Showing posts with label نطنز. Show all posts
Showing posts with label نطنز. Show all posts

Thursday, May 2, 2013

بوی سبزه

خونه نطنزم داره تغییر شمایل میده.... یه باغ بزرگ میخوام. یه مزرعه بزرگ. همش چمن. بی انتها... دیوارهاش رو نبینم... تپه‌های چمن... یک درخت گردو. یه نهر پایینش. تصورش هم خنک و شادم میکنه...

کتابم رو میبرم پای چمنها و میخونم. دارم میخونم.


Saturday, April 6, 2013

بگو بگو... که نگارت منم بگو

دوست دارم خودم رو.
*

Dracula and the Beast
*
به گمونم دلم میخواد به خونه خودم تو نطنز، این رو هم اضافه کنم:
فقط کتابهاش و کوسنهاش رو، هردو بیشتر میکنم....
دلم غار تنهایی بزرگ میخواد...
دلم خونه نطنز رو میخواد...
*
دارم به این نتیجه میرسم که من با زبان غیر آدمیزادی حرف میزنم!!! جدی! اینقدر سخته فهمیدن من؟ باید کتاب مینا رو بدم دست ملت تا بخونند: "بیشعوری"! شاید هم من، هم بقیه، زبان هم رو بهتر بفهمیم...
اشاره مستقیمم به آکشیتاست!
فکر کنم تا بلوغش بخوام ازش فاصله بگیرم... یک هفته‌اش گذشت و به نظر میاد که بدتر شد. فکر کنم بدتر از این هم بشه... خرجش یه معذرت خواهی از بچه بودنه.... از اشتباه کردن... هنوز هم اعقاد دارم فاصله گرفتن، دوستی نمیاره... اما واقعاً از نفهمیده شدن، خسته‌ام. از نادیده گرفتن اشتباه، خسته ام. همیشه اکثر دعواهام همینجوری ختم شده. من به روی خودم نیاورده‌ام که کسی اشتباه کرده و حرفی هم درباره‌اش زده نشده و به روی مبارک نیاورده‌ایم و خلاص....
نه. خلاص نه. یک عقده زیر خاکستر همیشه مونده..... بی اینکه به روی خودمون بیاریم....
اما اینبار دیگه نمیخوام حرفهام رو هم برای خودم نگه دارم! نچ! رابطه از وسط پاره بشه، بهتره! "منطقی"تره... تا من به روی خودم نیارم که بهم چی میگذره... کم یا زیاد.... میخوام راه حل پاک کردن صورت مسئله رو بیشتر امتحان کنم. من مسئول عدم بلوغ دیگران نیستم. حتی اگه اینقدر مستقیم درگیرش بشم.........
میتونه عصبانی شه. میتونه طوفان به پا کنه. میتونه به روی خودش نیاره و من رو متهم کنه به نفهمی. به از دست دادن اون که مسئول مستقیمش منم. میتونه من رو به بی‌عدالتی متهم کنه. به اینکه قدر دوستی رو نمیدونم. به اینکه غد و نفهم و بی‌تفاوت و بی‌شعورم.... به اینکه همه چی رو به هم میریزم و یه روز پشیمون میشم... میتونه آسمون و زمین رو به هم بدوزه. همه اینها، جای اینکه یه کلمه بگه ببخشید. و واقعاً به همون یه کلمه اعتقاد داشته باشه.....
آدم کینه‌ای نبودم و نیستم. واقعاً نیستم. اما بسه دیگه... چشمهام رو بستن و کوتاه اومدن بیدریغ، بسه.... خودم، واقعاً مهمم :-)

هرچند اگه در آستانه 30 سالگی با این قهر و آشتی کردنها، حس 14 سالگی بهم دست بده... "قهر"! فکر نمیکردم در آستانه 30 سالگی، بخوام دوباره با این کلمه مواجه بشم و بهش فکر کنم...

