Showing posts with label عباس ترکاشوند. Show all posts
Showing posts with label عباس ترکاشوند. Show all posts

Friday, November 2, 2012

حالم

وقتی حال احساسم خوب نیست، حال مخ درب و داغونم هم نمیتونه خوب باشه... همون یه ذره کار و نظمی هم که داشت، به هم میریزه...

دلم بابامو میخواد! کجایی؟ زود بیا!

*

امروز تو راه کلاس فارسی داشتم فکر میکردم ابعاد زیادی از شخصیتم شبیه آدمهاییه که دوستشون دارم... خیلی زیاد شبیه نعیم اورازانی، علی طبیبیان، و تقریباً زیاد شبیه Gale Fulton، میشه گفت متوسط شبیه عباس ترکاشوند و حتی گه گداری شبیه David Hays... هرچند این آخری به آرزو بیشتر میمونه...
و بعد فکر کردم، این چیزهایی که من رو شبیه این آدمها میکنه، شاید اگه کنار هم بذاری و به آینده‌اش نگاه کنی... well... چیز خوبی ازش در نمیاد! نگار آینده رو دوست ندارم... نگار الان رو هم دوست ندارم... حتی دارم نسبت به نگار دیروزها هم بدبین میشم...

*

دلم دیوانگی میخواد.
دلم راه رفتن تو "شب تاریک" میخواد...
دلم تنها نشتن توی یه پارک و زل زدن به زندگی میخواد...
روز به روز از هوای این دیار بیشتر بدم میاد... سرده... "سرد".

Friday, June 8, 2012

ماه سنگی....

1. گلبرگهای گل سرخ... اتاق من... خالی... با بوی خوش زندگی!

2. روزی روزگاری دوتا آدم ازدواج کردند. سالها بعد دخترشون تو بلاگش مینویسه و به تک تکشون، زندگیشون، رفتارهاشون و جزئیات زندگیشون دقت میکنه، فکر میکنه و تحلیل میکنه.... خوبیها و بدیهای قدمهایی که برداشتن و تأثیراتش رو تو زندگی امروز خودش میبینه... میدونی؟ براش جالبه! زیاد...
سالگرد ازدواجتون مبارک.
ممنون که هستید. 
ازتون زیاد یاد گرفته‌ام. از همه خوبی ها، به فکر بودن ها، تشویق کردنها، جاه‌طلب بار آوردنها، بداخلاقیها، دعواها، یکدندگیها، اجبارها... بودنها، بودنها، بودنها....
ممنون که هستید...

3. سنگهای زندگی. تفاوتهای فکری.... 
نمیدونم وقتی این عکس رو میبینم، دعا کنم که کاش سنگی و حرفی و بحثی نبود... یا کاش بلد بودم و باشم که از سنگهای زددگیم پلهای استقامت بسازم... نمیدونم....
- خسته ام.
- خسته نباشی.
- 27ساله که...
- زنده باشی...

4. به ماه... به روی ماه... از روی ماه... بر ماه...
حالا ماه هم نبود، این جاذبه که آدم رو مدام و مدام و مدام با پایین میکشه، خوب نیست... خوب نیست.... برای من یکی که... مدام میخوابانتم!

5. سالومه پای یکی از عکسهاش نوشت "این فیسبوک لعنتی به همه توهم نزدیکی میده" و من هم کپی کردم و اضافه که: "دلم برای خیلی‌ها، خیلی تنگه...."
دلم برای مریم نتگه. خیلی تنگه.
دلم برای سارا افراز و آیلا و پگاه تنگه.
دلم برای عباس ترکاشوند تنگه.
دلم برای کاوه تنگه.
دلم برای آقای اورازانی تنگه.
دلم برای مامانم تنگه.
دلم برای بابام تنگه.
دلم برای بهزاد تنگه.

دلم خاله زنک بازی های علم و صنعتی میخواد.
دلم برای سالومه تنگه.


مهمتر از همه، دلم برای خودم تنگه.

6. دو ماه گذشت... دو ماه خوبی هم گذشت. پر حرف، پر حدیث... خوب... خوب... خوب...

پسنوشت:

Saturday, July 30, 2011

کیش

گاهی وقتا از کنار غصه ها باید رد شد و گفت "میگ میگ"!...
حالا ما که میگ میگمون راه گم کرده... اما جاده باریک نمی شود! بالاخره یه چیزی می شه دیگه... هان؟

کیش... اما نا تمام! مونده تا مات شم، اگه من نگارم و اون بابامه و اون مامانمه و اون داداشم... اگه چشمهام و باز می کنم و نینا و کیا و فرداد دور و برم می بینم، اگه چشمهام رو می بندم و مریم و هاله و تارا و محمد و کاوه و عباس ترکاشوند می بینم. اگه قلبم پا به پای مامان ایرانم می زنه، هرروز هم کیش بشم، خیلی مونده تا مات بشم...

