ردش کنم یا باعث شم کسی بتونه قبولش کنه. هست... فقط همین."
بحث کردن من بیهوده ترین کاره... چرا نمی ذارم که بگذره...؟ چرا به دل می گیرم؟...
نباید ها و باید هام رو هنوز نمی تونم تو دستهای خودم بگیرم...
*
معلم بودن رو دوست دارم. (کیه که ندونه؟) به قول بابا تا یه چیزی رو درس ندیم، خودمون یاد نمی گیریم... خیلی وقته درس ندادم... اون چیزهایی رو که باید درس نداده ام... گوش شنوا برای حرفهام نیست... شاگرد زوری هم به کار نمی آد... یعنی می آد، اما وقت می خواد... من هم از خودم خیلی غیرمطمئنم...
معلم بودن رو دوست دارم.
هرچند ذهنم رو بسته ام... چند وقتی هست که دیوار کشی کرده امش! نمی خوام باهام حرف بزنه... سردرد می گیرم. از سردردهام حرف نمی زنم...
معلم بودن رو دوست دارم.
*
این هم درسته:
"تنهایی ممکن است مرا آسیب پذیر تر کند، اما گشاده ترم هم می کند."
تو ایران از بعد از شروع دانشگاه، غیر از یه دوره یه ساله، که عملاً خواست خودم بودم، هیچوقت فکر نکردم که "تنهام"دو سال اخیر اما، غیر از یه دوره کوتاه، تنها بودم... نخواستم و نمی خوام این تنهایی رو قبول کنم. شاید مشکل اینه. باید قبولش کنم... وقتی خودم، خودم رو با همه شرایطم قبول کنم، حتماً دنیا هم قبول می کنه... اون وقت شاید دیگه تنها هم نباشم...
یه جورایی بعد از همون دوره یک ساله ایران هم همین بود... وقت بالاخره خودم رو فهمیدم و قبول کردم و به نوعی بخشیدم... دنیا هم باز قبولم کرد... فرشید رو داد بهم...
*
کورش بیدار شو، وقت خواب نیست... مردمت دنبال شاه، رهبر می گردن... یکی مثل تو...
یادشون رفته که تو، تویی چون "دوست داشتن" رو می دونستی...
کورش بیدار شو، وقت خواب نیست... نگار... لیلیِ مجنون تنها مونده... دوست داشتنت رو می خواد...
*
پا گذاشته ام تو بیست و هفت سالگی و این همه خودم رو نترس می دونم هنوز، شک می کنم که شاید از دوست داشتن و عشق و عاشقی گفتن توی بلاگ، احمقانه به نظر می آد... چقدر احمقم که بعد این همه سال، هنوز به حماقت فکر می کنم...

کم ندیدم دوست و آشناهایی رو که وقتی بحث و حرف به دوست داشتن و دوست داشته شدن کشیده می شه، ترجیح می دن انگلیسی حرف بزنن!!! همیشه از این موضوع عصبی می شدم! و می شم! انگار که با یه زبان دیگه حرف زدن، باعث می شه دیگه خودشون نباشن... نمی دونم دیگه تعارفهای همیشگی رو با خودشون ندشته باشن...
هنوز به "I love you"ها که فکر می کنم حرص می خورم که "دوستت دارم" چه عیبی داشت... یا اینکه آدم احساساتش رو با شعرها و کلمات انگلیسی بخواد حالی من بکنه... بخصوص وقتی من بارها و بارها بگم این کلمه ها، زبان روح من نیست! بیگانه ام می کنه با خودم....

اه! نمی دونم چرا تنفر و خشم کل وجودم رو گرفته... اون هم سر اذان...
*
اذان...
این خوبه! به.....
اذان....
همه می گن و راست می گن که اذان مؤذن زاده محشره...
برایم من ولی اذان آقاتی، دم سحر یه حس خوب داره... خوشحالم که دارم تو گوشم، خودم رو از خودم لبریز می کنم....

و ربنای شجریان خوبه، معرکه است... اما اسماءالحسنی باز برام یه چیز دیگه است... دم غروب...
*
به گمونم باز باید برم بشینم وسط خیابون...
سرشارم از تنفر و خشم و شاید فقط ستاره ها و حرف زدن با اونها خوبم کنه... اگه حرف بزنن... پارسال که فقط برف بود و... هیچ!

