ساختمون Union رو دوست دارم.... به اتاق مبلهای چرمی و به پیانوش و به پنجره های بزرگش که رو به quad باز میشن خو گرفتهام... به لبخند ساکت آدمها -عادمها- زل زدن... به سکوت پر احترامی که هست و نیست... به ناگهان نوازش پیانو، گاه و بیگاه... به نشستن و دراز کردن پاهام روی قاب چوبی پنجره... به گرمای ملایم آفتاب روی پوستم و روی مبلهای خالی چرمی قرمز ... به زل زدنهایم به پنجههای گلی کفشهام و فکر کردن...
خو کردهام.
امروز به این موسیقی لعنتی فکر میکردم... به این آدم -عادم- لعنتی...
به اینکه چقدر "دلم تنگه"....... به اینکه امروز هشت ساعت، بی اغراق هشت ساعت تمام، به موسیقی زرد این آدم گوش دادم... به اینکه میترسونم با مترسک بودنم و جذب میکنم با لاشخور بودنم...
"دلم برای اشک دلم برای خواب دلم برای سیب دلم برای آب دلم برای زن دلم برای تن دلم برای من دلم برای من دلم بیش از هرچیزی برای خودم تنگه"
گرمای خوب خورشیدِ این زمین برفی، برفها رو هم که نه، خودم رو آب میکنه....
انگار بگیر Union واسه من آئین ویژه داره.... اول میرم یه موکا میگیرم، بعد میشینم و تو تاریکی زل میزنم به تلویزیونهای بی صدا.... موکا به نیمه که رسید میرم و میخزم تو یکی از مبلهای قرمز چرمی... رو به پنجره...
امروز اما، از آئین خبری نبود. همهاش نور بود و پنجره بود و موسیقی...
با امیر که برگشتیم انگار یک لحظه زمان دهن باز کرد و من رو بلعید... عمیق بلعید... صدای پیانو که اول فکر کردم موسیقی ئه که ضبط شده و پخش میشه، یکی از گوشه های ساختمون رو سرشار کرده بود... یکی از اون گوشه ها که حس میکنی "آخر"ند و وقتی در میانش قرار میگیری میفهمی چقدر "ابتدا"ست... از پلهها که میرفتم بالا، صدای موسیقی هم قویتر و قویتر میشد... قدمهای من هم پر ترس تر و پر شک تر و در عینحال استوارتر و پرانگیزه تر..... مثل موش که بو میکشه دنبال قضا (و نه غذا) راه افتادم به دنبال صدا... تا حالا اینطوری نشده بودم... انگار عطش روحم بود که من رو میکشید به جلو، نه پاهام... این طرف و اونطرف رو سرک میکشیدم و سه طبقه ساختمون، خودم رو کشیدم بالا...
یک اتاقک بود. یک پیانو. و چند صندلی دور و بر... دو دست که میزدند و ....
چند دقیقه بیشتر نبود، پرت شده بودم توی دنیای رؤیاها... فانتزی ها... ترسها و شادیها و غم ها و خوشیها همه هوار شدند... همه با هم از چاه فاضلاب بیرون ریختند انگار... خالی بودم و سرشار
. به امیر که برگشتم، از طبقه سوم، لبخند سوغات آورده بودم. در ظرف چشمهایم.
*
این روزها، شمع و لب و چای و دوربین، دنیایم را میسازند. زیاد....
یا
My candle burns at both ends; It will not last the night; But ah, my foes, and oh, my friends— It gives a lovely light!
داستان بُتی، شوخی، لولیوشی سنگدل که مدارا میکرد....
...
کم یا زیاد، همین.
پینوشت: باز، آروزی محال: من کار میخوام. اینبار اضافه کن، درهای عصبی شانه ام را.