این رو جدی می گم که "کاش می شد چوپون شم!"... همونقدر که جدی می گم که از معمار بودنم، از معماری کردنم... از خودم راضی ام! با تموم اشتباهات ریز و درشتم... بابا و مامانم رو دوست دارم... خیلی بهم یاد دادند... خیلی... شاید حتی بیشتر از اون که خودشون بدونند... 
وقتی کم می آرم، چشمهامو می بندم، باز می شینم تو ماشین کنار بابا، راه می افتم تو جاده تهران-اصفهان... یا اصفهان-شهرضا-پوده... خیلی ازش یاد گرفته ام. خیلی. اونقدر که چشمم رو که باز می کنم یادم می افته که کم آوردن بی معنیه گاهی... یکی هست... یکی همیشه باهام هست...

الان کم آورده ام. تقصیر خودمه. دارم چشمهامو می بندم... امیدوارم باز که می کنم اوضاع مثل همیشه بهتر شده باشه...

یازده روز دیگه، نگار کوله به دوش، یه خداحافظی دیگه... یه سلام جدید...
خدای زندگی ام همینجا رو نیکمت کنارم نشسته و بهم لبخند می زنه... لبخندش رو دوست دارم، هرچند غم داره... نمی دونم غم منه یا... نمی خوام فکر کنم... می خوام چشمهام رو ببندم...

مامان ایران دلم تنگ شده. دوستتون دارم. مراقب خودتون باشین.

پینوشت: ماه رمضان از پس فرداست... ته دلم رو محکم می کنه...

Friday, May 27, 2011

رو به بالا

نگار -باز- مارکوپولو می شود... دوست دارم. سفر دوست دارم. بخصوص اگه مفت برات در بیاد.
هم سفر خوب، خوب چیزیه... زندگی داره شیرین می شه... حتی اگه ندونم مامان بابا رو کی می تونم کنارم داشته باشم...
هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر بچه ننه، دختر بابا باشم... اما هستم انگار! زیاد...

خوشم می آد برنامه ریزی برای هیچی نکرده بودم و داره جور می شه... جون بکنم و رانندگی ام رو ردیف کنم، زندگی بهتر هم می شه...
خوشحالم که هاله و تارا و شهلا رو دارم... خوشحالم...

عشق یعنی صورتکی خندان ساختن با پوست تخمه... شاد شاد شاد... نگارا نگارا نگارا...
مریم خونم، کاوه خونم، عباس ترکاشوند خونم، نعیم اورازانی خونم کم شده... حرف زدن خونم کم شده... تنهایی خونم کم شده...
سرگشتگی خونم زیاد شده... بلوغ خونم زیاد شده... فشار خونم زیاد شده، آمریکای خونم زیاد شده، تنهایی خونم زیاد شده...

آره آره... تنهایی خونم، تنهایی نشستنم توی جای همیشگی خودم تو علم و  صنعت... تنهایی نشستنم دور و بر حوض میدون نقش جهان یا نشستنم تو حیاط مدرسه چهارباغ دم غروب یکی از روزهای عید... تنهایی پرسه زدنم تو کوچه پس کوچه های ظفر... تنهایی نشستنم لب پشت بوم و آواز خوندن... تنهایی آواز خوندم تو راه برگشت خونه... تنهایی تو ایستگاه اتوبوس وایسادن و از گرما و سرما نالیدنم... تنهایی خونم کم شده...
تنهایی خونم، تنهایی به چهاردیواری اتاق زل زدنم، تنهایی آمریکا درک کردنم، تنهایی و متفاوت بودنم توی یک جمع، چه زبانی و چه فرهنگی... تنهایی فکر کردنم، تنهایی زل زدن به صفحه مانیتورم... تنهایی خونم زیاد شده... غز خونم زیاد شده. حتی با وجود اینکه می خندم.

نگارا نگارا نگارا... غرهایت رو از خودت بگیر، خنده ات را نه.

نسبت به ایلینویز احساس خوبی دارم... باشد که به خوبی بگذرد...
(راستی، ایلینویز رو اینینوی می خونن... ریشه فرانسوی و این حرفها... اما اینیلوی نوشتن رو دوست ندارم...)

