Showing posts with label دیوانگی. Show all posts
Showing posts with label دیوانگی. Show all posts

Tuesday, June 3, 2014

اینجاست یک روانی، مشغول به «طرز تهیه شله زرد»

این پست مجموعه قر و قاطی از تکه نوشته های چهار پنج روز اخیر است....

کلمات هاروکی موراکامی و صدای علیرضا قربانی... روانی ام میکنند. روانی‌ترم میکنند....
***
عجب لاشخوریه این «زمان»... بیرحم. و منتظر فرصت.
***
سالهاست
من و فراموشی
سَرِ "تو"
جنــگ داریم!

~ محمد غفاری
*
«پس از زلزله» موراکامی عجیب بود. هست. این حال عجیب رو فقط بعد از خوندن چندتا «کوتاه‌» دیگه داشتم تاحالا... «رقص مادیانها» و «یک روز قشنگ بارانی» از اونهان... با ابن فرق که گاهی هییییچ حسی به موراکامی ندارم. و ازش خسته و ناامید میشم. و گاهی هم پیش میاد که یه سربالایی احمفانه رو فقط از سر وظیفه پا به پاش میرم، خسته میشم، ناامید میشم... که یهو میبینم من رو رسونده به اوج و بعد... شترق. پرتم میکنه با صورت به روی زمین.
با چشمان گشاد شده، زمین خورده ام. پرت شده‌ام زمین. با لبخند. با درد.
*
چقدر خوب و آروم خوابیدم دیشب. به روال شبهای گذشته، چهار پنج ساعت خواب و همین. اما چه خوب بود. چه آروم بود. خواب زلزله هم ندیدم. صبح خاطره ای نداشتم از خواب غیر از یه توده صدا از موسیقی که اون هم فراموشم شد. اما لبخندی که روی صورتم ماسیده بود، هنوز هست.
از گیجی خواب و بیداری بود یا تنبلی، نمیدونم، ولی نمیتونستم از فکرهام بنویسم و واسه همین ضبطشون کردم. از فکر کردن و حرف زدنم راضی ام....
اما این "ضبط شده"، به طرز غریبی غیب شد! پست نشد توی اینستا رادیو... و من درگیرم با خودم که باز بگویم از فکرهام یا نه.... از دوست داشتن و از دوست داشته شدن... از آزادی انتخاب و آزادی انتخاب شدن...
*
خواب خوشی وقت سحر دیدم و یادم نرود
که به این یار و دیار، بستن دل... حرام است... حرام...
*
خرید درمانی یعنی شش جفت کفش با هم بخری. بعد مبهوت بمونی که این چه کاری بود کردم...
*
معلقم بین شعرها و گفته‌ها و ناگفته‌ها...
این پست، پر از شعر است... پر از وهم...
*
نگار!
"تو را به جای همه ی زنانی که نشناخته ام دوست دارم
تو را به جای همه ی روزهایی که زندگی نکرده ام دوست دارم
به خاطر بوی دریا، بوی نان گرم
به خاطر برفی که آب می شود؛ به خاطر اولین گلها
به خاطر جانوران پاکی که از انسان نمی ترسند
به خاطر دوست داشتن تو را دوست دارم
تو را به جای همه ی زنانی که دوست ندارم دوست دارم"
~ پل الوار - مرد نازنینی که اخیراً -باز- به زندگی‌ام وارد شده.... مردی که دوست داشتن خودم را، باز به یادم می‌آورد... مردی با بوی شلوغیهای فرانسوی...
*
"گقتم بگو به وصلت خواهم رسید روزی؟
گفتا که نیک بنگر، شاید رسیده باشی!"
~ فیض کاشانی
*
درد. عود. درد.