بازباران با ترانه
من بسان یک پرنده
سنگ شوم بر بام خانه
سقف میریزد
تو
زیر آن سقف ایستاده
زیر آوار شادمانه
جشن یک عشق کشنده
سقف میریزد
من
در هراس مرگ و لرزه
زخم بر صورت نهاده
رو به سوی آشیانه
سقف میریزد
تو
نفرت و دل دوستانه
در امید مرگ، پیاده
های و هوی یک برنده
سقف میریزد
من
چه ساده احمقانه
باز بسان یک پرنده
سنگ شوم بر بام خانه
سقف میریزد
این بالایی یه شبه ترانه است که کلمههاش از صبح افتادهاند تو سرم!باید خودم بخونمش تا معنی پیدا کنه..! ریتمی که پیدا کردم و کلمه ها اومدن روش بر اساس این آهنگه: -که چندان هم جذاب نیست، لااقل به نظر خودم-
کارم رو دوست دارم. اصلاً به طور کلی "کار" دوست دارم. خسته شدهام از دانشگاه و درس... عطشش هست، اما در اعماق ذهنم تهنشین شده.... اینکه صبح به صبح پا شم، برم سر کار برام این روزها خیلی دلنشینتره...
عملاً این روزها همزمان یه کارمند فولتایم و یه دانشجوی فولتایمم. دو هفته دیگه تحمل کنم، خلاص... خلاص.....
پینوشت: امروز آقاهه که اندازههام رو میگرفت برای دوخت لباس حس کردم نکنه باید نگران باشم و نیستم؟! آمادهام که اجرای نقش کنم... King of Babylon...
پینوشت دوم: این تبخالم رو اصلاً دوست نمیدارم!
پینوشت سوم: امیدوارم به پیدا کردن کار..............................
Starting your first day of semester, 8:30 an in studio who no one else but you is there... (at the end of the day, here is A-School! wtf 8 am?! at the very first day? ;D )
music,
some light breakfast...
and nice landscape and a lil bit cold day out there calling you to join....
پینوشت: موضوع تزم رو خیــــــــــلی دوست دارم. حرف زدن با پناهنده های عراقی خیلی تجربه جالبیه... اینکه حس کنم دارم براشون یه کاری میکنم شدیداً راضی کننده است! حتی اگه در حد تحقیق و طراحی روی کاغذ باشه...
اساساً من باید میرفتم مددکار اجتماعی میشدم! این یه قلم از مامان بهم ارث رسیده به گمونم! یه مددکار اجتماعی خود-مشکل دار!!!!!!
یعنی من دیوید دوووووووووووووووووووووست دارم!!!
این در راستای سری عکسهای "guess who" که میذاره، این عکس رو فرستادم براش و نوشتم:
Easy one, but, guess who? (I like this pic a lot!!!!)
واسم جواب نوشته:
When I see them in that picture, I think, could Negar become President of Iran one day? And the answer is: YES.
آخه آدم کجای دنیا دیگه استاد به این گوگوری-ئی پیدا میکنه؟ هاااااان؟! اگه همینها نبودن که با این جملههای کوچیک خندهدارشون هلم میدادن جلو که میگرفتم (مثل الان) میشستم سرجام و دیگه عمراً از جام تکون نمیخوردم که....
احساس "Brave" بودن میکنم... فقط یه کم تو خالیه...
و خب من بهزاد هم دوووووووووووووووست دارم!
اصلاً مگه چقدر میشه آدم جشن فارغالتحصیلی به این "خاص"ی داشته باشه؟!
حس افتخار و خوشحالی مامان بابا رو درک میکنم! یعنی مال خودم رو درک میکنم، بعد به اونها تعمیم میدم! (فکر کن!!!!!) کاشکی بودم پیششون...