Tuesday, April 5, 2011

کالچرال لنداسکیپ با طعم سوپ جو

1. از جمعه مریض شدم! خوب نیست! دوست نمی دارم اصلاً!!! امااا... تو این مدت سوپهایی درست کردم که خودم در بهت خودم مونده ام! پوره سیبزمینی هم درست کردم و ابتکار زدم و سبزیجات مخلوط و کنجد ریختم توش... داغ داغ... آی گلوم حال اومد! مهمتر از اون سوپ جو دارم درست می کنم! اگه خوب شه! برنامه ام حداقل یه بار در هفته این رو خواهد داشت! بهههله!!!
ولی خداییش چه سووووپی شده! مثل مال مامان نشد تهش! اما خوبه!!! دوست می دارم دستپختم رو :))
حیف که قابلمه ام کوچیکه :)) و حیف که می ترسم بخورم تموم شه :))

2. تو فیس بوک هم نوشتم، اگه این که می گن "سالی که نکوست از بهارش پیداست"، درست باشه... خوشا به حال من تو سال جدید.... خوش شانسی های ریز و درشت... پذیرش جدید... آدم های جدید... ویزای مامان و بابا و امیدوارم آخر هفته بهزاد... تزی که لنگان لنگان به سوی خوب شدن پیش می ره... خوبه کلاً زندگی! بالا و پایین داره، اما  سال جدید داره نویدهای خوبی می ده...

