Tuesday, August 31, 2010
Thursday, August 26, 2010
Tuesday, August 24, 2010
خسته اما با لبخند
اعتراف می کنم: در یک اسلام نگاریزه شده، در بلاد کفر روزه می گیرم و باور کن باور کن باور کن که سخته!!! خیلی خب بابا! لوس نمی کنم خودمو، اما امروز خداییش ناجور بود! از ساعت 10 صبح تا 9شب که رسیدم خونه، سه تا کلاس داشتم و یک قرار با یک استاد فارسی که اصرار داره اینگیلیش حرف بزنه اونلی!!!!!!!!!!!!!!!!! =))
خلاصه سر کلاس آخر داشتم قیلی ویلی می رفتم! حالا می دونی چی می چسبه؟؟؟ فردا! کلاس ندارم و حالی به حولی!
البته یعنی خونه می شینم و درس می خونم که این ترم (مثل تصمیم های هر اول ترم) بچه مثبتم و لاغیر! خوشحالم که ثابت قدمم و سر این تصمیم های خوب خودم عمریه که سرمایه گذاری می کنم!!!!!! =))
دیروز از بلاگ جیران خوندم که به زبان من خلاصه اش می شه: اگه دیدی بلاگ نویسی تند و تند و هرروز می نویسه، یعنی حالش خوب نیست اگه دیدی کلاً نمی نویسه یعنی دق کرد و مرد!!! حالا من هنوز زنده ام اما! حالم هم خوبه!!!
به به
در پی نظر سنجی پر مشارکت، تصمیم بر این شد که سه روز در هفته کلاس داشته باشم! نه این باشه، نه اوشون!!! همچنان حالی به حولی و خرخونی پربار در خونه کوچولوی خودم...
دوباره درس شروع شد و نظریات معمارانه من هم گل می کنه: یه کلاس دارم که به نظر سخت می آد، اما دوست داشتنی می نماید!!! Advance Cultural Landscape Preservation
حالا این که خود این مبحث کالچرال لندسکیپ چه باحاله و شخصاً چندسالیه در جوش هستم بدون اینکه تا یک سال پیش بدونم اسم هم داره این مباحث، بماند! پرزرویشن کردنش باحاله! دوست می دارم! یعنی کاری که تو پروژه لیسانس هم انجام دادم... این ترم تو یه کلاس (سمینار) 25نفره با دوتا استاد یه پروزه-استودیو کوچولو داریم که گروه های دو-سه نفری از رشته های مختلف قراره با هم کار کنیم، روی یک سایت تاریخی وسط ویرجینیا... تا ببینیم چه شود
درباب خالی نبودن عریضه هم بگم که غیر از تز، درس معماری مدرن با یه دیدگاه جدید که حال ندارم توضیح بدیم دارم.درس معماری منظر عثمانی دارم که بعد از عمری با استادیه که برخورد غیر فرمال به معماری خاورمیانه داره. آخریش هم یه درس با این استاد ایرانیه است که اصرار داره خارجکی حرف بزنه و رو اعصاب منه کمی تا قسمتی! موضوع؟ تحقیق درباره طراحی شهری صفویه از طریق ادبیات کلاسیک! یه همچین چیزایی! معنیش اینه که اون متن های قدیمی که من بعضاً فقط می تونم حروفش را بخونم را به یه چیز قابل فهم برای خودم ترجمه کنم تا بعد از توش ببینم معماری در می آد یا نه!!! می شه خوندن ادبیات کلاسیک.... اون وقت این آقای محترم فقط در مقیاس "بفرمائید" با من فارسی حرف می زنه! عمو؟ اومدم می گم فارسی قدیم نمی فهمم! خارجکی به خوردم می دی؟ (به این می گن گیــــــــــــــــر جوجه دانشجو)
وای! غذام سوخت
روز اول سال آخر
و شروع می کنیم سال دوم/آخر فوق را!
کلاس اول: معماری عثمانی... و یک خانوم معلم خوب ترک... کلاس دوم یک خانوم معلم روس، کلاس سوم یک آقا که می گن آمریکاییه... ساچ ئه دایورس!!! نظرخواهی: اگه دوروز در هفته کلاس داشته باشی و از یکی از کلاس هات شروع نشده بترسی و نگرانش باشی، کلاس را عوض می کنی به یک کلاس آسون درحالی که برنامه ات بشه چهار روز در هفته؟؟؟؟
چه قدر امسالم با پارسالم فرق می کنه...