در راستای اینکه یه کوه کتاب خونه است که میخوام مامان اینها برام بیارن، و رد راستای اینکه 2 ساله کتاب جدید، ادبیات، هنر، فرهنگ تو حلقومم نرفته! و در راستای اینکه واسه ترم دیگه TA گرفتهام و نونم قراره روغنی بشه، فکر کردیم که بالاخره سری بزنیم به آدینه بوک و جرئت کنیم موازی با نمایشگاه کتاب، چندتایی کتاب بزنم به بدن! چندتا کتاب رفت در سبد خرید و بخصوص ذوق اریک امانوئل اشمیت و هاینریش بل نمودیم، زیاد زیاد! هانری کربن و سیاحان صفویه هم که آذین سبدمان شدند، فراوان! بعد بسی بسی ذوق کردیم که سرجمع سبد خرید شد 60,000 تومان و یادی کردیم از دیار که ورق و کتاب و کلمه ارزونه...
موقع خرید، با دو گزینه متفاوت هزینه پست، کتابها شد:
1. پست هوائی به خارج از کشور (2,158,500 ریال)
2. پست اکسپرس به خارج از کشور (1,754,500 ریال)
و ما متوجه شدیم که فقر مالی، فقر فرهنگی میاورد و همان به که اول درس بدهیم و پولدار شویم، بعد "خرده" ولخرجی کنیم... که ادبیات، در فرهنگ فعلی ما، "خرده" است و بس!!!
پینوشت: بهزاد! یعنی من مــــــــــــــــــــــی کشمت اگه با کشتی از لندن بیانین این یکی بلاد کفر! من حسوووووووووووووووووووووووووودم!!!! و بیچاره گوش دوستان کنار من که از دیروز که خوندهام این نظریه خوشگلت رو، از جیغ و فریاد من در امان نبوده!
آرامش ذهن و روحم داره برمیگرده.... منصفانهتر خودم رو قضاوت می کنم... و مهمتر از همه، به روزهایی برگشتهام که از خواب پا میشم و تو ذهنم آهنگی، نغمه ای، تکرار می شه... تکرار... تکرار...
چندین روز گذشته، "پرتقال من" بود و امروز، بیگ سیتی لاو...
وقتی از رو اون تشک ناراحت لعنتی از خواب پا میشم، وقتی فین فین و سرفه های سرماخوردگی نفسم رو بند میاره، وقتی کنسرت شاد شاد آنا، تو خواب شبم، به انفجاری از صدا تبدیل میشه که گیج و گنگ پا می شم...
فقط همین لبخند که مردی هست که حواسش بهمه، نگرانمه، که برام آب پرتقال گرفت، که تا مطمئن نشه قرصهام رو نخورم، آروم نمیگیره، که حواسش به خورد و خوراکم هست...
همین چیزهای ریز ریز، که اما عمیقاً ارزشمند واسم...
...
که دوستش دارم و دوستم داره...
...
خوبم می کنه! خوب خوب!
there's no where to fall along the city walls
و... دلم واسه دنیا تنگ شده! یه جوری ها...
انگار که مدتها خواب باشی، از خواب پا شی و دلت برای دنیا تنگ شده باشه!!! دلم برای مامان، بابا، بهزاد، تهران، اصفهان، جاده، آواز، شیر سرد، محبت، دوستی، شمال، مجارستان، پیری، سفر، بالای درخت،... دلم برای "زندگی"... زندگیهایی که کردهام و نکردهام، تنگ شده...
شاید چون ذهنم داره تارعنکبوتهاش رو خونه تکونی می کنه...
به سان نگاری که چندین سال گذشته تو کنج اتاق خودش می نشست و می خوند... چه خودش و چه دیگران رو می خوند... و امروز نشسته تو کتابخونه ای با دیوارهای شیشه ای، سقف بلند... پر از نور نور نور... و فقط خودش رو مینویسه. همین.
لبخند که خودش میاد، خیلی چیزهای دیگه رو هم نمی خوای و نمیان... جدی جدی نمیخوای!
بعد از تحریر نوشت: نُچ! دو خط نوشتن آرومم نمی کنه...