3. تو بهتره بری دنبال کاری که "دوست داری" یا امکان "آینده کاری بهتری" برات می سازه؟ یادمه بابا موقع انتخاب رشته همه بچه های فامیل، بهشون می گفت یا نرو توی اون زمینه، یا اگه می ری با علاقه برو و دُرُست بخون... می گفت (یادمه بخصوص به سپیده سر انتخاب اقتصاد) می گفت [رشته ها و گرایش های خاص مثل اقتصاد] سخته! اگه می ری توش، آماده باش که درست درس بخونی... همینجوری گذروندن واحدها، به هیچ دردی نمی خوره. یا یادمه یکی از بزرگترین مشوق های حداقل از بعد احساسی  و روحی لاله، بابام بود. حتی اگه خودش هم نمی فهمید، من این موج رو خیلی قوی از بابا گرفتم... وقتی همه می گفتن برو بابا! فیزیک چیه؟ چیکار می تونی بکنی آخه باهاش؟ بابا خوشش می اومد از علاقه این بشر از توی عمق رفتن موضوع مورد علاقه اش... بهش می گفت و می گه خانوم دکتر کوچولو... کنارش هواران تا از دوستهای دبیرستان خودم رو می شناسم که فقط خواستند برن شریف... و خب می دونی؟ زنده اند!!! اما باور دارم که من علم و صنعتی از اونها بیشتر زندگی کرده ام و می کنم...
حالا چرا گفتم اینهارو؟ چون دوست دارم به "cultural landscape" فکر کنم و توش عمیق شم!!! من می تونم برم دنبال بحث های روز دیگه مثل "technology" یا "sustainability"... اما وقتی تو ته تهش، حرف و فکر و ذکرت اون مباحثه و خودت رو اینجوری تربیت کردی، چرا خودت رو کج و کوله کنی که به اونها فکر کنی؟ که خوبند، اما باب کار تو نیستند؟؟؟ متأسفانه برای من آدم ها جالبترند از پیج و مهره...
بذار یه کم این گرایش هارو بیشتر توضیح بدم تو معماری... تکنولوژی که معلومه. تو مواد و مصالح جدید، نکنیک های جدید روز رو استفاده می کنی برای خلق فضا... خیلی مسلمه که همه معمارها باید پایه این موارد رو بدونند... اساساً اون همه درس ساختمان که دادند به خوردمون و خواهند داد به زودی، واسه همین چیزها بود دیگه. (و ناگفته نماند که نمرات من، بخصوص اگه تارا هم گروهم نمی شد، همیشه منفجر بود!!!) D:
معماری پایدار بحث انرژی رو می کشه وسط... بیشترین میزان مصرف انرژی هر مملکت، توی بحث معماری و بخصوص خانه سازی مطرح می شه... این گرایش بحثش اینه که چه جوری با کم هزینه ترین سیستم، به حدقل مصرف انرژی نزدیک شیم... باز هم حداقل اطلاعات رو هر معماری باید داشته باشه! بخصوص تو دنیای امروز که دیگه پفک نمکی هم برچسب انرژی داره!!! تو برای ارائه طرحت به مشتری، باید بتونی ثابت کنی و طرح کنی که ساختمان تو انرژی کمی مصرف می کنه... که کم کمش، در آینده نزدیک و دور، پول کمتری از نمونه های مشابه یا جایگزین از جیبش در می ره...
و عشق من cultural landscape!!!!! خب راستش معادل فارسی نداره! خود همین اسم هم غلط اندازه! چه برسه به این که معادل فارسی بسازیم براش... شاید اگه من بخوام براش معادل بسازم، بگم: "معماری جامعه گرا"!!! و تأکید می کنم معماری! نه معماری منظر یا همون landscape!
شدددددیداً مبحث جدیده توی گرایش های دانشگاهی. حرف جدیدی نیست، اما به عنوان یک گرایش، چرا.صادقانه بگم که خودم تا وقتی اینجا نیومده بودم، نمی دونستم چیه! ترم اول کلی به وضع خنده داری، فهمستم که این تئوری های متنوعی که من از خودم صادر می کنم، در واقع زیر این مبحث می گنجه... خیلی کمند دانشگاه هایی که ارائه کنند این مباحث رو به صورت یک گرایش جدا... تقریباً تو تمام دانشکده های معماری اساتید درباره اش حرف می زنند...  و با این حال هنوز جای خودش رو پیدا نکرده! تو بعضی دانشگاه ها در دپارتمان معماری تدریس می شه، بعضی جاها منظر، بعضی جاها حتی حفاظت و احیا (preservation) خلاصه حرفش هم اینه که آقا جون تو داری برای مردم طراحی می کنی، پس باید شرایط روانشناسی، جامعه شناسی و فرهنگی مخاطبت و جایی که توش طراحی می کنی رو خوب بشناسی تا بتونی براش طرح بدی!!! کلاس های مشترکی با دپارتمان هایی هم که گفتم داره: روانشناسی، جامعه شناسی، مردم شناسی. توش لزوماً حرفی از تاریخ نیست! حرفی از مرمت و احیا نیست! حتی لزوماً حرفی از معماری منظر هم نیست با وجود این که تو می گی landscape!!!! در عین حال می تونه همه این مباحث هم چاشنی اش باشه... توی آمریکا که اکثر میراث فرهنگیشون، پارکهاشونه، بیشتر بحث می ره توی معماری منظر... شاید توی ایتالیا شاید بیشتر مرمت و احیا... اما اکثر مباحث پایه این گرایش از انگلیس می آد که روی انواع مختلف معماری، احیا، منظر تمرکز داره.... توی خیلی از کشورهای اروپایی، توی چین و ژاپن و هند و توی آمریکا کلی حرف زده می شه تو این مبحث و داره کار می شه... جالبه که توی خاورمیانه هم کلی از این مباحث به صورت عملی پیاده شده... خلاصه که عشقولانه ما، هم اینجا حرف و کار داره و هم ایران...
اون وقت من که می میرم برات، بذارم برم؟
:-)))
از سال دوم معماری که ترکاشوند سر یکی از کلاس ها بحث "فلسفه معماری" رو کشید وسط... گفتم کار، کار منه!!! خلاصه، بحثِ عشق در نگاه اول بود و این حرفها! :)) با وجود اینکه همون موقع هم هممون جوجه بودیم و نصف حرفهاشو نمی فهمیدیم... اما خداییش چه خوب کرد که گفت و لااقل به گوشمون خورد یه چیزهایی و موند تو ذهن من از همون موقع تا سالها بعد...
این که چندین سال حتی اسم چیزی که دوست داشتم رو نمی دونستم، هم خیلی خوب بود و هم بد! اون همه خوندم و خوندم و خوندم... که علاقه هام رو پرورش بدم و بگردم دنبال اون چیزی که می خوام... اینش خوب بود... شاید اگه می دونستم چی می خوام، از همون اول می رفتم فقط سراغ این! تک بعدی می شدم! چیز خوبی از توش در نمی آد! من هم که صادقانه اعتراف می کنم چنین آدمی ام!!! در کنارش، حس گیجی ام، گاهی بد بود... اما کلاً گیجی برای آدمیزاد خوبه بعد از یه دورانی وقتی برمی گرده و به عقب نگاه می کنه... آدم کم کمش مجبور می شه بازتر به اطرافش نگاه کنه... حتی اگه گیج منگولا بخوره و چیزی هم حالیش نشه از چیزهایی که می بینه... اما تو حافظه بصری اش ثبت می شه...
درباره دانشگاه فعلی ام، گفتم که تو ترم یک تو کلاس های discussion با این مبحث آشنا شدم، نوشتم و خوندم و پرزانته دادم... با استاد گوگولی ام، Ethan Carr که خودش غولی محسوب می شه، درباره اش حرف زدم کلی و کلاس برداشتم... حالا دارم می رم دانشگاهی که یکی از قطب های این مبحثه!!! همه بچه های طراحی منظر، (بچه های دوره دو و نیم ساله! یعنی کسایی که سابقه طراحی دارند، اما نه طراحی منظر) واحدهای یکسان داریم تو این مایه ها (چون اسم درسها بعضاً تغییر کرده و می کنه که طبیعیه)
Students entering with BSAS degrees
Fall 
LA 590 Community/Infrastructure Studio (5)
LA 342 Site Engineering (4)
LA 501 Landscape Architecture Theory & Practice (2)
HORT 301 Woody Ornamentals (3)