به قول علی حسرو:
آدما به یه سنی که میرسن فکر کنم دیگه بچه نیستن. از هم قهر نمیکنن بلکه از هم فاصله میگیرن. به هم فحش نمیدن بلکه بدبین و بددل میشن. بازی نمیکنن ولی بازی میخورن.
هر چیزی روند طبیعی و آرومش خوبه. پیوندهای سریع هم شکننده ان و هم راحت آب میشن. فکر کنم روند طبیعی یعنی اینکه ندویی، تلاش نکنی، زندگی کنی، به همه احترام بذاری و اجازه بدی آدما بیان و برن. شهرها، کارها، موقعیتها، شراکتها، شکستها بیان و برن. فقط تماشا کنی. هر چیزی روند طبیعیش خوبه. واسه بعضیا این روند خیلی آرومه، زندگی یه بچگی همیشگیه، یه بزرگ شدن تا همیشه.
فکر کنم هم مسیر بودن از هم حرف بودن مهمتره. اینکه مسیرت به مسیر یکی بخوره. حرف بزنی یاد بگیری قصه بگی ترانه بشنوی و همه این کارها رو شریکی انجام بدی. هر چیزی روند طبیعی و آرومش موندگارش میکنه.
از جنگیدن برای چیزهایی که حق طبیعی منند، خسته‌ام. پیمان بسته‌ام که خسته نباشم. درست. و آدم جنگنده‌ای هم هستم تو زندگی، این هم درست... اما دیگه جنگیدن برای بعضی چیزها، حماقت ئه، نه زندگی :-)
بازم باید تأکید کنم به خودم: باید بیشتر مراقب خودم باشم...
*
"And those who were seen dancing were thought to be insane by those who could not hear the music."
— Friedrich Nietzsche
*
دیشب، فرناز گفت نگار صدات و مدل خوندنتم تغییر کرده از یک سال پیش تا امروز....
به عقب برمیگردم و میبینم که خیلی چیزها، خیلی تغییر کرده‌اند در من. کمترینش نوشتنم. که نمود تفکرم هم هست.
*
گاهی تصاویر بیشتر از آدمها و نوشته ها حرف میزنند. حیف کسی نیست بخواندشان.
*
غمگین مشو عزیز دلم
مثل هوا کنار تو ام 
تو نخواهی بود
من اگر نباشم
*

دلم برای سالومه تنگ شده... سالهاست... سالها... که کسی برام ساز نزده. نیاز کوچکی که تو هوا پرپر میزنه... آه. :-)
شاید فکرهایم دور تنبور رو باید جدیتر بگیرم... لااقل خودم برای خودم که بتونم بزنم... گاهی کلمه برام زیاده... حتی آواز خودم رو هم نمیخوام... موسیقی میخوام. برای خودم. برای خود خودم... 
کمی در حد آغوش.
*
امروز بعد مدتها به خودم بسی مفتخر شدم!!! دیشب 3 صبح رفتم تو تخت و در عوض روزم رو حدود 7 عصر شروع کردم! مدتها بود نشده بود که اینقدر تنبل باشم و فقط برای قضای حاجت از تخت بیام بیرون... لپتاپم هم دستم بود و خواب و بیدار میچکیدم... خوب بود. خیلی خوب بود...
*

Tuesday, July 19, 2011

Swan Lake

این درست میگه: 
به خصوص از 1:23.... 
"اگه خدا کریم بود... کریمی خدا کجا بود... خدا کجا بود...؟؟؟؟" خدا رو دوست دارم، اما این چایی اش با ابی داره زیادی طولانی می شه...
"امان از بی سوادی...." راست می گه... 
"مطالعه که ایرانی ها نمی کنند خدایی نکرده... مردم ایرانید شما... زود راضی می شید..." 
*
هری پاتر دیدم. خوب بود...
همش یاد جمله دوستم بودم، Alyssum, یکی از همکلاسی ها:
"just saw Harry Potter 7.2 and now my childhood is officially over."
در جواب/بی جوابی یکی از ترس هایی که ابراز شده بود نوشته بود:
"the combination of finishing school (forever?), turning 25, and applying for full time jobs all within the last two months were the real signs of childhood being over, but easy enough to ignore. Then Harry Potter ended and that was the signal that I am ready for mid-twenties adulthood."
تو طول فیلم با خودم درگیر بودم که باید قبول کنم که "بچگی" تموم شده و نمی خوام... 