تنهایی برام سمه، حتی اگه چند ساعت باشه. میرم تو مالیخولیا... کار نمی کنم و فقط ته مونده خورجین خودم رو می خورم... مدتهاست که ذهنم کار می کنه، اما تنبل شده ام. ذهن بیچاره چیز جدیدی نداره که بهش فکر کنه... فکر کنم سه سالی می شه که تهی شدم. دوست دارم که فکر کنم، که مخم زنده بمونه، اما اسم آخرین کتابی که خوندهام یادم نمیاد... نه که نخونده باشم، حتماً خوندهام، نه؟ اما یادم نمیاد... بزرگترین دغدغهام اینه که دیگران رو نگران نکنم. بازیگر خوبی باشم... نباید برم رؤیا... نباید تنها باشم... تنهایی برام سمه!
تو برنمهریزیهاشون مانیتور کردن 4 تا session و 2 تا Poster session و یه session که دم در وایسم و کردیت بدم به شرکت کنندهها رو سپردن به من!!! (تو بعضی کنفرانسهای معتبر مثل همین CELA، شرکت تو بعضی کنفرانسها کردیت می ده به شرکت کننده) برای مقایسه می گم که مثلاً آکشیتا فقط یه session داره و یه Poster session و یه دم در وایسادن! اکثر بچهها مثل اونند غیر از پردیس که اون هم چهارتا session و یه دم دری و یه همکاری داوطلبی تو پنل اساتید داره (اداره نمی کنه! فقط حواسش به مشکلات غیرقابل پیشبینی هست) و Neha که اون هم چهارتا session داره و با یه داوطلبی. بقیه همه یکی و دوتا اداره دارن و غیر از اون، اکثراً کارهای تکنیکی می کنند: اداره نمایشگاه و آیتی و رجیستر کردن و چراغ روشن و خواموش کردن و "دونده"!!! :P به عبارتی پادوی خودمون! اینجور که بوش می آد، تنها کسی که کار تکنیکی نمی کنه، منم! و البته که ریغم درخواهد اومد!!!
احیاناً وراجی بی امان من، این احساس رو تو تنظیم کننده ها ایجاد کرده که راحت می تونم یقه سخنرانهارو بگیرم و بگم بسه دیگه! وقت بده بعدی! فقط حساب نکردن که اگه خودم بیفتم رو دور حرف، کی قراره یقه من رو بگیره >:)
چقدر کارهای مفید و مهمی میکنیم ماها تو این دانشگاه واقعاً!
برم که فردا صبحم از هفت صبح شروع می شه تا هفت شب یک سره و روزهای دگر هم همچنین.... یوهاهاااا!!!!!!
عمیقاً خوابم می آد و در دو روز آینده باید پروژه میان ترم رو تموم کنم (طراحی ترافیک یک شهر در کمتر از دو هفته! چطوره؟!!!)، باید نزدیک 20 صفحه مقاله و تحقیق بنویسم، امتحان بچه فارسیها رو طراحی کنم. احتمالاً کلاس الحمرا کار دارم که حتی نمیدونم چیه! پورتفولیو آپدیت کنم و اپلیکیشن بفرستم.... عدل همین هفته برنامه نوروز دانشگاهمون هم هست و باید برم و از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون یک عدد ظرف تمیز برای کوفت نمودن غذا و یک عدد لباس تمیز برای حفظ آبرومندی هم برام نمونده! (حالا این تیکه رو یه کم غلو کردم! اما به هرحال باید به داد اونها هم برسم) این وسط به رسم همیشگی شبهای تحویل پروژه من، فوتوشاپم پکید و اتوکدم اکسپایر شد! به به! به به!
اینها فقط کارهای این آخر هفته است و هیچ ربطه به غرهای هفته آینده نداره!!! مثلاً اینکه من قرار بوده استاد تزم رو پنج شنبه ببینم و هیچ کاری هم نکردم و گذاشتم برای چهارشنبه شب و استاد مربطوه ایمیل می زنه که من دارم می رم سفر! می شه سه شنبه هم رو ببینیم؟ و من مثل خری در گل همچنان مات مات مانیتور رو نگاه می فرمایم! یا مثلاً اینکه کلی واسه خودم برنامه داشتم که یه چیز تر و تمیز درست کنم واسه سفره عید امسال تو استودیو... کِی؟ نمی دونم!