Spring
LA 513 History of World Landscapes (4)
LA 438 Design Workshop Studio (5)
LA 599 A Thesis Proposal Seminar (2)
HORT 302 Woody Ornamentals (3)

Fall
LA 441 Land Resource Evaluation (4)
LA 470 Social/Cultural Design Factors (3)
LA 599 B Thesis Studio (5)
------------------------------------------------

Spring
LA 438 Design Workshop Studio (5)
LA 599 C Thesis Completion Seminar (1)
------------------------------------------------
------------------------------------------------
------------------------------------------------

Fall
LA 450 Ecology For Land Restoration (4)
------------------------------------------------
------------------------------------------------
------------------------------------------------


اجباری های دیگه که جای نقطه چین ها قرار می گیره:
LA 565 Design/Behavioral Studio (6 credit hours)
و یه درس تاریخ دیگه که من سعی می کنم بی خیال من بشن دیگه!!!! تاریخ واسه من یکی، بسه :)))
اجباری های گرایش cultural که جای نقطه چین ها قرار می گیره:
LA 594 Cultural Heritage Topics(2-4)
ANTH 460 Heritage Management (4)
اختیاری های گرایش cultural که می تونه جای نقطه چین ها قرار بگیره:
ANTH 557 Social Construction of Space (انتخاب من)
ARCH 410 Ancient Architecture
ARCH 412 Medieval Architecture
ARCH 419 Historic Building Preservation
ARCH 515 Architectural History of American Communities
ARCH 518 Recording Historic Buildings
LA 215 Buildings, Land, and Culture (taken as LA 590) (انتخاب من)
LA 218 Cultural Landscape of South Asia (taken as LA 590)
LA 222 Islamic Gardens and Architecture (taken as LA 590)
LAST 401 Latin American Ethnobiology
LEIS 242 Nature and American Culture (taken as LA 590)
LEIS 575 Leisure and Culture (انتخاب من)
UP 420 Planning for Historic Preservation
اختیاری های متفاوت گرایش Community and Urban Landscapes Specialization (اجباری ها با گرایش من یکسانند)
ARCH 424 Gender and Race in Contemporary Architecture
LA 564 Behavioral Research in Design
LEIST 545 Sociology of Leisure (انتخاب من)
SOC 447 Environmental Sociology (انتخاب من)
NRES 540 Public Involvement in Resource Management
UP 473 Housing and Urban Policy Planning
UP 474 Neighborhood Planning
UP 517 Community Studies Theory
اجباری های متفاوت گرایش Ecological Design and Technology Specialization
LA 537 Landscape Planning and Design Studio (6 credit hours)
اختیاری های متفاوت گرایش Ecological Design and Technology Specialization
LA 452 Natural Precedent in Planting
LA 542 Landscape Modeling
LA 550 Environmental Impact Assessment
NRES 401 Watershed Hydrology
NRES 403 Watersheds and Water Quality
NRES 419 Environment and Plant Ecosystems
NRES 429 Aquatic Ecosystem Conservation
NRES 439 Environment and Sustainable Development
UP 405 Watershed Ecology and Planning
UP 442 Environmental Policy and Law

مسلمه که کلی درس هست که دوست دارم بردارم، و وقت نمی شه... همین الانش هم اختیاری هام از امکانم بیشتر شده که باید با توجه به برنامه هام بسنجم کدوم نهایتاً جور می شه.... خلاصه اینجوری ها...
هرچی که موند، می ذاریم برای دکتری :))) (و این که احیاناً خود آدم هم می تونه مطالعه داشته باشه هاااا!!!! هم خدارو خوش می آد و هم بندگان خدارو...)