گوش دادن به هارد راک، بعد از اذان هم عالم خوبی داره...
هرچند نمی دونم کجا چی گم کرده ام... روحم سیراب نمی شه...

Did you ever hear what I told you?
Did you ever read what I wrote you?
Did you ever listen to what we played?
Did you ever let in what the world said?
Did we get this far just to feel your hate?
Did we play to become only pawns in the game?
How blind can you be, don't you see?
You chose the long road, but we'll be waiting


Bye, bye, beautiful!
برم... برم...
خداحافظ زیبا... کمی آهسته تر زیبا...
ستاره ها... قبولم کنید...
*
بس نکردم...
برگشتم به الف... عادت ندارم عشق بازی جسمانی رو از کلمات آرش حجازی بخونم. می دونم که کوئیلو پرتغالی خیلی چیزها می گه که تو سرزمین من حرامه! اما شاید این دونستن برام عادت شده... دلم کتاب یازده دقیقه رو می خواد با کلمات حجازی... دلم زندگی یازده دقیقه ای می خواد...
زندگی یازده دقیقه ای... آره... دلم همین رو می خواد.
*
"طریق صلح مثل رود جاری است و چون در برابر هیچ چیز مقاومت نمی کند، حتی قبل از آغاز، پیروز شده است. هنرِ صلح شکست ناپذیر است، چرا که کسی با دیگری نمی جنگد، هرکس فقط با خود در نبرد است. اگر خودت را فتح کنی، جهان را فتح خواهی کرد."...
با خودت می جنگی نگار؟ چه بیهوده... خودت رو رام کن... فتح کن... آرامش را برگردون به این تن خسته...

"علی رغم درد، حالم خیلی بهتر است. طریق صلح ظاهراً مبارزه است، اما نیست. هنرِ پر کردنِ خالی و خالی کردنِ لبریز است."
صادقانه بگم: تو کسی توان خالی کردنِ لبریز خودم رو نمی بینم! حتی توی خودم... مهدی موعود کجایی؟؟؟؟
*
تو یازده دقیقه هم اشاره کرده بود... این که تو با دردی جسمی... مثل راه رفتن پابرهنه روی شنهای نوک تیز برای زمانی طولانی مدت.... با زخمی کردن خود... با زنجیر کردن خود... خودت رو به خدای خودت، به حقیقتی که باور داری، به خودت نزدیکتر می کنی... باور دارم...
درد من هم جسمیه... از مغزم سرچشمه می گیره، چشمهامو با خشم پر می کنه، گوشهام رو کر... دستمهام بی حس می شن و وحشی می شم... وحشی می شم.... وحشی...
درد من برتره! چون درد جسمیِ من، از مغزم سرچشمه می گیره! من بیمارم! بیمار دردهای خودم... و می پرستم خودم رو با همه دردهام...

"زندگی جلسه تمرینی طولانی است برای آمادگی دربرابر آنچه در پیش است. مرگ و زندگی بدین ترتیب، معنای خود را از دست می دهند، چرا که تنها چالش هایی هستند که باید با وجد با آنها رویارو شد و با آرامش بر آنها غلبه کرد."
نمی تونم توضیح بدم که چرا از مرگ نمی ترسم. این کلمات هم توضیح خوبی نیستن... از مرگ نمی ترسم و زیاد تجسمش می کنم.
الان فکر کردم که چرا هیچ وقت تولد رو تجسم نکردم... چرا؟
*
فصل دیگه ای رو شروع نمی کنم...
می رم طلوع ببینم و بخوابم... خواب کمک و دوست خوبیه.

Monday, August 1, 2011

الف

دارم "الف" می خونم و حرص می خورم! من برای کتاب خوندن باید کاغذ دستم باشه! با کاغذ بخوابم و پاشم... کنار کلمه ها و جمله ها یادداشت بذارم... الان کلی یادداشت با خط نستعلیق می خوام بذار کنار خطهای کتاب و... نمی شه! پی دی اف خوندن، هیچ وقت به مذاق من خوش نیومده...
اولین کارم این باشه که پرینتر رو باز کنم و کل کتاب رو پرینت کنم و از نو بخونم...