نگار تو دبیرستان به خودش قول داده بود که از اونجایی که زندگی بعد از 25 دیگه به درد نمی خوره و بی معنیه، تولد 25 سلگی اش خودش رو بکشه!!! به زودی روزی می رسه که تولد 30 رو هم جشن می گیرم، نوشیدنی ام رو دستم می گیرم، با کودک درونم بازی می کنم و با هم به کودک بیرونم می خندیم... خنده تلخ آدم به خودش بد کوفتیه!!!

تا صحنه آخر هری پاتر داشتم فکر می کردم که آخرش من بچگی ام تموم شد مثل آلیسام یا نه... فکر نکنم... فکر نمی کنم.... مهم تر از همه این که من هنوز دانشگاه رو تموم نکردم و نمی خوام هم تموم کنم... هم م م م ... من هنوز بچه ام! آره!
*
چهار ساعت با تارا حرف زدم. خوب بود. غر غر غر... بعد از لس آنجلس جور نشده بود اینقدر حرف بزنیم. دلی از عزا در آوردیم... 
هر دو تو آرامش نسبی تری نسبت به شرایط پرتنش و شلوغ قبلی... هردو آرام و واقع بین... هردو خسته اما با لبخند و امید و... هردومون رو دوست دارم.
تارا می گه و راست می گه: "خیلی وقتها شده که تو خواستی من رو بکشی، خیلی وقتها هم شده که من خواست کله تو رو بکنم، یادمون هم نمی ره... اما هیچ لزومی نداره هربار به روی هم بیاریم که!!!" و من ادامه دادم: "آره، همین رو دوست دارم، قدرتی که دو کلوم حرف خوب، امیدوار کننده داره، هیچی نداره..."... تارا رو با همه خوبی ها و بدیهاش کلی دوست دارم! چون درک همین حرفهارو داره... 
بهزاد 24ساله که عزیزترین همراهمه... یار زندگی ام. 
الان 16 سالی هست که مریم رو می شناسم، بهترین دوست زندگی ام. 
هاله 14 سال که سرخوش ترینه برام... 
تارا 8سال... با هم به بلوغ رسیدیم... کلی ازش یاد گرفتم، فکر کنم اون هم! نه لزوماً چون الگو بودیم برای هم! نه! چون با هم زیاد حرف زدیم و به این حرف زدن، به این "گفتگو" خیلی احترام گذاشتیم بین خودمون... به شنیدن و شنیده شدن احترام گذاشتیم...

[اینجا به زودی یه عکس می ذارم] 

اینها یه مشت عددند! عادت ندارم به عددهای زندگی ام افتخار کنم، اما جای این چهارتا آدمیزاد رو هیچکی و هیچی نمی تونه بگیره...
*
الان نه، اما روزی روزگاری از این دوسال زندگی ام خواهم نوشت... از یأس هام در کنار به بلوغ رسیدن هام... از خودم که بیشتر و بهتر شناختم... روزی می نویسم که خودم لااقل خودم رو قضاوت نکنم... دیگرن که هیچ... الان اگه غر بزنم، می گن اشتباه از خودت بود! که نبود و نیست! من محصول زمانم! یه واکنش طبیعی به شرایط.... راضی ام... از خودم و اتفاقات....

روزی روزگاری از خودم می نویسم، مثل الان که بی غرض به فرزانگان نگاه می کنم و رک و راست می گم خوب نبود! برای من خوب نبود!... روزی روزگاری از این دوره می گم که کسی که من رو می شنوه، از جمله خودم، هم بتونه من رو و احساسم رو قبول کنه.... نه این که قضاوت کنه...

فرزانگان که تموم شد، با انرژی رفتم برای یه شروع جدید! انتظاری نداشتم از محیط جدید که با سرعت خودم و دنیام رو خورد، قورت داد... برعکس باز بودم برای پذیرش همه چی... الان همون حس رو دارم به محیط جدید... محیطی که هیچی نمی دونم ازش... می دونم و نمی دونم... عاقلانه بود که لااقل برم دانشگاه رو یه بار ببینم، لااقل خونه ام رو ببینم....نمی خواستم! می شد که از صفر شروع کنم و خواستم که این طور باشه! می خوام درهارو یهویی به تاریکی خودم باز کنم و چشمهامو از نوری که یهو می پاشه تو چشمهام ببندم... آروم آروم چشمهامو باز کنم تا به نور عادت کنم... به نوری که هست و طبیعت اونجاست، نه نوری که من تجسم کردم... به قول تارا می خوام از خودم انتظار داشته باشم، نه از محیط...