Monday, August 23, 2010
موجیم که آسودگی ما بهسازی ماست
مامان که بیاید، یک سال و یک ماه و سه روز خواهد شد که ندیدمش.
بهزاد رو شاید تا دوسال دیگه نبینم و عمر ندیدنمان بشود سه سال.
بابا نمی دانم کی بتواند بیاید و...
من کی باز ایران می بینم؟
من می خواهم ایران ببینم. کی می تونم؟ ایران امروز را! نمی خواهم قفل شوم در دیروزم، نمی توانم بفهمم امروز این مملکت غریب را... من کی ام، من چی ام؟
تا خودم را با خودم حل نکنم، چه جوری می تونم خودم را با بقیه حل کنم؟
بهزاد رو شاید تا دوسال دیگه نبینم و عمر ندیدنمان بشود سه سال.
بابا نمی دانم کی بتواند بیاید و...
من کی باز ایران می بینم؟
من می خواهم ایران ببینم. کی می تونم؟ ایران امروز را! نمی خواهم قفل شوم در دیروزم، نمی توانم بفهمم امروز این مملکت غریب را... من کی ام، من چی ام؟
تا خودم را با خودم حل نکنم، چه جوری می تونم خودم را با بقیه حل کنم؟
شهریار عجیب نوشته:
آخ که شدیم مردمان بی سرزمین... و ...
این متن نبوی چه عجیب تر بود برایم... این مرد جدی تر که می نویسد، از دل که می نویسد بیشتر روم تأثیر می گذارد تا طنزهایش...
"... تضادی هست بین زندگی فعلی و گذشته، اما زمان برای یک کشور همانی نیست که برای یک فرد، گذشته شما همان گذشته کشورتان نیست. زیرا ایده زمان و مدت برای کشور بسیار متفاوت است. در هر حال نوستالژی تقریبا نوعی بیماری است." بعد درباره نویسندگان مراکشی مثل " پل بولز" می گوید " او دائم حسرت مراکش سالهای 1930 را می خورد، مراکشی که دیگر وجود ندارد. آنها در دنیایی زندگی می کنند که دیگر وجود ندارد. هربار که با پل بولز حرف می زنید او دائم شکوه می کند که آی مراکش دیگر همان که بود نیست." مدتهاست که دارم به حرف طاهر بن جلون فکر می کنم و به اوضاع ایران و اینکه آیا اینترنت می تواند تا حدی این فاصله را طی کند؟ می تواند؟ شما نمی خواهید در مورد این موضوع فکر کنید؟"
هی.... حالم چندان خوب نیست... نه چون یک نوستالژی مریض به جونم افتاده و هست... به اون دارم سعی می کنم عادت کنم و درست بشناسمش... نه... چون تکلیفم با خودم معلوم نیست و تا خودم با خودم حل نشوم، سرم از خودم بالاتر نمی آید....
به خاطر یک کامنت غریب، این پست قدیمی، مال یک سال و یک ماه و چهار روز پیش رو خوندم...
و چی برام جالب بود؟ کامنت ئاران...
"...دلم می خواد یه چیز رو بگم که از تو یاد گرفتم! جنگیدن! هر موقع تو رو می دیدم یادم می افتاد آدم ها باید تا جوون دارن بجنگن تا اون چیزی که می خوان رو به دست بیارن! نمی دونم چرا تو برای من این نماد رو زنده می کنی، ولی قطعا از روحیه ی همیشه پویا و دونده ات به این حس رسیدم..."
من آرامش می خوام. همین.
Labels:
آمریکا,
ابراهیم نبوی,
ایران,
بابا,
بهزاد,
خسته,
خود واقعی,
زندگی,
شهریار,
مامان,
ماندن یا رفتن؟ مسئله این است
Thursday, August 19, 2010
لذت از لحظه های کوتاه زندگی
بابا و مامان برام تعریف می کردند که "اون اول ها آب نداشتیم بخوریم، به جاش شیر می خوردیم!".... یا یک همچین چیزی! دوست داشتم!!!!
تو استودیوی کوچولویی که صداش می کنم خونه ام، پله هاشو دوست دارم!