*
دیشب یادم افتاد به.دورانی که مامان میخوابید و من روش راه میرفتم. ماساژ میدادم یعنی... چقدر دلم راه رفتن روی پشت استوار مامانم رو میخواد....
او آزاده، که فکر کنه که من دارم بهش «لطفـ»ـی میکنم... اما کسی که محکم و محکم‌تر میشه، منم.... منم...
*
«می گویند دنیا متعلق به کسانی ست که زود از خواب بیدار می شوند، اما دروغ است؛ دنیا متعلق به کسانی ست که از بیدار شدن شان خشنودند.» ~ مونیکا ویتی
*
ای که با سلسله زلف دراز آمده ای
فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت
چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده ای
پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ
چون به هر حال برازنده ناز آمده ای
آب و آتش به هم آمیخته ای از لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده بازآمده ای
آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب
کشته غمزه خود را به نماز آمده ای
زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم
مست و آشفته به خلوتگه راز آمده ای
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده ست
مگر از مذهب این طایفه بازآمده ای
*
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که سگ من نبود.
ساده است ستایش گلی
چیدن و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن اش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن
که دیگر نمی شناسمش.
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن
به حساب ایشان و گفتن
که من این چنینم.
ساده است که چگونه زندگی می کنید
باری، زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم
شاملو
*
ممنون از معرفی فائزه، من خیلی علاقه‌مندم بدونم این آقاهه، پارتنر داره؟؟؟؟ available هستن ایشون؟! خلاصه که اینجا یه مورد خاص، خیلی چشمش دنبال ایشون، دستپخت ایشون و طنز لطیف ایشونه!


*
اینجا! دقیقاً همینجا، جاییه که دوست دارم کار کنم....
اینجا! دقیقاً همینجا، دلم میخواد روی علفها ولو بشم و کتاب بخونم...
اینجا! دقیقاً همینجا، میخوام تمام دنیا رو فراموش کنم و برم بالای قله ها...
اینجا، جاییه که شاید، زمان، به من فرصت استراحت بده...
*
بهزاد راست میگه. چرا همیشه مشکلات آمازونی، فقط سر من میاد؟!! اون از کتابی که برای خودش سفارش دادم و فرستاده نشد... این از کتابی که عمری منتظرش بودم و بالاخره سفارش دادم... و نمیاد! گم شده! ویلیام بلیک، گم شده!
*
وه از این راه دراز که من، باز آمدم...
*
ببین فال گرفته‌ام؟ ببین پریروز چه برایم مکتوب شده... ببین....
Aquarius horoscope for Jun 1 2014 Someone may be hearing you now, Aquarius, but he or she is not really listening. What's the difference? Hearing involves picking up auditory signals, and perhaps being able to repeat what was said. But hearing means that someone has truly paid attention, and understands what you're saying on a deep level. If you have expressed yourself honestly and someone still doesn't seem to get it, then it may be because this person isn't being truly open. A candid discovery is in order.
*
بلدی دوستت گریه نکند...؟!
~ فرشید فرهادی
*
تمام اصلهای حقوق بشر را خواندم
و جای یک اصل را خالی یافتم
و اصل دیگری را به آن افزودم
عزیز من
اصل سی و یکم:
هرانسانی حق دارد هر کسی را که می خواهد دوست داشته باشد!
~ پابلو نرودا
*
گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید
نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی
بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند.
دست‌های آلوده، ژان پل سارتر
*
*
و بهتر از همه... شاعر این روزهای زندگی من، سارا محمد اردهالی است. آدمیزادهای ایران! کسی هست که کتابش را برایم سوغات بیاورد؟

*
داستان، داستان کوتاه عروسانی، عروسکانی پانزده ساله است... که اعدامشان باید. که سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت...
*
*
عکس و شعر و صفحه... همه خوبند...




پینوشت: داستانی راه انداخته ام با صدای خودم... برای خودم... دنبال کنید رادیوی من را:
instarad.io/n_talkative_listener/

Friday, May 9, 2014

پوست می‌اندازم... دوباره و سه‌باره و ده‌باره.............

I dare.
And I change

دیشب، وقتی همه خواب بودند، باز بی موسیقی رقصیدم. رقص زندگیست...
نگارِ شاد، گداری برگشت، لبخند آورد...