فکر نمی کنم قبلاً هم چنین آدمی بوده باشم... اما به هرحال الان نیاز دارم که تأکید کنم این رو به خودم... که یه فصل رو ببندم و یه فصل دیگه شروع کنم... به هرحال کتاب "نگار در سرزمین عجایب" چندین فصل و بخش و داستان داره... داستن های کوتاه و بلند و جدی و احمقانه و بچه گانه و عاشقانه و متفکرانه و شاد و دردآمیز و مرگ آور... نگار زندگی رو زندگی می کنه... این رو مطمئنم! و می دونم که تا این لحظه، این از اون چیزهاست که عمیقاً می تونم بهش افتخار کنم....
*
Black Swan دیدم و از خودم می ترسم که نکنه بزنه به سرم و شروع کنم پوست دستم رو کندن... شب دیدم پوست کف پام ور اومده! ترسناک بود یه جورایی... تو مالیخولیای خودم به خودم قبولوندم که با ذهنم، پوست کندم!!! امروز بعد از هری پاتر مطمئن بودم با انگشتهام دنیارو می تونم کنترل کنم... دنیارو و پرده هاش رو با انگشتهام تکون می دادم، کنار می زدم... خوب بود... و بعد باز ترسدیم که انگشتهامو دوست دارم و نکنه از دست بدمشون... دستم، خودم، ذهن وراجم، چشمهام، دماغم رو دوست دارم.... نگار رو دوست دارم...

خودشیته فراهانی هستم، شما چطور؟
بدم نمی آد خودم رو بذارم تو گاو صندوق و درش رو قفل کنم... به گمونم کار بدی نیست... حداقل خوب در امون می مونه... بعداً ها هم عتیقه ای می شه، نادر، شاید بشه فروختش حتی...
*
یکی از اولین کارتونهایی که تو زندگی ام دیدم، Swan Lake بود... سال 1981... دایی جواد رو اون ویدئو کوچیک ها داشتنش، عشق من (و بهزاد به زور من) این بود که بریم خونشون که اون کارتون رو بذارن و ببینم! فقط هم خودشون داشتن دستگاه پخشش رو... نمی شد برد خونه خودمون مثلاً... 

اون موقع به نظرم این کارتون غوغایی بود... موسیقی اش، قوها... همه چیش مدهوشم می کرد... دیشب بعد از چند قرن (واقعاً احساس می کنم چند قرن گذشته) بعد از Black Swan بالاخره پیداش کردم و دیدمش... موسیقی اش هنوز محشره... اما کارتون، صدا، موضوع، زندگی کودکی من... همه چی برام غریب بود... من چی دوست داشتم؟ اصلاً می فهمیدم موضوع چیه؟ نگار، دخترک چند ساله، توی اون قوها و سنجاب ها و دختر و پسری که یه شبه هم رو دیدن و عاشق شدن و ازدواج کردن... توی اون غولی که به اندازه گندگی اش احمق بود، چی می دید؟؟؟ شک کردم به خودم... به نگاری که فکر می کنه پا به پای خودش نگار کودک رو آورده به حال... اما هر از گاهی یه چیزهایی یادش می اندازه که چه بخواد و چه نخواد، ازش دوره...
حالا به هرحال، خواستم این رو بگم که محیط اون کارتون رو دوست شتم و دارم...من قلعه ای برای زندگی دوست دارم... حالا چه قلعه پادشاه و په قلعه دیو... و بالاخره تو نطنز می سازمش... اون اتاق آویزون "اودت" رو دوست داشتم و دارم... مهمتر از همه، دریاچه قو برام معنای زندگی داره... همراه با همون موسیقی... دریاچه ای که روزهاش، قوهای زیبا انگار با بی خیالی شنا می کنن... که سنجاب ها چرت و پرت می گن و شاد زندگی می کنن... که موسیقی آدم رو به رقص وا می داره... اما زیر این سطح زیبا، هرکی مشکلات خودش رو داره...حالا یه قو پیدا می شه که داستان زندگی اش رو کارتون می کنند، اما خیلی قوهای دیگه پیدا می شن که اونقدر زندگی می کنن تا روزی روزگاری می میرند... زیبا، غوطه در زیبایی، می میرند...
دوست دارم که زندگی ام Swan Lake باشه... دوست دارم که لااقل روی سطح هم شده، زیبا باشه...