4. چقدر 3 طولانی شد! خلاصه حرفم این بود که زیاد بهم گفتن "دیدی پشیمون شدی؟" یعنی از این که اومدم تاریخ و نقد معماری (Architectural History and Criticism که معادل فارسی اش می شه همون گرایش "مطالعات معماری" خودمون که دانشگاه بهشتی و غیره ارائه می کنند) الان پشیمونم و واسه همینه که دارم ادامه می دم تو منظر... جواب: اصلاً و ابداً!!! همچنان عاشق رشته ام هستم و خواهم بود... بله، دلم برای طراحی تنگ شده نااااجووووورررررررر..... اما اگه نمی اومدم این گرایش رو، همیشه همیشه همیشه پیش چشمم می موند و تازه حسرت این سواد فعلی ام رو داشتم... اگه نمی اومدم توی این گرایش، نمی فهمیدم که نه طراحی شهری و نه معماری، بلکه منظر (که اون اوایل اصلاً دید خوشی نسبت بهش نداشتم) وادی اصلی منه. اگه نمی اومدم، دنیارو کمتر می شناختم و حرفهای گنده گنده دلم، رو دلم می موند... الان می دونم معماری رو چه جوری فکر کنم... چه جوری طرح بدم وقتی فکر هام فقط تو ذهنم نباشند، تو دستم باشند... چیزی که تو برنامه های فشرده لیسانس و فوق معماری به دست نمی آد... چیزی که باید کلی بخونی تا بره تو مغز استخونت... اما همیشه وقت نیست!!! بازم ایول به خودم که تو لیسانس تلاش خودم رو کردم! چون تو فوق که دیگه اصلاً اصلاً وقت نیست!!! من این موقعیت رو به خودم دادم که با چشم باز برم تو عمق اون چیزی که دوست دارم! چه خوب... حالا چطور می تونم پشیمون باشم؟؟؟؟ اتفاقاً فکر می کنم یکی از بزرگترین شانس های من و به نوعی دست خدا و این حرفها، این بود که بین اون همه دانشگاه، عدل همین رشته که عملاً زیرمیزی چپونده بودم تو اپلای هام، جور شد... و الانم سکوی پرتابم شده به جلو... به عمیق تر و تخصصی تر شدنم تو چیزی که دوست دارم و می تونم با زبانش با دنیا حرف بزنم و یه چیزی بسازم...
الانم همون شانس انگار دوباره تکرار شده...شاید منطقی ترش این بشه که بگم رزومه هر آدم، آینده اش رو می سازه... دقیقاً دانشگاه هایی بهم پذیرش دادند که حرفی در cultural landscape برای زدن دارن... من گریزی ندارم به جز علاقه ام!!! 

5. بفرمایید سوپ جو در ساعت پنج صبح...

پینوشت بعد از تحریر: رادیوفردا: ".... (=بلاه بلاه بلاه!).... پژوهشگران شباهت های زیادی بین فیل ها و شامپانزه ها پی برده اند"! من: "خوبه دیگه! اگه اون اولها میمون نبودیم، دیگه کم کمش لااقل فیل که بودیم!!!"

Tuesday, January 18, 2011

من با تو چنانم ای نگار ختنی *** کاندر غلطم که من تو ام یا تو منی


چندوقت پیش در راستای این که زیادی دوست دارم خودمو از زبان بقیه بشنوم، این عکس رو گذاشتم و نوشتم:

"اگه قرار بود یه کتاب باشم، فکر می کنی اسمم چی بود؟"
غیر از جوابهایی که اونجا نوشته نشد، مثل "خرس مهربون" یا "بادکنک شفاف" و همچنین جوابهایی که بیشتر رنگ جک داشتن، کلی از جوابهارو خیلی زیااااد دوست داشتم! بعضیشون هم بیش از حد واسم ارزشمندن... مثل "عقل سرخ"...

این پست باید ماندگار می شد! فکر کنم اینجوری یک کم بشه!!!



    • Alireza Khatamian خاطرات آشپزباشی! :-"
      December 29, 2010 at 7:36pm · 

    • Negar Tabibian علیرضااااااااااااااااااااااا
      December 29, 2010 at 7:37pm · 

    • Alireza Khatamian ‎:-"
      December 29, 2010 at 7:40pm · 

    • Meenoo мину بانو از سیر تا پیاز :) ولی جدی سوال جالبیه. . . ماجراجوی خندان ... جدی آخه نمیدونم. همممم
      December 29, 2010 at 7:45pm ·  ·  1 person

    • Eby Irani به ... رفتگان، اثری از نگار تولستوی
      December 29, 2010 at 7:48pm · 

    • Negar Tabibian ابی. لازمه جواب بدم؟
      December 29, 2010 at 7:59pm · 

    • Negar Tabibian مینو.... :-)
      December 29, 2010 at 7:59pm · 

    • Eby Irani وقتی‌ هم جوابی‌ نداری بعدی اینو میگی‌۸
      December 29, 2010 at 8:12pm · 

    • Negar Tabibian موضوع داشتن یا نداشتن جواب نیست. خودت هم می دونی
      December 29, 2010 at 8:50pm · 

    • Nina Kia تاریخ معماری
      December 29, 2010 at 9:41pm · 

    • Negar Tabibian ‎:))))
      December 29, 2010 at 9:42pm · 

    • Negar Tabibian دایرة المعارف یا از این خلاصه جیبی ها؟
      December 29, 2010 at 9:42pm ·  ·  1 person

    • Lida Arbabi How to Survive With "aab goje" ;)
      December 29, 2010 at 9:56pm ·  ·  3 people

    • Mercedeh Jm how to be crazy!!!
      December 29, 2010 at 10:30pm ·  ·  1 person

    • Negar Tabibian love this last name :P
      December 29, 2010 at 11:32pm · 

    • Parisa Nikkhoo how to walk on the roof of a flying airplane!!!!!
      December 29, 2010 at 11:37pm ·  ·  2 people