رمضان مبارک. روزه های نگار، از امشب شروع می شه! شب بیداری ها و زمان شناسی ها و خواب ها و رؤیاها و... گیج بودن توی دنیای دوست داشتنی خودم رو دوست دارم! 
فقط می دونم هیچ وقت، هیچی جایگزین حرفهام با آسمونی که به تدریج از تاریکی در می اومد و روشن می شد، اون هم از کارد مربع پاسیوی خونه مون نمی تونه بشه!... و جایگزین حرفهام با گنجشک ها و کلاغ ها... زل زدن به آنتن خونه مون که تو نسیم سحر تکون تکون می خورد... اس ام اس های دم سحر... رادیوی زرد و خوشگل دایی خلیل که هرسال جونم در می اومد تا موج درست حسابی توش پیدا کنم و برای خاموش و روشن کردنش، مجبور بودم باطری رو از توش بکشم بیرون و بذارم توش... برای بهزاد که آخرش نمی فهمیدم می خواد روزه بگیره یا نه، می خواد سحری بخوره یا نه... ضعیف شدن هام... "شیطونی"هام... افطاری های مامان... آب جوش و حلیم و حلوا و آش رشته و شله زردها... بحث سر اذان و اسماء الحسنی و ربنای شجریان... صبرکردن های اجباری بابا برای غذا و غرهاش و خنده های یواشکی اش (خوشش می اومد، اما به روی خودش نمی آورد! واقعاً که!!!)، این که هرسال، می گه "تو لازم نیست بگیری، مسئولیتش با من!"...  کلاً جو خنده و شوخی خونه دم عصر و افطار، روزهایی که روزه می گرفتم... حتی جمعه هایی که آبگوشت داشتیم و حرصشون می دادم تا بالاخره می شکوندم و می شکوندم و بالاخره باهاشون می خوردم...  
اینجا خاطرات باحال می سازم! خاطرات دیجیتالی!!! اما اونها یه چیزی بودن برای خودشون و اینها یه چیز دیگه! اینجا دردم اپلیکیشن برای فهمیدن ساعت اذانه... یا اینکه حواسم باشه عین اون بار که وسط آمفی تئاتر صدای اذان موبایم رفت هوا، سوتی ندم... کلی اسباب خنده شد!!! یا خب این که حواسم باشه خاله لیلا اینهارو بیدار نکنم... با "اسلامم" رو اعصاب دایی خلیل نرم... از این بساط ها خلاصه...

رفتم آرایشگاه! موهامو کوتاه نکردم، اما مرتبشون کردم... دارم از درون و برون خونه تکونی می کنم... حس های خوب دارن می آن... لااقل من دارم باز درهارو باز می کنم که بیان...

در بیست و چهارساعت گذشته، مامان، بابا و بهزاد شاید بدون اینکه بدونن، یه حال اساسی بهم دادن... مامان موهام رو دید و از نوشتنم تعریف کرد (دست پشت پرده یه نفر رو دیدم، اما مدارک کافی برای ابرازش ندارم :)) )، با بابا، خانوم مارپل و پوئارو شدیم و بعدِ عمری، جستجو در راستای تفریحات سالم خاله زنک بازی اساسی چسبید! بهزاد عکسم رو پسند کرد بعد از این که کلی غر از این و اون شنیدم، کلی حال کردم آخر شبی! (یاد "همه"های خاله لیلا افتادم که یک نفر بود!!! این و اون یعنی خاله لیلا که می گه عکس خوبی نیست، "تفنگ" دستمه و نباید این کلمه رو مثل خیلی کلمه های دیگه از جمله "قبرستون"، معنی آهنگ های آی ویل سوروایو و اینها،... جلوی بردیا بگم که بدآموزی داره! D; )

دختر بدجنسی شدم! >:)

بر گردم به الف... برگردم به شروع... دارم شروع می کنم... خیلی چیزهارو...
برگردم به آماده شدن برای اولین سحری 1432...

Wednesday, January 12, 2011

افلیجی به قامت کوئیلو

سرعت رشد مهمه... تعادل مهمه... این ویدئوها رو می بینم و فکر می کنم جامعه ما در تاریخ معاصرش، رشد در آزادی سیاسی می خواست، چون سرعت به دست آوردنش کم بود، مثل بچه دوساله ای که وقتی چیزی می خواد، پا به زمین می کوبه و گریه و زاری می کنه، اعتراض کرد و فریاد بیهوده زد... و... چشمهاشو بست و ندید!... سرعت رشد اجتماعی را ندید... دوره ای دیگه چشمهاشو بست و رشد اقتصادی رو ندید... دوره ای دیگه رشد فرهنگی را ندید... اون قدر چشمهاشو بست تا دونه دونه ازش گرفتن اون چه رو که می شد حداقل به وقتش، قدرشون را بدونه.... انگار جامعه ما تعادل رو دوست داره... تعادل در نداشتن...