پینوشت: صبح شد... الانه که خاله لیلا اینها بیدار شن... وقتشه که برم بخوابم... 

Friday, July 8, 2011

دلم... آی دلم

1. 
:-)

2. خنگ نیستم. می فهمم دارم چیکار می کنم. کارهام برای خودم مهمند... حتی تنبلی هام. حتی شیطنت هام. حتی آزارهام... من آدم بدی می تونم باشم و دوست دارم که باشم. اما توی این بد بودن ها، چشمم بازه... نمی گم دانشمند عالمم، نیستم، اما چشمهام بازه...
من اگه این همه خودم رو بیان می کنم، می نویسم، می گم، تصویر می ذارم... هرچی... اگه این همه خودم رو بیان می کنم برای این که بدونی و مطمئن باشی که اگه داری با طناب من می آی تو چاه، انتخاب خودته...
مهمتر از اون، تو اگه انتخاب کردی که این طناب رو بگیری، نباید بهش عادت کنی! این طناب، طناب عادت کردن نیست! من آدمی نیستم که بهم بشه عادت کرد... موجی ام دیگه... می زنه به سرم، آنچنان طناب رو تکون می دم که می افتی قعر چاه... می پاشی رو زمین...

3. 
آرتور اش، قهرمان افسانه ای تنیس، هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد. طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند. یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟" آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:

"در سر تا سر دنیا،
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"

 و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟"

4.  
 :-)

پینوشت بعد از تحریر: این ویدئو رو تو فیسبوک گذاشتم و توضیح نوشتم:
یه دوره ای از زندگیم که کتاب های آیزاک آسیموف هم روم بی تأثیر نبود، زیاد فکر می کردم که حتماً راهی هست که تو اینجا رو زمین سوار چیزی شبیه آسانسور شی، و توی یه کره دیگه از این آسانسور پیاده شی... اما آسانسور درواقع تورو آنالیز می کنه تیکه تیکه ات می کنه تا ملکول و سلول... و اون طرف همونهارو از نو می سازه... بزرگترین مشکلم این بود که تو واقعاً همون آدم خواهی بود؟ یعنی همون شخصیت رو خواهی داشت و همون خاطره ها و همه چی...؟؟؟
زمان برای رسیدن به جواب اون سؤالهای من داریم.... اما لااقل مراحل "کپی-پیست" خوب داره می ره جلو... شاید تو آینده نه چندان دور، علاوه بر خونه ام تو آمریکا و نطنز و تهران، مجبور شم برای پیدا کردن آچارم یه سری هم به خونه مریخم بزنم....

Sunday, April 18, 2010

برمی گردم، جوهانا!... برمی گردم

هنوز یک سال نشده که اومدم اینجا! هنوز نشده، اما به زودی می شه... الان دقیقاً 8ماه و سه روزه... توی این ماراتون چیزی نمونده به 12 ماه... [آخ که چه قدر این آهنگ "باران" کریس اسفیرز می چسبه] توی این هشت ماه، بهتره بگم توی این یک سال، برعکس قبل تر ها، هرکی ازم می پرسید "برمی گردی؟" جوابم نامفهوم بود... عجیب هم نیست... برای اینجا بودن، اینجا اومدن خیلی زحمت کشیدم... بیشتر از خیلی شاید... اون سالی که ما اومدیم، از سخت ترین سال ها بود. شک ندارم... برگشتن می تونه معناش وا دادن باشه، یک جور جا زدن شاید... می تونه معناش مفت باختن همه سختی ها باشه... می تونه معناش یک عمر افسوس برای جاه طلبی هایی باشه که می تونست توی مشتم باشه و شاید بعداً فقط توی رؤیا به سراغم بیان... حتی شاید اوم موقع هم نیان... و ین یکی "می تونه" نیست! حقیقتاً پشت کردن به تمام امکانات مفرطیه که این جا هست و اونجا، به خوابم هم نیست...