    • Mohamad Hadi Mozafari عقاید یک دلقک نوشته ی هانریش بل
      December 29, 2010 at 11:39pm ·  ·  3 people

    • Narges Afsham ابن مشغله نوشته نادر ابراهیمی
      December 29, 2010 at 11:58pm ·  ·  2 people

    • Ped Ram تلخون ... صمد بهرنگی
      December 30, 2010 at 1:23am ·  ·  2 people

    • Sheedeh Fouladvand گور پدر دنیا!
      December 30, 2010 at 2:10am ·  ·  1 person

    • Sheedeh Fouladvand توضیحات : ما شنگول می مانیم
      December 30, 2010 at 2:11am ·  ·  2 people

    • Shabi Mofakham negari man be jaye esm entekhab kardan like zadam esmayi ke khub budo behet miado:D
      December 30, 2010 at 2:22am · 

    • Mohamad Hadi Mozafari rasti negar in akso man ghablan yaftide budam dar net
      besyar akse ziba va morede alagheE hast

      December 30, 2010 at 2:26am ·  ·  1 person

    • Mehrnaz Esmaeili کتاب برنامه نویسی به زبان سی !
      December 30, 2010 at 3:08am · 

    • شهر قصه در جستجوی زمان از دست رفتهÀ la recherche du temps perdu <---
      7 تا جلد داری شما، کدومتو باور کنیم؟

      December 30, 2010 at 3:12am · 

    • Mohamad Hadi Mozafari yani age manzure mehrnaz esmaeeli talife jafarnejadesham bashe
      boro khodkoshi kon!
      fohshi dade dar hadde jame jahani

      December 30, 2010 at 3:14am · 

    • Fateme Gharooni تضادهای درونی: نادر ابراهیمی
      December 30, 2010 at 3:19am · 

    • Negar Tabibian 
      ‎@Parisa, Hadi, Narges, Sheedeh: دوووست می داریم! ممنون
      @Pedram: جداً؟ به هرحال دوست می داریم
      @Share Ghese: هروقت خودم فهمیدم، می گم... ولی فکر کنم به این زودی ها نشه! به هرحال دوست می داریم
      @Sahar: خیلی دوست می داریم


      @Shabi: از زیرش در رفتی دیگه؟؟؟ باشه باشه

      @Hadi: عکس که خب بله، دزدیه و صد البته که آدم وقتی می خواد بدزده، قشنگش را می دزده!!! مهرناز هم....ه
      مهررررررررررررناز! اینجوری بهزاد می شم که! بابا همون آشپزی علیرضا بهتر بود


      December 30, 2010 at 4:07am ·  ·  1 person

    • Mohamad Hadi Mozafari و همچنان یه دونه ای!
      December 30, 2010 at 4:10am · 

    • Soori Sooriland بی مادرم هرگز
      December 30, 2010 at 4:11am ·  ·  1 person

    • Negar Tabibian ‎:))))))))))))))))))))))))) خدا بود سوری
      December 30, 2010 at 4:16am ·  ·  1 person

    • Aras Mehranfar نهج البلاغه ... آره فکر کنم مناسبت باشه....
      December 30, 2010 at 4:37am ·  ·  1 person

    • Amir Chavoshi Baba leng deraz!
      December 30, 2010 at 4:40am ·  ·  1 person

    • Mohamad Hadi Mozafari خدا بگم چکارت نکنه با این کارات! چه کاریه حالا؟
      December 30, 2010 at 4:55am · 

    • Sara Afraz ‎"nafas haa habs, pish be sooye zendegi.."
      December 30, 2010 at 5:26am ·  ·  1 person

    • Tannaz Monfared آلیس در سرزمین عجایب!!
      December 30, 2010 at 8:04am ·  ·  1 person

    • Pooyan Niknafs بیگانه
      December 30, 2010 at 9:21am ·  ·  1 person

    • Nazanin Faraji vaghaaye rooz :))
      December 30, 2010 at 12:04pm ·  ·  1 person

    • Shabi Mofakham are man miunbor zadam:p
      December 30, 2010 at 1:00pm · 

    • Ali Tabibian Aghl sorkh
      December 30, 2010 at 1:24pm ·  ·  3 people

    • Ali Kashfi self confidence for dummies
      December 30, 2010 at 3:22pm ·  ·  1 person

    • Haleh Dolati نگار با اجازه تگ رو ریمو کردم... ایمیل هاش ترکونده بود!!!
      December 30, 2010 at 3:22pm · 