واقعاً نمی دونم با این همه بوی عید که تو دماغم پیچیده چیکار کنم واقعاً!!!!! اگه امروز تی شرت هپی نوروز نپوشیده بودم، یا سبزه هام رو آب نمی دادم، عمراً می فهمیدم که عید نزدیکه!
و باورررر کنین که بحث دقیقه 90 نیست!
این وسط الان یک عدد اتفاق خوب فقط افتاد که نیمی از مسائل فوتوشاپی زندگی من رو حل کرد! یک عدد کشف کردم همین الان تو سیستم فوتوشاپ که حداقل همینقدر وقت اضافه رو بهم داد تا بتونم پست بذارم!!!
دیگه بای بای! به قول جودی آبوت، به زودی یا نگار شاد و خندون میبینین، یا تیکه پاره های نگاری که از حجم کار پکیده! من برم لالا!
پینوشت: به مامان و بابا حسودی می کنیم و دلمان عید در اصفهان می خواهد، شددددددددید!
1. روزمون مبارک... یه روز مثل همه روزهای دیگه... مبارک.
2. خدا هیچکی رو دچار درد Career Expo اون هم تو شلوغترین زمان تحصیلت نکنه... پاهام، دلم و سرم درد می کنه و می دونم باز یه شب دررراز در پیش خواهم داشت. تا فردا پروژه ام باید تموم شه و دوتا مقاله هم برای هفته دیگه دارم که بنویسم... پورتفولیو رو باید آپدیت کنم و هوارتا ایمیل و چهارتا اپلیکیشن باید بفرستم و... زیااااااده!
از وقتی به آمریکا اومدن فقط "فکر" کردم، زندگیام شده اپلیکیشن پر کردن! نمی دونم بالاخره روزی میآد که تموم شن یا نه....
هـــــه. روزم مبارک.
و.... مامانی، روزت مبارک! :-*
پینوشت یه عالمه بعد (تقریباً سه ساعت بعد): چیغ بزنم؟ چیکار کنم؟ به کی فریاد ببرم؟ چرا اینقدر راحت واسه آدمها "عادی" میشم؟....
از دادن قلبم به دیگران متنفرم! واسه خودم آکبند بمونه، جاش امنتره...
فقط نمی دونم چرا هربار و دوباره و دوباره و دوباره... خر می شم!
آخرین بار که وصل شدم نت... اشتباهی رفتم فیسبوک و 59 تا نوتی ندیده داشتم!!! داغوووون! و از خودم عصبانی ام که هنوز وقت نکردم کلی از تبریکها رو جواب بدم... معذرت، معذرت...
*
دیروز صبح تا عصر رفتیم با لینکلن چای نوشیدیم! بماند که تو هوای داغون Mid West سگ لرز فرمودیم و سرماخوردگی برگشت، اما قطعاً خوش گذشت! بسیار خوش گذشت... هر روز بیشتر از دیروز حس ایرانم برمی گرده... جام رو پیدا می کنم... با یه اکیپ آمریکایی و هندی و یک عدد تایلندی راه افتادیم رفتیم زندگی لینکلن زیر و رو کردیم... هنوز معتقدم این مملکت تاریخ نداره! اما بازم دیگه دیگه... به زودی ممکنه بریم خونه فرانک لوید رایت هم ببینم... دیدنش شادم می کنه...
*
رو مقاله ام کار می کنم. من نمی دونستم تا حالا که پروسه مقاله چاپ کردن سه سالی طول می کشه! تازه الان دارم محصول ایران رو می خورم! فکر کنم گپی که تو ویرجینیا داشتم، تو زندگی آینده ام، مشهود باشه... اما برای ادب کردن خودم لازم بود! خیلی بالغ شدم... سخت و همراه با درد و رنج... اما شدم... زخم هام رو می لیسم و می دونم بالاخره دیر یا زود خوب می شن... اما می دونم که دارم برمیگردم به راهی که باید توش باشم و این امیدوار کننده است...