*
میدانم بی انصافیست...
اما بی‌ریا، رفتن بهزاد ناراحت که نه، اذیتم میکند. خوبست که نرود. خوبست که بماند... خوبست... خوب...

و من، باز، از این همه وابستگی خودم متعجب میشوم...
*
نشر مشکی همیشه نشر مورد علاقه‌ام بوده. هست. اکثر کتابهایی که در ناکجا کیبینم و با وسواس انتخاب میکنم هم طعم و بوی مشکی دارند. جالبتر از آن، نوشتن خودم هم طعم مشکی دارد. اگر قابلیت چاپ شدن داشتم، مشکی، انتشاراتم بود... هست...
*
بیکار -به مفهموم بی‌کار! به فهموم گیج برای ادامه دادن- که میشوم، گیر میدهم به موهایم! صافشان میکنم، مجعدشان میکنم، میچینمشان!!! باز چیدم موهایم را. خوب بود. خوب هست.  سمت راست سرم سنگینی میکرد...
*
دلتنگ خانه‌ام. دوشنبه خانه خواهم بود. رادیو روغن حبه انگور در گوش، کتاب‌خوان و خرامان.... با آغوش باز برای کوچه‌های خیس و آفتابی اربانا....
دلتنگ خانه‌ام. با لبخند، با امید....
دلتنگ خانه‌ام. خانه‌ای که از آن فرار کردم... و اکنون دلتنگشم....

داستان دخترک تناقض‌هاست که حبس شده در قلبم...
داستان دخترک آرزوها...
داستان دخترک زندانی سایه‌ها... 
سرشار از مرگ و زندگی...


فکر کنم دوران کافه نشینی و اعتیاد به سیگار و قهوه به سر آمده.
امروز، لااقل برای من، دوران نشستن در خانه، دوران  زل زدن زدن به هوای بارانی یا بادهای ناآرامِ پشت پنجره، دوران اعتیاد به گوش دادن به موسیقی است... 
دوران موسیقی بلند که گوش را با عاشقانه‌های آرام کر می‌کنند...
دوران نوشتن... زیاد نوشتن...
میان‌نوشت: امروز داشتم برای دل خودم یک داستان کوتاه مینوشتم. ناگهان به خودم آمدم و دیدم به انگلیسی است... کلمه‌هایم برای تراوش، زبان نمیشناسند این روزها....
«و من...  به جای آن که بپرسم منظورش دقیقاً چیست، خودش را نمیبیند یا مرا... عاشقش شدم...» 
و چشمان تقریباً نگران....

Wednesday, January 23, 2013

آره دیگه... اینجوری‌ها...

گرد جهان گردیده‌ام. خوبان عالم دیده ام، لطف همه سنجیده ام... اما...
جالبه... 
امروز [دیروز] رو میگم، جالبه! پر از سکوته.... من، استودیو، تنهایی و یک روز زیبا... با یک نسیم سرد از لای پنجره... یک روز خالی... 
که دوستش دارم!
*
شاید الان [دیروز عصر] و با این هوا... خیلی وقت مناسبی برای دیدن Frankenweenie نباشه... اونم وقتی چمنها خالیند و Sparky هم دیگه نیست.... گاهی فقط خالی میشی... همین...
*
زیاد اهل رپ نیستم و بخصوص از شاهین نجفی خوشم نمیاد... اما این آهنگ خداییش خوبه:
*
آکشیتا همین الان این رو داد:
کلی کلی کلی ماه نیست این دختر؟!
بودن وینای، فائزه، آکشیتا، پردیس، مامان.... و آرپیت وقتی بیاد... و محمد... خوبه زندگی! زندگی خیلی خوبه!
*
دیروز تو سرمای لعنتی شمپین راه میرفتم و این رو میخوندم...
والا پیامدار.......
*
A Private Dream
*
- بازی؟
- بازی!
- باشه، پس من چشم میذارم، تو حمله کن!
*
دیوانگی این دختر رو دوست دارم.... از اون موجوداتیه که تأسف رو برام میاره که چرا بلد نیستم ساز بزنم.... و بعد میرصم... میرقصم... میرقصم... خیـــــــــــــــلی خوبه!
*
تولد میگیرم! خوبه‌ها....
*
قیافه الانم:
-_____-
*
*
یه متن از گاندی خوندم که خیلی خوبه... اما الان اینجا نمیذارم! جنبه‌اش رو ندارم....
*
زندگی...
میگذره!