این که از پله هاش می آم، تمام قد می افتم تو آینه رو به رو ام و حس مدل های مُد بهم دست می ده را دوست دارم!
خرده خرید کردن های خونگی رو دوست دارم!
طبعم عوض شده و غذای خوب پختن و خوردن را دوست دارم!
حس مفید بودن را دوست دارم... حسی که می تونه بهم حس استقلال را هم هدیه بده...
بهزاد توی فیس بوکش نوشته: "ما سه چیز را در دوران کو چکی جا گذاشته ايم: شادمانی بی دلیل، دوست داشتن بی دریغ، کنجکاوی بی انتها." (by A. Tarakameh) باور دارم که کودکی ام را با خودم کشانده ام تا خودِ خودِ الان... و اگر چیزی باشد که بتونم بهش در خودم افتخار کنم، حتماً از مهم ترین هاش اینه...
تخم مرغ ساعت 4.5 صبح هم می چسبه ها!!!
تو استودیوی کوچولویی که صداش می کنم خونه ام، پله هاشو دوست دارم!
این که از پله هاش می آم، تمام قد می افتم تو آینه رو به رو ام و حس مدل های مُد بهم دست می ده را دوست دارم!
خرده خرید کردن های خونگی رو دوست دارم!
طبعم عوض شده و غذای خوب پختن و خوردن را دوست دارم!
حس مفید بودن را دوست دارم... حسی که می تونه بهم حس استقلال را هم هدیه بده...
بهزاد توی فیس بوکش نوشته: "ما سه چیز را در دوران کو چکی جا گذاشته ايم: شادمانی بی دلیل، دوست داشتن بی دریغ، کنجکاوی بی انتها." (by A. Tarakameh) باور دارم که کودکی ام را با خودم کشانده ام تا خودِ خودِ الان... و اگر چیزی باشد که بتونم بهش در خودم افتخار کنم، حتماً از مهم ترین هاش اینه...
تخم مرغ ساعت 4.5 صبح هم می چسبه ها!!!
Sunday, August 15, 2010
آره؟
اما خسته شدم، از سفر خسته شدم و باورم نمی شه،
دیگه به آسونی قبل نمی تونم از در و دیوار بالا برم و باورم نمی شه،
به درد بی درمون گرفتگی صدا مبتلا می شم و باورم نمی شه،
موی سفید پیدا کردم و باورم نمی شه،
دارم پیر می شم و باورم نمی شه
Tuesday, August 10, 2010
دلم بهوونه می خواد
دلم بهوونه گریه می خواد!
چیکار کنم؟
آخ. ولش کن.
.
دوست دارم و باور دارم که حتی اگه روزی داغون بودم و ناراحت، حداقل این خنده و شادابی رو نباید از خودم دورش کنم... اما یه روز بهاری توی دانشگاه، بالاخره بُت همیشه خندانم شکست و یکهو زدم زیر گریه... امیر گفت "ئه! مگه تو هم می تونی ناراحت بشی؟ مگه تو هم گریه بلدی؟"... فکر کنم گاهی وقت ها بقیه که هیچی، خودم هم باورم می شه... یادم می ره که "خودم" چی ام و کجام!!!
.
.
.
پینوشت یک: زیباست، http://www.youtube.com/watch?v=zrYwzb5vK7c می دونم که مقاله من هم بد نبود... فضاهای شهری... می دونم که یه روزی یکی نقد فیلم هاشو می کنه، یکی نقد موسیقی هاش، یکی نقد فضاسازی ها... آخرش هم همه با هم می سازندش.
پینوشت دو: دلم برای بابام، مامانم، بهزاد تنگ شده. با یه عالمه توضیحات ویژه که تو کلمات نمی آن...
پینوشت سه: -چرا این پینوشت دو هیچ وقت تکراری نمی شه؟ -چون آدم به درد عادت نمی کنه!!! حالا حکایت ماست! خیلی داره خوش می گذره ها! اما "خانواده"اش کمه! یه چیزایی هم تا نکشی، نمی فهمی!... آره داداش! این جوریاس!!!
Saturday, July 31, 2010
صدای بی صدا، صدای با صدا
وای زندگی، آبیِ بی کران قصه بهاره.... رخشان بود هرسو ستاره... منو تولد دوباره....