روی این موضوع زیاد فکر می کنم راستش... دو سالی که اذیت شدم و یه جورهایی هم حقم بود و هم من رو ساخت...
و بعد، یادم اومد که موسیقی مورد علاقه من، بخشی از فیلم مورد علاقه امه:
تقصیر خودمه که یادم می ره... آره، تقصیر خودمه...
When Lord closes a door, someway he opens a window...
What will this day be like? I wonder.
What will my future be? I wonder.
It could be so exciting to be out in the world, to be free
My heart should be wildly rejoicing
Oh, what's the matter with me?
واقعاً... من چمه؟
I've always longed for adventure
To do the things I've never dared
And here I'm facing adventure
Then why am I so scared
کیه که بگه من نبودم و نیستم اون که دنبال آروزها و دلش می ره... ترس دو سال پیش من چی بود و چیه؟
....
Oh, I must stop these doubts, all these worries
If I don't I just know I'll turn back
I must dream of the things I am seeking I am seeking the courage I lack
من بر نمی گردم... من بر نمی گردم... من کندم آروم و آهسته برای شناختن خودم... اما من... نه! من برنمی گردم...
The courage to serve them with reliance
Face my mistakes without defiance
Show them I'm worthy
And while I show them I'll show me
این اشتباه من بود که قول خودم بودم که یادم رفته بود... که یادم می ره... که خودم با خودم قولی دارم...
So, let them bring on all their problems I'll do better than my best
I have confidence they'll put me to the test
But I'll make them see I have confidence in me
Somehow I will impress them
I will be firm but kind
...
And mind me with each step I am more certain
Everything will turn out fine I have confidence the world can all be mine
They'll have to agree I have confidence in me
I have confidence in sunshine
I have confidence in rain
I have confidence that spring will come again
Besides which you see I have confidence in me
اوهوووووووم! این منم! این خود خود منم!
Strength doesn't lie in numbers
Strength doesn't lie in wealth
Strength lies in nights of peaceful slumbers
When you wake up -- Wake Up!
It tells me all I trust I lead my heart to
All I trust becomes my own
I have confidence in confidence alone
(Oh help!)
I have confidence in confidence alone
Besides which you see I have confidence in me!
و من... قولی دارم با خودم... قولی که ممکنه یادم بره... اما نمی شکنمش... من قولی دارم با خودم!
*
وقتی می نوشتم when lord... یادم افتاد که آکشیتا داره من رو به خدای من نزدیک می کنه... دوست دارم، هرچند بهش اعتراف نمی کنم و تازه دعواش هم می کنم که به تو چه! آکشیتا آینه منه! آدمی پرخاشگر که از سر خیرخواهی به همه گیر می ده و داد می زنه و آدمها رو مجبور می کنه به چیزی که صلاحشونه... آدم عجیبیه این بشر... دیدن خودم، بیرون از خودم، این که ببینم چه آزاردهنده می تونم باشم، و این که همون موقع در اوج پرروئی بشنوم که بهم می گه چقدر آزاردهنده ای، برام عجیب ترین تجربه می تونست باشه...
*
دیشب تولد یکی از دوستهای چینی ام بود. نزدیک 20تا چینی یا بیشتر، سه تاهندی، یک مقدونیهای و یک من! به شدت خسته کننده بود مدل تولد گرفتنشون! گفتم گرم کنم، آهنگ گذاشتم و یه نفری کلی قر دادم! همشون دوربینهاشون رو درآوردن و شروع کردن فیلم گرفتن! کلی خندیدم، اما حسم شبیه یه اعدامی تو تهران بود که آویزونه و تاب می خوره و مردم با خنده فقط دوربین به دست فیلم می گیرن! مهمونی نه گرم شد و نه مهمونی شد! به لطف دولت محبوب این مملکت، نسل جوونشون از دید من دیگه هیچ هویتی ندارند... خوابم گرفت، با آکشیتا برگشتیم خونه و کلی چرت و پرت گفتیم و اون رفت خونش و من هم بیهوش شدم.