پینوشت بعد از تحریر: یک ردیف مقاله روانشناسی تو لیستمه و دارم میخونم.... این خوب بود:
"مردم گمان می کنند که متضاد عشق، نفرت است. ولی در حقیقت، قدرت متضاد عشق است. عشق بمعنی یکی شدن با معشوق است، در صورتی که قدرت، میل به در اختیار داشتن طرف مقابل برای اهداف خودمان می باشد." ~ رابرت جانسون

Thursday, January 17, 2013

پرواز

برگشتم به موسیقیهای خوب خودم... نه اینکه ازشون دور شده باشم یا مثلاً کنارشون گذاشته باشم، نه، اما اون لحظه های انتظار برای اتوبوس وقتی یه کم سردته و موسیقی تو گوشت پر از حرفه یا اون لحظه هایی که داری با عشق طراحی میکنی و موسیقی انگار برات دست میزنه تا چشمهات رو باز نگه داری... کم شده بودند و باز زیاد شدند!
*
امروز دیوانگی کردم و چسبیـــــــــــــــــــــــــد!
نیم ساعتی تو خیابونها منتظر بودم... میشد برم تو، اما کی از قدم زدن فرار میکنه؟! و قدم زدنهام من رو برد به یه مدرسه... به حیاط کنار مدرسه و زمین بسکتبال خالی و رقص و رقص و رقص... با هدفون توی گوشم... 
عالی بود... عالی نه، محشر بود...

خوشحالم که میتونم دیوانگی کنم. 
*
*
همیشه وقتی طراحی میکنم میرسم به یه سطحی که ناهشیار و هشیارم قاطی پاطی میشن... دستم یه چیزهایی میزنه و ذهنم دنیای دیگه‌ای سیر میکنه... چیزهای دیگه‌ای می‌بینه...
یکی از تصویرهای قوی که همیشه تو ذهنمه، مامانه وقتی دایی فرهاد رفت... خونه آبشار، مامان که از لای پرده خونه به بیرون نگاه میکرد و اشک میریخت... و من مبهوت. و سکوت... سکوت مطلق.
و اون صحنه و این موسیقی برام همیشه موازی، یادآور دیگری هستن... هرچند در لحظه، کنار هم نبودند:
در فکر، در فکر، در فکر تو بودم که یکی
حلقه به در زد، عزیز حلقه به در زد
گفتم، گفتم صنما قبله نما بلکه تو باشی
تو باشی، تو باشی، تو باشی
 و بعد ذهنم میره به جاده‌های تهران-اصفهان... به خودم و بهزاد که دوتایی رو صندلی عقب میخوابیدیم. به خودم که خودم رو میزدم به خواب ولی چشمم به دنبال ستاره‌ها بود...
و یادم میاد جاده‌های تهران-اصفهان-شهرضا-پوده رو با بابا... آواز خوندنمون. فرانک سیناترا! آهنگهای بیربط من. جریمه شدنهای بابا و میوه به پلیس دادن‌ها. بحث‌ها و خاطره‌ها...

من خیلی چیزها ایران جا گذاشتم. ولی فکر کنم آینده من رو این مملکت با آغوش باز داره فریاد میزنه...

به یاد همایون خرّم که با آهنگهاش زندگی‌ها کرده‌ام...
و به یاد شبهایی که با آهنگها چه سفرها کرده‌ام...