وای به سرزمین خورشید........
دلم گرفته. دلم بد گرفته... چند روزه که گرفته!
چند شب پیش اتفاقی فیلمی از زندگی جین آستین دیدم. چه زیبا بود و دلنشین... تأثربرانگیز شاید... قسمتی از فیلم گفت:
I am look like a cook, without a cooking receipt by myself
چقدر خودم را به ضعف های اسطوره هام نزدیک می بینم...
چند روز قبل تر هم فکر می کردم که مادام کوری باشی، اما اسمت و شخصیتت را به اسم شوهرت جا بزنی... در زنده و مرده بودنش... این عشقه یا ضعف شخصیت؟ باور نداشتن به خود؟ قایم شدن پشت اسم هایی که تکیه گاهت بودن یا هستن؟
[بردمت تا کهکشان های عشق...
...زندگی است رؤیای زیبای عشق...]
بهزاد، دلم برات تنگ شده... موفق باشی رفیق! برادر!
[دلم تنها، غمم دریا... وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق ها...........]
به یاد قدیم آهنگ متنی که گوش می دم را توی آکولاد می نویسم، این آهنگ ولی عجیب مثل خیلی بارهای دیگه، با درگیری های ذهنی من همخوانی داره.... یادمه که چندین بار این رو می خوندم بلند و آروم... و حل نمی شد! نمی شد! نمی شد!
[خروش موج با من می کند نجوا... که هرکس د به دریا زد رهایی یافت... مرا آن دل که بر دریا زنم نیست... زِ پا این بند خونین برکنم نیست!... امید آن که جان خسته ام را به آن نادیده ساحل افکنم نیست]
نیست! نیست! نیست!.... آقا جان! نیست....
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست....
بی انصافیه که بعد از سفرهای فرح بخش نیویورک و فیلادلفیا این طور بنویسم... اما حال الانم همینه دیگه...
آخ! یاد اون شب تنها روی پل خیابون 38 فیلادلفیا به خیر... تنها. 2صبح... سکوت... تنها و خودم و خودم...
محمد نوری عزیزم! دلم برات تنگ می شه و هست
Wednesday, July 14, 2010
Saturday, July 10, 2010
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
همه چی آرومه، حال ما هم خیلی خوبه! فقط اگه یکی پیدا شه این ساک مارو برای هزارمین بار هم ببنده، دیگه همه چی تمومه
شارلوتس ویل، بتزدا، لس آنجلس، بیابون های کالیفرنیا، سانفرانسیسکو، سانتا مونیکا، بتزدا، راک ویل، نیویورک، بتزدا، و به زودی فیلادلفیا... دور آمریکا در 80 روز
.
.
.
غر نمی زنم! همه چی خوبه، اما خسته شدم خوووووب
.
.
.
غر نمی زنم! همه چی خوبه، اما خسته شدم خوووووب
امیدوارم بی نتیجه نباشند حداقل! حیف نون، حیف پول، حیف وقت
کاش بی نتیجه نباشم
.
.
.
پی نوشتی بسی مهمتر از متن: خسته ام! خسته
بهزادم آرزوست...