***

تناوب نمودار سینوسی احساسات من داره زیادی کم می شه... لحظه ای امیدور به غایت و لحظه ای مأیوس تا ته دره جهنم... خیلی ساده می پیچم! بالا می رم، پایین می آم... و به نگار چند دقیقه قبل نگاه می کنم و باورم نمی شه که اون، خودم بودم!... قبل از خواب، خوب بودم. احساساتم سر جاش بود، خوشحال از پروژه ای که داره خوب پیش می ره به نسبت... از خواب پا شدم، ترس عجیب غریب از فردا! از استاد راهنما!!! (یعنی احمقانه!) از اون نوع نگرانی ها که خودت واسه خودت درستشون می کنی و اون قدر بزرگش می کنی که خودت رو می بلعه... روژیار یک ویدنو/انیمیشن توی فیس بوک گذاشت... خیلی بد بود... تمام احساساتم رو شکوند و ریخت پایین... به اشتراک نمی ذاریمش... خیلی بد بود... سرگیجه دارم...

***

توی فیسبوک، باز، ابطحی نوشته: آثار پائولو کوئیلو در ایران ممنوع شده. این عجیب ترین خبر فرهنگی است. نویسنده معنا گرا و معنویت خواهی مثل او باید در ایرانی که این همه شعارهای ارزشی و معنوی داده میشود بیش از هر جای دنیا تقدیر شود. اینم از اون اتفاقها است.تاسف بار است وحشتناک. این عکس را هم از آرشیوم پیدا کردم... [عکسی از خودش و کوئیلو، وقتی ایران آمده بود، دو آدمی که توی زندگی من جزو آدم های قابل دیدن و تأمل محسوب می شن...]


آثار پائولو کوئیلو در ایران ممنوع شده. 

!!!

باز یک پتک دیگه... تو مملکتی که نشه حتی کوئیلو خوند... من کجا دوست دارم برگردم؟ واقعاً اگه برگردم می شناسمش؟ اگر من برنگردم، پس کی عوضش می کنه؟... من ایرانم رو دوست دارم... گاهی فکر می کنم: لعنت به این دوست داشتن و حس تعهد... دیوار را حت تر به وجود داشتنش ادامه می ده تا "آدمم"ئی که چه بخواد و چه نخواد، "فکر" می کنه و "حس"داره...

***

ریشه این ناامیدی که داره آروم آروم مضمن می شه رو می شناسم... از تعلیق بدم می آد! خیلی... خیلی خیلی... و این که نمی دونم 6ماه دیگه، کجام و دارم چیکار می کنم... این که نمی تونم برنامه بریزم... فلجم می کنه...

پینوشت بعد از تحریر: گاهی به خودم می گم مگه چقدر سخته آدم از لحظه لحظه هاش لذت ببره... بعد تعجب می کنم که کی به کی می گه!!! دیگ! به دیگ نگو روت سیاه!

Sunday, June 6, 2010

معتاد خواب و آئینه، معتاد نت فلیکس و شراب

خداااا می دونه......

از دیروز باز شروع کردم بریدا بخونم... بریدا خوندنم داستان خوندن نیست، مثل حافظ باز کردنه برام... تیکه تیکه، از عقب به جلو، از جلو به عقب... بی زمان و مکان... این جوری جذبه جادوش بیشتر می گیرتم... که دوست دارم بگیرتم... وقتی قدم بذارم دوباره توی دنیای جادوٍ شاردن خوندن هم برام آسون می شه... که داره آروم آروم یک ماهی می شه که ازش فرار می کنم...
امشب، از زیر زمین می آرمش بالا... ارزشش را داره
دیروز فیلم ندا دیدم (http://www.youtube.com/watch?v=5BShKF6pGjs)
فردا باید دوباره Views from Iran with Laura Secor را ببینم (http://www.youtube.com/watch?v=ckGMvt2hxkw)