آه...
... از این شیدای زمانه. رسوای زمانه...
:-)

*
به گمونم یه سری دانشگاه‌ها به آدم یاد میدن که "دو نقطه دی" باشن! به گمونم یو اس سی یکی از اونهاس! آدم هرکی رو میبینه از اونجا نیشش تا بناگو استــــــــــــــــاد!
*
این جمله رو تو یه تیشرت تو یه مغازه کلی باحال تو پیتزبورگ دیدم، هی یادم مینوشت بنویسم:

*
یوهووووووووو! یعنی تا حالا اینقدر خوشحال نشده بودم وقتی اسم آکشیتا رو موبایلم افتاد!

Tuesday, January 15, 2013

رها

حرص میخوریم!
مگه تولدت نیست دختر؟! پاشو برقص د!!!!
حجم دیوانگیم کم شده! خوب نیست! نچ نچ نچ!
دارم یه سری افکار شیطانی رو پرورش میدم... به زودی یه کاری باید بزنم خُب! امیلی قصه ما هیجانش از ابعاد قوطی اطاقش زده بالا!
بله بله! 60 دقیقهً مگه چشه؟! دلم ساز دلم رو میخواد خو...
"محو می شویـ..."

امشب کلاس موسیقی دارم... و فقط اون نیست که خوبه! وسوسه پیتزای بعدش، توی سرما... همیشه واسم یه گرمای خوبی داشته اون پیتزا... تنهایی، آرامش، و انگار بعد پیتزا همیشه یه هدیه‌ای هم از آسمون قلمبه میفتاد پایین...
*
آهان... یه چیز دیگه اینکه من دیدی راگلرز رو دوووووست دارم! امروز سر کلاسش کلی حسودیم شد! فکر نکنم هیچوقت بتونم مثل اون درس بدم! خیییلی خووووووبه!

Friday, November 2, 2012

حالم

وقتی حال احساسم خوب نیست، حال مخ درب و داغونم هم نمیتونه خوب باشه... همون یه ذره کار و نظمی هم که داشت، به هم میریزه...

دلم بابامو میخواد! کجایی؟ زود بیا!

*

امروز تو راه کلاس فارسی داشتم فکر میکردم ابعاد زیادی از شخصیتم شبیه آدمهاییه که دوستشون دارم... خیلی زیاد شبیه نعیم اورازانی، علی طبیبیان، و تقریباً زیاد شبیه Gale Fulton، میشه گفت متوسط شبیه عباس ترکاشوند و حتی گه گداری شبیه David Hays... هرچند این آخری به آرزو بیشتر میمونه...
و بعد فکر کردم، این چیزهایی که من رو شبیه این آدمها میکنه، شاید اگه کنار هم بذاری و به آینده‌اش نگاه کنی... well... چیز خوبی ازش در نمیاد! نگار آینده رو دوست ندارم... نگار الان رو هم دوست ندارم... حتی دارم نسبت به نگار دیروزها هم بدبین میشم...

*

دلم دیوانگی میخواد.
دلم راه رفتن تو "شب تاریک" میخواد...
دلم تنها نشتن توی یه پارک و زل زدن به زندگی میخواد...
روز به روز از هوای این دیار بیشتر بدم میاد... سرده... "سرد".

Wednesday, February 22, 2012

اطول البحار الطویل

پیشنوشت: به من دروغ نگو! 
کم‎اهمیت تر از اون، نخواه که دروغ بگم! درسته که دروغگوی خوبی ام... ولی...
ولی نداره! همین! به من دروغ نگو! و نخواه که دروغ بگم!

شبها بد می‌خوابم! نه همیشه! اما گاهی... این گاهی، بعضی وقتها زیاد می‌شه! هنوز هم خواب بزرگترین آرامش ذهن و روحمه... همه انرژی روزهام از خواب شب قبلشون می آد... اما وقتی جایی که قلبم باهاشه، ناآرامه... خوابم بی معنی می شه... جایی... کسی... شاید، فقط اگه شاید "کسانم" رو در آغوش داشتم...
رؤیا می بافم به آرزو... 