Tuesday, June 29, 2010
نگاران، استنفورد و دست شویی هایش
نوشتن از دل می آد، نه از عقل
کلمه از عقل می آد، نه از دل
دلم می خواد بشینم و تا صبح طرح بزنم... مداد ندارم، کاغذ نیز هم... ذهنم بازه! باز باز... چشمانم نیز هم
دلم می خواد بشینم و تا صبح طرح بزنم... مداد ندارم، کاغذ نیز هم... ذهنم بازه! باز باز... چشمانم نیز هم
"...من یه سایبون می خوام"
این که هنوز، همونم که بودم، خوشحالم می کنه و می ترسونتم... خوشحالم می کنه چون از شخصیت نگار، دختر رؤیاها خوشم می آد! از هیجان محوریش، از ریسک های کور و بینا کردنش خوشم می آد... می ترسم چون نمی خوام درجا بزنم. نمی خوام خودم را درجا بزنم...ه
آقای اورازانی، این دوست مهربون بهم یاد داد که "لیبل/برچسب" گذاری مهمه... حالا همون آدم یک لیبل را بهم از کیلومترها/مایل ها دورتر یادآوری کرده: فشفشه!!! چرا و کی و کجا به یادم افتاده، برام جالبه که بدونم...ه
این که آقای صالحی اولین دوست فیس بوکش من باشم، این که "جونور"هایی که بعد از من و ما، سراغشون اومدن را یادآوری می کنه... دوست دارم... یادم می آد که بودم و هنوز هم هستم انگار... یادم می آد که از آدم ها نام می مونه و خوب یا بد، نام من جا خوش می کنه گاهی.. نبودم حس می شه گاهی... و اون موقع است که خودم دلم برای خودم تنگ می شه... دلم برای علاقه ام به آموختن تنگ می شه... دلم برای خنده های از ته دلم تنگ می شه... دلم برای تلاش های به جا و نا به جام تنگ می شه که مطمئنم بی غل و غش بود...ه
این که شهریار بگه کشتین من را با عکس تیر و تخته و در و دیوار. یادم می اندازه که از شش سال پیش، سوژه ها/ شیوه های نگاه کردن هام چندان عوض نشدند...ه
این که مامانم بگه "خانوم کوچولو... برو برو! کشور زیاد هست برای دیدن"، یعنی هنوز دخترک رؤیاها مونده ام! یعنی کودک درونی هست که پا به پای کودک بیرونم بالا و پایین می پره و با دستای گلی، خاک جاهای جدید رو کشف می کنه.ه
این که پویان هربار جیغم می ره هوا، یادم می اندازه که "نفس عمیق بکش..." یا این که در سه سالگی در مقابل چشم هاش با بی هوایی سقوط کردم توی زیر زمین، شباهت غریبی داره به این که در بیست و پنج سالگی باز هم با بی هوایی سرم کوبیده می شه به قفسه های لباس های زیر زمین و اشکم از درد در می آد و اونه که صدامو می شنوه -و باز کاری از دست بر نمی آد-... ه
حرف زدن با بهزاد بهم آرامش می ده. حتی اگه یادم بیاد مسائلی هست که حلشون سخته و مستلزم فداکاری های کوچک و بزرگ... به هرحال یادم می آد داداشی هست که سالهاست حرف زدن باهاش آرومم می کنه! که یادم می اندازه خواهر بزرگتری هستم که زیاد جا دارم از برادر کوچکترم یاد بگیرم...ه
دلم برای بابا تنگ شده. ازش می ترسم. دلهره دارم..... دلم می خواد باهاش حرف بزنم... دلم براش تنگ شده قدر دنیا. دلم می خواد باز با هم تنهایی بریم کوه، جاده اصفهان-تهران، نائین، پوده.... دلم می خواد بریم، بحث کنیم، سکوت کنیم. آواز بخونیم و ... دلم می خواد بغلش کنم... دلم می خواد دوباره باز با چشمهام ببینم که چقدر شبیهشم... دلم می خواد نه توی یک کافی شاپ توی لس آنجلس، بلکه جلوی خودش بشینم و دوزاریم بیفته که حتی مدلی که دستم را دور دماغ و زیر چونه ام نگه می دارم شبیه بابامه
دلم می خود همین باشم که هستم. دلم می خواد بابام بدونه این که هستم به اندازه کافی اون قدر خوب هست که دیگه در بیست و پنج سالگی، تماس های تلفنی اش برام دلهره ایجاد نکنه... از کیلومترها، مایل ها اون طرف تر...ه
دلم می خواد بی پروا باشم، بدون ترس همیشگی از اطرافم...ه
لامصب
ربطی نداره... مشکل منم. ترس از حرف زدن! این که الان داره یک هفته می شه که ذهنم مشغول احساسات خودمه و بیانشون از کندن سنگ های بیستون برام سخت تر