*
قراره مدل عکاسی بشم! خوبه ها! زندگی جالبی دارم! شاید آدم بزرگی نشم تو تاریخ معماری، اما لااقل زندگی رو زندگی کردم...
*
با استاد ترم پیشم بحث دارم... چیزهایی پیش اومد که دوست ندارم درباره شون حرف بزنم! با هیچکی... اما وسط حرفهامون چیزی گفت که عصبانی ام کرد و البته که رفتم تو فکر. صادقانه می گم که رفتم تو فکر... شاید اگه هر کس دیگهای بگه، از این گوش بشنوم و از اون گوش دروازه... که ماشاءالله تبحر هم دارم... گفتم فلان کار رو چرا کردی؟ گفت تا یادت بندازم که برای Great Designer شدن، داری راه رو اشتباه میری... پریدم وسط حرفش و گفتم: But Gale, I don't want to be a great designer... شُک شد: نمی خوای؟
خلاصه حرفهام اینه (اینها که می نویسم قاطی پاتی حرفها و فکرهامه برای روشن شدن حرفهام) که گفتم من ضعف ها و قدرت های خودم رو میشناسم. من می دونم که ایده های خوبی دارم. می دونم که طراحی دستی ام، تنظیم فکر و دستم برای طرح زدن خوبه... اما من نمی خوام طراح بشم. که می دونم هفت ساله دارم سعی می کنم ایده رو به طرح تبدیل کنم و محصول به اون قوی ای که باید باشه نمی شه (این حرفها در راستای بحث های قبلیمون بود) مهمتر از اون، کیه که ندونه من می خوام برم دکترا بخونم؟ من عاشق درس دادنم و عاشق revitalization... من خودم رو یه Historian می دونم و افتخارم هم اینه... این کاریه که می خوام بکنم... من طراحی رو بر ای احیای فرهنگ و هنر و معماری ای که می شناسم می خوام... نه برای خلقت... آدمهای خالق از دید من زیادند توی دنیا...
هنوز شُک بود وقتی می گفتم... گفت: well, that's a shame... و این shame از جمعه تا الان تو سر من می پیچه و داد میزنه و داد میزنه که... THAT'S A SHAME... گفت هر کسی می تونه بره دکترا بخونه (آی اگه این حرف به گوش استادهای دیگه دانشگاه برسه >:) ) اما خیلی کمند آدمهایی که هم این باشند و هم اون... هم از پس این بر بیان و هم پس اون...
بحث رو ادامه دارم. هیچکی، مطلقاً هیچکی حق نداره به من بگه چی کار کن و چیکار نکن... حتی اگه آدمی مث Gale باشه که به سواد و طراحی اش احترام ویژه می ذارم! اون حق داره فکر کنه که برای من فلان چیز می تونه بهتر باشه، اما این منم که می بینم حس من تو چی می تونه من رو بالا ببره... هم خودم و هم روحم و هم محیطی که توشم رو...
اما...
هیچی دیگه، به فکر رفته ام... بد بود که از کسی، اون هم نه هر کسی، بشنوم دکترا خوندن مایه شرمندگیه!!!!!!!
*
با استادم، David، یکی از باسوادترین آدمهایی که تا حالا دیدم، شروع کردم درباره تزم کار کردن... یه درس تحقیق مستقل برداشتم باهاش که بعداً طراحی رو تو تزم بر اساس مطالعاتم پیش ببرم. لطفاً بی جنبه بازی در نیارید از چیزی که می خوام بگم، اما در راستای این که من روی مباحث مهاجرها به آمریکا و اقامتگاه های اونها کار می کنم و در راستای اینکه دبوید همجنسگرا ئه، مکالمات ما خنده داره: [لازم به ذکره که محل گفتگوی ما کافی شاپ اصلی دانشگاهه که به پرچم گنده از همجنسگراها به دیوارش آویزونه]
D: خب، این هفته چی ها پیدا کردی؟
N: خب من که آمارهارو فرستادم. دیدی؟ آمار مهاجران کشورهای مختلف، به ایالتهای مختلف.