من اینها رو می دونم، همه اش را می دونم! (برام روضه نخون ذهن خسته من!)
***
جوهانا بهترین دوست من نیست! صمیمی ترین دوست من هم نیست! اصلاً صمیمی معنا نداره وقتی تو مریم و هاله را داشتی... وقتی تارا و پگاه و آیلا را داشتی... وقتی کاوه داشتی، وقتی امید داشتی... وقتی سپیده داشتی که امروز حتی اسمش را حاضر نیستی بشنوی، اما گه گاهی پیش می آد که بهش فکر کنی... وقتی استادهایی داشتی که بهت از دوست نزدیک تر بودن، به خودت شاید حتی نزدیک تر بودن از خودت... وقتی این رسم را به احمقانه ترین شکل توی زندگی ات با پیمان شروع کردی، اما امروزِ روز، بدون فکر کردن به فرصتی دوباره برای رو در روحرف زدن با عباس ترکاشوند و نعیم اورازانی خوابت نمی بره.... 
جوهانا بهترین دوست من نیست، اما توی این روزگار من، "گویاترین" دوست منه... جوهانا بهترین دوست من نیست، اما دوستش دارم...
***
دوست دارم اسم خودم را بذارم دخترک رؤیا... دخترک توی رؤیا زندگی می کنه... زندگی امروزش رؤیاست، روی ابرها راه می ره... زندگی دیروزش قصر هزار و یک شب بوده و فردا...؟ آخ از این فردا... آخ از این فردا... تا دوسال قبل، زندگی فردای نگار یک خانه-قصر بود... طراحی خودش توی یکی از روستاهای اطراف نطنز... آجرهای گرم، قرمز... فریم های چوبی... قوس های نوک تیز صفوی... کنار دیوار تمام شیشه ای... ملغمه ای از عشق امروز و نوستالوزی قدیم... دور حیاط مرکزی پر از لاله عباسی و حوض آب... یک مزرعه بزرگ... با بره ها و بچه بزها... اتاق خواب بزرگ سبک ویکتوریا با یک شوینه خیلی بزرگ... اون قدر بزرگ که توش دوتا صندلیه و وسطش یک آتش کوچولو... خودم وسط کتاب هام شاید هم دارم می نویسم؟ ها؟... بچه گربه ام کنار پام... موسیقی یونانی یا کریس اسفیرز مواج توی فضا... صندلی گهواره ایم... آخ
خسته شده ام... می رم بیرون... بچه بزغاله ای را بغل می کنم... فکر می کنم "الان یعنی مجبورم دوباره لباسمو بشورم؟" آرامشی که از آغوش گرفتنش دارم نمی ذاره دیگه فکر کنم...چقدر به طبیعت نزدیکم... دوست دارم اون پیرمرد که از دور می بینم که داره توی باغ کار می کنه، اسمش "مش کریم" باشه... با مسماست... دوست دارم... من این زندگی را دوست دارم... ذهنم پرواز می کنه...
***
الان که به فردای رؤیایی ام فکر می کنم، هرچند زوده، اما دوتا راه جداست... یکی از اینها باید نهایی باشه که... تا دیروز نمی تونستم انتخاب کنم، تو نظرت را بگو...
اول... بازگشت به عقب، بازگشت به نطنز و رؤیا... عقب گرد! اما با یک بار اضافه شده از تجربه و دانش... شروع می کنم درس دادن... خانوم طبیبیان خارج درس خونده! شاید دوتا مستر داره و یک دکتری... شاید هم کمتر... بچه ها توی گوش هم زمزمه می کنن که حتماً چیزی بارش نبوده که برگشته... آدم عاقل که این کار را نمی کنه... راست می گن... آدم عاقل این کار رو نمی کنه...
با چنگ و دندون برمی گردم به جنگیدن... به مبارزه... برای بهتر کردن، برای بهتر ساختن... راهی که قبلاً اتخاب کرده ام و می دونم از هفت خان رستم سخت تره، اما غیر ممکن نیست... سیستم آموزشی معماری ایرانه که باید درست شه... برمی گردم به همه اون فرسایش های روح اما با هدف والا... به... به... نگار مقدمات دو درس می ده و شهرسازی معاصر