فردا کنسرت همایون شجریانه. جالبه! نه؟! نمی دونم گوشم آماده است برای شنیدن "شجریان" یا نه! گوشم که هیچ... خودم! 
وقتی خودت سرشار از هذیانی، هذیان دیگری رو می خوای چیکار؟ که مجنون‌وار تر بگردی و بچرخی و بخندی به خودت که روز به روز الاغ‌وار تر از قبل، زنده‌ای؟
(پینوشت میان‌برنامه: دقیقه 90 از دوتا ازبچه ها خواستم که با هم بریم شیکاگو برگردیم... لابد آماده ام! فردا معلوم می‌شه!!!)

خسته ام از خودم.

به خودم روزی روزگاری قول داده بودم که اگه اومدم آمریکا، برم بشم شاگرد فرشچیان! کجام الان؟!
باز می دونی چیه؟ خنده ام می گیره که هنوز رؤیاهام رو به یاد دارم... بماند که "هدف"های کوچیک و بزرگم روز به روز به "رؤیا"های دور و نزدیک تبدیل می شن... اما باز هم.... 
باز هم چی؟ مگه چند جور مرگ داریم؟

ملتی داریم/دارند که صلیب بر پیشانی حمل می کنند... جالبه باز! آدم فکر می کنه توی ایلینوی ملت مذهبی ترند... اما تو ویرجینیا اگه 7-8 تا از 10 تا صلیب رو داشتند اینجا 2-3 از 20تا دارند... باز تفاوت سنت و دینه... ملت ایلینوی سنتی ترند، اما نه لزوماً مذهبی تر.
سنت پاتریکشون مبارک.
از این یه روز با فرهنگ ایرلندی به من یه تی‌شرت پنج دلاری سیاه با نقش شبدر سبز چهارپررسید... نوش جان!

سر کلاسم.

از وراجی کردنم هم خسته ام. مدتیه احساس تهی مغزی دارم. کاش یه جوری می تونستم جلوی چشمها و دهنم رو می‌گرفتم...

آزادی ای آزادی... آنگه که تو بازآیی... با این دل غم‌پرور... من با تو چه خواهم کرد؟
مسخره است که من هرچه داشتم دل غم‌پرور نداشتم... که الان دارم... که دوستش ندارم... که نمی‌دانم چه خواهم کرد...

باز وراجی کردم سر کلاس... بحث فراموش کردن خاطره است و یا عوض شدن خاطره... یاد راهیان نور افتادم و اردوی جنوب... می دونی؟ دلم یه سنگر می خواد که بشینم و زااااااار بزنم! 

پی‌نوشت: آه.

Thursday, January 26, 2012

دیوونه

می دونی یا نه؟ دنیا همه چی و همه کی لازم داره، از جمله دیوونه! ماشاءالله که مملکت گل و بلبل، پره از فیلسوف و کارشناس و منتقد! بذار لااقل ما همین دیوونگی خودمون رو بکنیم!

روزی روزگاری سعی می کردم تحلیل زیاد بکنم... نمی تونم جلوی ذهنم رو بگیرم! تحلیل خودش می آد! اما جلوی زبونم رو می تونم بگیرم که! آدمش هست! من به کارهای خودم برسم، خیلی خیلی خیلی هنر کردم!!!

شاید روزی روزگاری مجسمه من و امثال من رو گذاشتن تو موزه و گفتن تو روزگاری که همه چی خیلی جدی بود، موارد نادری از دیوونگی هم پیدا می شد!

هفته دیگه تولدمه! من که از یه ماه پیشش همیشه اعلام رسمی می کردم، الان شده یه هفته فقط مونده به تولدم و آنچنان فعالیت بارزی نکردم... (بازم دم سحر با آپ کردن عکس مشترکمون گرم!)

نکنه یهو خدایی نکرده، زبونم لال، چشمم کور، دیوونگی از سرم پریده باشه؟
نه نه نه! تولدت پیشاپیش مبارک شیطونک دیوونه!