    • Negar Tabibian 
      ‎@Aras: فکر کن! اُه اُه
      @Amir: منظورت جودی آبوته یا خود بابا لنگ دراز؟
      @Sara, Tannaz: دوووست می داریم. کلی کلی ممنون
      @Pooyan: همین قدر تلخ؟ به هرحال دوست می داریم
      @Nazanin: :)))))) پس چرا نمی بینمت؟ دلمان تنگولید
      @Ali Kashfi: علی واقعاً؟ الان کلاً داغون کردی رفت

      @Haleh: اولاً که از تو بیشتر از این حرفها انتظار دارم، دوماً که خودم تگ هرکس که کامنت می ذاره را برمی دارم. من باب کاهش مزاحمت

      @Ali Tabibian: هنوز یادتونه؟
      WOOOOOOOOOOOOOOW
      مررررررررررررررررررررررررررسی


      December 30, 2010 at 3:42pm ·  ·  1 person

    • Nazanin Faraji dele ma ham tang shode, nisti ke!!! have you done ur project? :))
      December 30, 2010 at 4:22pm · 

    • Haleh Dolati 
      می خواستم نظر ندم که نذاشتی.. هی گفتم نگاااار دهن منو باز نکن...
      نظر من به عنوان هاله که خیلی هم مهمم اینه که اسم کتاب تو باید باشه نگار طبیبیان
      جدی میگم
      مثل هری پاتر

      و با سوری هم موافقم: بدون مادرم هرگز


      December 30, 2010 at 4:28pm ·  ·  2 people

    • Haleh Dolati البته می دونی که ریمو کردن فایده ای نداره چونکه به خاطر کامنتی که گذاشته بودم ایمیل های نوتیفیکیشن میاد برام!!!!!!!!!!!
      December 30, 2010 at 4:30pm ·  ·  2 people

    • Ali Kashfi نگاررررررر نام کتاب برگرفته از اون بع بعه بود تو موزه ي نيويوررررک تقصير خودته ميخواسي انقد اعتماد به نفس نداشته باشي:)))
      December 30, 2010 at 4:49pm · 

    • Hessam Javaherpour Lafcadio: The Lion Who Shot Back
      December 30, 2010 at 4:56pm · 

    • Negar Tabibian 
      ‎@Nazanin: yeaaaah! finally DONE! and I'm back to Bethesda now... can't wait anymore to see you guys again!
      @Haleh: بسیار بسیار دوست می داریم
      @Hesam: چه جالب... کلی با تأترش تو مدرسه مون خاطره خوب دارم و.... دوست می داریم! ممنون.... هیچ وقت به اسمش این قدر که الان دقت نکرده بودم! هو شات بک....پووف

      @Ali: به اون می تونه برگرده یا خیلی چیزای دیگه... کلاً می شناسیم که! عین خر سرم رو می اندازم زیر و می رم جلو... اما فور دامیز؟ الان قلبم شکست
      :))


      December 30, 2010 at 5:47pm ·  ·  2 people

    • Nazanin Faraji Good job,.....see u soon dear:))
      December 30, 2010 at 6:08pm · 

    • Ali Kashfi ‎:D babaa pichidash nakon!!! kollan falsafeye khassi nadasht! avalin chizi ke azat be zehnam umad un clippe boodo avalin esmi ke umad be zehnam in boodo manam neveshtam!:P ;D
      December 30, 2010 at 6:58pm · 

    • Negar Tabibian ‎:))))) shukhi kardam ali! be har hal 1alame dastet dorost! delam tangulide, shadid!!!
      December 30, 2010 at 7:11pm ·  ·  1 person

    • نگا رے تو مشغول مردن ات بودی
      December 30, 2010 at 11:34pm ·  ·  1 person

    • Soori Sooriland هاله می تونی بری اون گزینه که هر کامنتی میاد یه ایمیل هم پشتبندش بیاد رو برداری
      چیز چزتیه
      نیست ؟ :دی

      December 31, 2010 at 4:16am · 

    • Amir Chavoshi Na, esme ketabo migam dige: baba leng deraz, judi bakhshi azashe.
      December 31, 2010 at 4:18am · 

    • Pooyan Niknafs به نگار، نه چون یه چیزاییت با دنیای مردمان نمی‌خونه
      December 31, 2010 at 12:24pm · 

    • Ali Es رباعیات خیام
      December 31, 2010 at 12:29pm · 

    • Abbas Tarkashvand hasani nagu balaa begu...
      January 2 at 3:11am ·  ·  3 people

    • Negar Tabibian 
      ‎@Negar: برد من رو به فکر و... ترسوندم
      @Ali: کاشـــــکی!!!! دوست می داریم که باشیم و ممنون
      @A T: استاد که یه چیزی می گه، بقیه باید هم لایک بزنند
      :))
      در ادامه به مصرع دوم توجه می کنیم تا خوشحال شویم: خوشگل خوشگلا بگو...ه
      >D
      جدا از شوخی جالب بود! ممنون


      January 2 at 10:53pm ·