دوم... نگار (توی این غربت، استادها، "استاد"، یا "خانوم" یا "دکتر" نیستن... فقط اسم کوچیک و تمام... یادم می آد که توی ایران، راننده تاکسی ها هم "استاد" بودن گاهی...) شروع می کنه درس دادن... زندگی مفصلی نداره، کوچیک، اما راحت... به مقاله هاش معروفه، اما زیاد سر و صداش در نمی آد! بیشتر سفر می ره و توی یک دانشگاه نه چندان سطح بالا، شانس بیاره توی نیویورک، چند تا کلاس ثابت داره حول و حوش معماری آسیای مرکزی یا شهرسازی مدرن... به لطف مقاله های زیادی که نوشته برای همایش های جهانی، تونسته دور دنیارو بگرده...یک آپارتمان نقلی داره توی نیویورک و ... توی این رؤیا نگار می شه فسیلی که زندگی آرام، اما بی رؤیایی داره... می شه فسیلی که در بهترین حالت، سایه ای می شه از احسان یارشاطر... نگار نمی تونه ایران را مغزش جدا کنه...

آخ
از روز اولی که جدی به اپلای کردن فکر کردم، می دونستم دارم پامو می ذارم توی دنیای یک بام و دو هوایی که بازگشتی نخواهد داشت
***
نگار نمی تونه ایران را از مغزش جدا کنه... قرار هم نیست بکنه...
اینجا دوگروه آدم می بینم، دو گروه ایرانی... از هر دو هم بدم می آد!!!!!!!! یعنی اون  شیوه را نمی پسندم! راه حل؟ ندارم! سرم درد می کنه! فقط همین!!!
گروه اول: می بینی که از گذشته کاملاً کنده اند... اگر ببینیشون و شروع کنی ارتبط بر قرار کردن، دیگه نمی فهمی ایرانی اند یا کانادایی یا آمریکایی... در بهترین حالت می شن عین نسل دومی هایی که اینجا به دنیا اومدن... ارثیه ای که از ایران دارند، زبان دومیه که بلدند و اسمش می شه فارسی... ذوب می شن توی این فرهنگ و ایران می شه یک گذشته که فصلش تموم شده و شاید گاهی یک سفر تفریحی نقبی باشه برای یادآوری خاطرات خوش... (و غر زدن به وضعِ بدِ امروزِ هر روز بدتر از دیروز)
گروه دوم: گیر می کنند در ایرانی بودن! ایزوله می شن! ارتباط اجتماعیشون محدود می شه به اونهایی که فارسی حرف می زنند و بس... خارجی ها خارجی می مونند و دنیا تقسیم می شه به خودی و غیرخودی... یک دیوار بلند، یک مرز شدید...

نمی تونم تصمیم بگیرم از کدوم این دوتا "اکستریم" بیشتر بدم می آد... نمی خوام اولی باشم، روح اجتماعی من اجازه نمی ده که به دومی فکر هم بکنم... در سوم را هم هنوز پیدا نکردم... پیدا کردن تعادل سخته...
***
زمان لازم دارم! می دونم! آروم بگیر ذهن خسته من!
***
دیروز با چهارتا از بچه ها رفتیم (اومدیم) سفر یک روزه! خوش گذشت... این آمریکایی ها از خون خودمونن! خاله زنک و حرّاف! می پسندم... بهترین قسمت وقتی بود که بردمشون رستوران ایرانی، بدترین قسمت وقتی که با تمام وجود جلوی خودمو می گرفتم که وسط راه نزنم زیر آواز!!!! وقتی بهم زیادی خوش می گذره، حس آوازم گل می کنه! اما اون بنده های خدا گناهی نکردن که مجبور باشن "شکوفه می رقصد از باد بهاری" ویگن را از زبان من بشنون!!! برای مکس گاهی آواز می خونم! مثلاً داره فارسی یاد می گیره و باید یاد بگیره که آوازهای ماراهم تحمل کنه!!!!!!!!! اما جوهانا و جنیفر و مت و کیتلین فکر نمی کنم غیر از این که غذای ایرانی چه مزه ای می ده یا حداکثر شنگول بازی های دوره لیسانس، به چیز دیگه ای از ایران علاقه نشون بدند!!!