بهزادم، داداش کوچولوم با اون قد درازش... دوستش دارم... بهزاد داره قدم به قدم، (این عبارت ربطی نداره شاید،فقط دوست دارم همینجا و همین الان بگمش) -عین یه اسب نجیب- به هدفش نزدیک می شه، منم سرگردون، دستهام بازبرای آغوش گرفتن زندگی، می چرخم و چرخ می زنم و از سرگشتگی ام گیج -اما راضی ام-... برای بهزادم از درونم... از عمق وجودم شادم... شادم...
بهزاد زندگی من، بخش ناهشیار وجود من که به صورت موجود هشیار بهزادگونه در اومده، ارزش رسیدن به همه آرزوهاش رو داره... بخش دیوانه وجود بهزاد که نگارگونه بالا پایین می پره معلوم نیست کی، به کجا می رسه...
یادش به خیر... "آقا مجید مقصد همین جاست..."

"من دیگه راه نمی رم، نمی دوئم، پرواز می کنم..."

مامانم میاد! در جشن شادی کل روز خوابیدم! همه جیغ های خوشی را دیشب کشیدم، در خفگی محض... که مبادا بیدار کنم آنها که برعکس من عقلشون هشیاره... زندگیشون نظم داره...

من جام جمم، ولی چو بشکستم هیچ...
"غلام آن نگارینم که از رخ مجلس افروزد 
لب او از شکر خنده شراب عاشقان سازد " عراقی...

بابا تولدت مبارک... امروز شادترین روز زندگی ام بود به عبارتی، در کل زندگی من...

پینوشت: این عکس قشنگه 

Tuesday, October 16, 2007

Entry for October 16, 2007

هو العادل!

مثل يک زنگ کليسا شدم! يک پسربچه بايد بياد، شايد بايد بياد بهم آويزون بشه، بهم تلنگر بزنه... چند بار... زياد... بايد اون قدر محکم تکونم بدن تا صدايي ازم در بياد. بالقوه چيه ديگه؟ بالفعل رو بچسب...

***

اين چند وقت بين زمين و هوا بودم. (و هستم) ماه مزخرفي بود!!! رمضان!!! نمي دونم بلا بود يا ابتلا! به هر حال گيج بودم (و هستم) که چرا اين قدر دارم سايه خودمو واضح ميبينم؟ اين قدر تيره؟ تاوان کدوم گناهه؟ گرو کشي کدوم اجابته؟ سختي کدوم راهه...؟ اينا که نوشتم همش شعاره! حقيقت اينه که به خدا نزديک تر شده ام. اما پشتم بهشه!!!! ديدي وقتي جسمي به منبع نور نزديک مي شه سايه اش واضح تر مي شه؟ از محو بودن در مي آد؟ سياه تر مي شه؟

.... چرا من پشتم به خداست؟ پس چرا بهش نزديک تر شده ام؟....

***

کنسرت بودم. چه از خواننده هاش خوشتون بياد و چه نه، جاتون خالي بود. جاي همه... خيلي. منِ ديوونه رو (با اين حال فکار) به کار گرفته بود اين انرژي جمعي! دروغه اگه بگم ملت پر هيجان ديروز، مست آبجو بودند! نبودند! چون نمي شد! اگه از جات بلند مي شدي جات پر مي شد! به همين راحتي... تازه همه جور آدمي هم بود! از دختري که به خاطر کمبود لباس (چشمک) فقط دوتا نوار 10 يا 15 سانتي دور بدنش بود گرفته تا خانم هايي که با چادر مشکي آمده بودند! (دوتا آقاي عرب هم اون بالاي بالا نشسته بودند) از پسراي با مدل موي خروسي تا بيزينس من (اه اه چه کلمه مزخرفي مي شه تو فارسي!) هاي 70 ساله...

به هر حال. مفهوم کلمات کوئيلو رو درک مي کردم... انرژي جمعي... به خصوص واسه شرقي ها بارز تر و کارامدتره. انقلابمون ملموس ترين تجربست... و موسيقي.... توي اين يک دست شدن انرژي.... اون شب من هيجان جمعي، شادي جمعي، غم جمعي، خشم جمعي رو با هم و يکجا ديدم. چقدر راحت بود خالي شدن من توي اون بلوا...

ذهنم درگيره نوشتن دوبره است براي اين ارتباط روحي و چمعي...

توضيح عکس: آخرين تصوير داريوش روي پرده هاي کنسرت...