پینوشت خودم به خودم: شیطونک رو خوب اومدی >:)
پینوشت دوم: این یکی نه فوتوشاپه نه ادیت دیگه! فقط و فقط یه قدم مثبت دیگه به سمت هندی شدنه!!! دم نیها که لباس رو آورد گرم! آکشیتا هم یه لباس دیگه آورد با گوشواره و گردنبند! شنگول می بااااااشم!

Monday, December 5, 2011

تقصیر...

اومدم پست بذارم و از شادی بگم... این رو خوندم: http://drebrahime.blogspot.com/2011/12/blog-post.html
حالم خوب نیست... بهتر هم نشد...
*
بعد ازمدتها، یه هنرهای زیبایی دارم دور و برم... با هم کافه می ریم و با هم کوفته خوردیم... "با هم" رو بعد از مدتها حس کردم... با هم از شعر و آواز گفتیم...
با هم دیوانگی کردیم...
و فقط دو روزه که با هم بیرون رفتیم... همین.

غر می زدیم که چرا دوستیها، اون دوستی های ایران نیست... چرا یافتن "دوست" اینجا سخته... حرف خوبی زد. بهتره بگم حرف درستی زد: "نگار جامعه ما، جامعه متوسط ما، جامعه روشنفکر/نخبه ما، همینن که نمودش رو اینجا می بینی... شبیه همون منتقد کاردرستیه که تو جمع خصوصی‌اش که می‌رسه می گه وقتی زنها حرف سیاسی می زنند، من خنده ام می گیره... جامعه ما همینی اند که می بینی که  خونه‌شون مدرن و مجهزه. با سواد و با علم و تحصیلاتن، شش سال یا بیشتره که آمریکان... اما مخ همون مخه نگار! ذهن نخبه امروز، تو همون سی-پنجاه سال  پیشش گیر کرده... و می دونی؟ تقصیر ماست... تو ایران، تو جمع های بسته خودمون خوش بودیم. رقیقهامون دو کلمه حرف حساب می فهمیدن، با هم دو کلمه حرف حساب می نوشتیم و می خوندیم... فکر می کردیم نخبه ها همینن... کی گفته؟ کجا بوده؟... می دونی نگار؟ تقصیر خودمونه...."

می دونی...؟ تقصیر خودمونه... و ما الان بیرون ایران نشستیم، آلبالو خشکه می خوریم، می خندیم و غر می زنیم و می گیم تقصیر خودمونه...

آه...
مستی و راستی...
*
علی حاتمی... 15ساله که دیگه نیست...

کِی بود که گفت:
"ممالک دیگر صدها مثل من دارند، یکی را از دیگری بالاتر قدر داده اند. شما با این یکی چه کردید و چه می کنید با من که برای این درب‌خانه بی آبرو ذره ای آبرو آوردم... که من سلیمانم در دام شما مورچگان..."
"این روزها، از خون جوانان وطن لاله دمیده..."
"غم غریبی گاهی گواراتر است تا غریب در ولایت ماندن..."
"از این راه به خدا نمی رسی... به خانه خدا شاید..."

دوست دارم فارسی درس بدم... کمال الملک می ذارم براشون که دیدنش و شنیدنش، نه برای بچه های نسل جدید، حتی برای خودم هم باز و باز الزامیه...
خوشحالم علی حاتمی هایی بودند و هستند که من بتونم امروز، تو ینگه دنیا، کمال الملک و حاجی واشنگتن و امیرکبیر و موج مرده و آژانس شیشه ای و دو زن و شیرین ببینم و فکر کنم... "فکر کنم"...
*

پینوشت: بعد از چندین و چند سال، کسی رو پیدا کردم که عراقی می شناسه و دوست داره... لبخند هم نزنم، نمی تونم نگم که چقدر شادم... شاید اونقدر شاد باشم که بخوام دوباره شاملو تورقی بکنم...