موقع خداحافظی، بعد از مدت ها بغل کردن یک دوست چسبید... ممکنه زبانم خوب نباشه، اما برای نشون دادن حسن نیت، زبان لازم نیست... 
***
تجربه کردنِ زندگی، دلچسبه...
مت (متیو) سال اولی بود... فعلاً دانشگاه خورده توی ذوقش... معماری را پسند نکرده... کیتلین سال چهارم معماری... من و جن  (جنیفر) هم کلاس و جوهانا سال بالایی ما... برای ما سه تا دوره لیسانس بهترین دوره زندگی بود و این برای اون دوتا عجیب... جالب تر این که ساده نبود توضیح دادن این که چی جذاب کرد این دوره را...
جوهانا، گویاترین دوست منه! توضیح داد: لیسانس برای این نیست که تو معمار بشی... فرصتیه برای یاد گرفتن پایه ها و اجتماعی کردن خودت!!!  برای دوست پیدا کردن و گستردن ارتباطاتت! معماری کردن را توی دانشگاه نمی شه یادگرفت! سر کار یاد می گیری... این مرحله اجتماعی شدن، از یک طرف باعث ریزش بعضی از سال پائینی ها می شه (که اینجا بلافاصله تغییر رشته می دن) از یک طرف برای اون ها که موندن، بهترین خاطره!!!! نمی دونم راست می گه یا نه... ته دلم معتقدم خیلی بیراه نمی گه! اما خب کیتلین سال چهارمیه و تجربه مشابهی نداشته....
***
فارسی درس دادن به مکس جذاب ترین کاریه که توی دانشگاه دارم! از هر نظر که بگی... پیش آمادگی براش لازم ندارم... دوساعت تمام با خیال راحت فارسی و انگلیسی، هرکدوم که در لحظه بیشتر حال کردم، حرف می زنم... یک دوست خوب و صمیمی پیدا کردم، با یک مرد حسابی؛ زیبا، جذاب، عاقل و در عین حال شیطون آشنا شدم که همون دو ساعت در هفته کنارش بودن هم حس خوبی بهم می ده... و مهمتر از همه پول خوبی گیرم می آد... من اصفهانی ام
***
جوهانا خودش بیست و هفت سالشه... بعد از لیسانس دو سال و نیم کار کرد، یک سال اروپا اینترن شیپ گرفت و بعد اومد اینجا... این بشر را دوست دارم چون خودش را موظف به زندگی کردن نمی کنه! زندگی را موظف می کنه که با دلش راه  بیاد... کمتر از دو ماه دیگه فارغ التحصیل می شه و ...! آینده ای نیست! مهمترین دغدغه اش برگشتن پیش خانواده اشه! فلاً هیچ کاری هم انتظارش را نمی کشه... دوست پسری یا نامزدی هم نداره و... در مجموع از هفت دنیا آزاده تا بعداً ببینه چی می شه! 

شاید اگر من هم می تونستم حتی شده برای یک هفته این قدر دغدغه آینده نداشته باشم، شاید مثل همون چیزی که ایران بودم... این قدر تلخ نمی شدم... توی زندگی ام هیچ وقت این قدر تلخ نبوده ام! نمی دونم و بلد نیستم که باید باهاش، با این تلخی، چیکار کنم و این اذیتم می کنه... تا حالا نشده بود از خودم خوشم نیاد و درواقع این دیوونه ام می کنه!!!
***
سرم درد می کنه
***
من برمی گردم ایران! همین! تو اسمشو بذار فرار یا هرچی... آرامش فعلی روح من توی همین چهارتا کلمه است! حتی اگه حقیقت هم نتونه پیدا کنه، می تونم با این امید لعنتی خودم را بیشتر سرپا نگه دارم... نمی تونم؟
***
سرم درد می کنه... من برمی گردم ایران