D: آرررره! دیدم! خیلی باحال بود! آمار همجنسگراها رو هم داری؟
N: خوب نه، اون که مبحث جداییه، اما به جاش تا تاریخ فلان رو آنالیز کردم.
D: اوه آره. تو همون سایت من هم رفتم تاریخ قدیمی ترهارو دیدم... می دونستی تا سال فلان ورود همجنسگراها به آمریکا غیر قانونی بوده؟
N: ئه؟ چه جالب نمی دونستم... خب فکر می کنی الان باید تمرکز کنم روی یه اقامتگاه و مطالعه کنم یا همچنان در مقیاس کشوری باقی بمونم؟
D: فرقی نمی کنه، انتخاب کن خودت نسبت به تزت. مثلاً اگه در سطح کشوری یه آمار درست کن که کشورهای مختلف چه گروه هایی می آن. یا در مقیاس محلی ببین گروه های مختلف تو یه کمپ چیکار می کنن؟ شاید هم هردو رو ببری جلو.
N: مثلاً اینکه افغان ها، پاکی ها، ایرانی ها....؟
D: آره دیگه. مثلاً همجنسگراها، اقلیت ها،...
N: آهان. خب، باشه! بعد مثلاً روی اینکه چیکار می کنند هم تمرکز کنم؟ یعنی بعد از مهاجرت؟ شغلشون؟
D: خب آره... اگه وقت کردی... مثلاً گفتی خیلی می ارزه که آدم یه پناهنده همجنسگرا باشه تو کالیفرنیا دیگه؟
N: خب من که چنین چیزی نگفتم! گفتم خیلی ها به طور کلی بر اساس آمار می رن اونجا... اما باشه!
D: راستی از وضعیت گروه های خاص مثل همجنسگراها توی کمپهای کشورهای دیگه هم تونستی آمار دربیار...
N: (درحالی که دیگه جلوی خنده ام رو گرفتن داره سخت می شه برام) باشه باشه...
این بشر خیلی پره. مسائل معماری رو خیلی عمیق می بینه. و من عمیقاً از گفتگو باهاش لذت می برم. (البته بماند که کلاً تو دانشکده ما آدمهای عمیق زیادند و خداروشکر از دماغ فیل نیفتادهاند و من لذت می برم!) موضوع من هم فعلاً تأثیر خوبی گذاشته تو دانشکده... یکی از استادها که برام انواع مسابقه و grant پیدا کرده... اما به هرحال تو دانشکده های هنر و معماری که همیشه اساتید با گرایشهای جنسی خاص و ویژه توش زیادند (چه ویرجینیا و چه اینجا و چه بقیه دانشگاه ها) از اینجور دیالوگهای خنده دار هم پیش می آد...
*
یه جمله کوتاه: من عاشق درس دادنم!
هر روز بعد کلاس فارسی مطمئن و مطمئن تر می شم...
*
دارم اینترنشیپ اپلای می کنم. تاحالا فقط دوتا جا. اما دعا کنین جور شه! جدی جدی!
*
و...
ولنتاین نزدیکه. برای تک تک شما که دوستتون دارم... برای شمایی که همیشه می ترسم روزی بیاد که نتونم تو دلم هم که شده به خودم بگم: "دوستش دارم!"... آهای! دوستت دارم!
پینوشت: دلم ییهو برای اون کفش که با مامان اینها دیدیم تنگ شد! بعد عمری (حقیقتاً عمری! شید بعد از اون کفش سیاهه که مامان برام از دبی خرید وقتی ایران بودم) یه کفش پسند کردم! سایزم نبود دیگه...
غرض از مزاحمت هم این که به گمونم کفشم کشش ورزشگاه رفتن هر روزه رو نداره دیگه!!!!!