آه
دوستت دارم! این عبارت کامل هست شاید، اما جامع نیست... بقیه اش؟ نمی دونم! دخترک رؤیاها رودررو حرف زدن بلد نیست، چه برسه به تلفن و چت و... "چه بی منطق"ه
----------
همیشه آرزوم این بود که شخصیت محکمی داشته باشم! بدین معنا که توانایی سرکوب احساساتم را به وقتش و به جاش داشته باشم. نشد! هیچ وقت نشد!!! تصمیم های احساساتی، ترس های احساساتی، فروتنی های احساساتی... احساساتی بودن به خودی خود بد نیست... وقتی ترسناک می شه که پشت نقابی از منطق و جدیت و بی تفاوتی قایمش می کنی... اون موقع است که آن چنان ضربه پذیری که به باور هیچکس نمی آد
یادم نمی ره... نرفت و نخواهد رفت، روزی که حسام جواهرپور ناخواسته/خواسته سر کلاس و جلوی همه شخصیت قوی کاذب من را ریخت زمین... آخ! دردش هنوز باهامه! حتی اگه خودش یادش نیاد
----------
به شوخی و خنده همیشه گفته ام دانشگاهی که رشته معماری نداشته باشه، مفت گرونه... حالا حکایت استنفورده...ه
این دانشگاه سنگی، توی سکوت غروب یک آخر هفته تعطیلات تابستانی آنچنان خاطره خوشی توی تک تک سلول هام به جا گذاشته که... طراحی نامربوط دستشویی های عمومی اشو حاضرم ببخشم
ممنون پویان
;D
پی نوشت بعد از صحبت و تأمل: دارم به این نتیجه می رسم که پر حرفی هایم نتیجه مستقیم ترس از حرف زدنه!!! عجب تناقض دردآوری
پی نوشت بعد از صحبت و تأمل: دارم به این نتیجه می رسم که پر حرفی هایم نتیجه مستقیم ترس از حرف زدنه!!! عجب تناقض دردآوری
Labels:
استنفورد,
بابا,
بنویس نامه نویس,
بهزاد,
پویان,
خود واقعی,
زندگی,
شهریار,
علم و صنعت,
لبخند,
مامان,
نعیم اورازانی
Saturday, June 12, 2010
ترس از فردا
حالم بده. می ترسم.... پارسال همین روزها، ایران که بودم، این قدر دلهره نداشتم که الان دارم. خواب به چشمانم نمی آید.
عزیزانم اونجان؛ در تهرانم و اصفهانم... یادم نمی آد چه کسی این را گفته یا کجا خوندم: "آدم از چیزهایی نمی ترسه که جلوی چشمشند، از اونها می ترسه که نمی دونه چی اند و کی اند و کجائند... از آینده ای می ترسه که نمی دونه چیه..."
حالا امشب من می ترسم زیاد هم می ترسم.
خدا ایرانم را کجا میبره؟ مردمش کجا می برندش؟؟؟ می ترسم.
لطفی به این دخترک بکنید، باخبر نگهش دارید
پی نوشت، برای اولین بار بلاگم طرح شخصی پیدا کرده. دوستش دارم. شلوغ هم هست. مثل خودم.
لطفی به این دخترک بکنید، باخبر نگهش دارید
پی نوشت، برای اولین بار بلاگم طرح شخصی پیدا کرده. دوستش دارم. شلوغ هم هست. مثل خودم.
Sunday, June 6, 2010
معتاد خواب و آئینه، معتاد نت فلیکس و شراب
از دیروز باز شروع کردم بریدا بخونم... بریدا خوندنم داستان خوندن نیست، مثل حافظ باز کردنه برام... تیکه تیکه، از عقب به جلو، از جلو به عقب... بی زمان و مکان... این جوری جذبه جادوش بیشتر می گیرتم... که دوست دارم بگیرتم... وقتی قدم بذارم دوباره توی دنیای جادوٍ شاردن خوندن هم برام آسون می شه... که داره آروم آروم یک ماهی می شه که ازش فرار می کنم...
امشب، از زیر زمین می آرمش بالا... ارزشش را داره
دیروز فیلم ندا دیدم (http://www.youtube.com/watch?v=5BShKF6pGjs)
فردا باید دوباره Views from Iran with Laura Secor را ببینم (http://www.youtube.com/watch?v=ckGMvt2hxkw)
دیروز فیلم ندا دیدم (http://www.youtube.com/watch?v=5BShKF6pGjs)
فردا باید دوباره Views from Iran with Laura Secor را ببینم (http://www.youtube.com/watch?v=ckGMvt2hxkw)
بهزادم، داداش کوچولوم با اون قد درازش... دوستش دارم... بهزاد داره قدم به قدم، (این عبارت ربطی نداره شاید،فقط دوست دارم همینجا و همین الان بگمش) -عین یه اسب نجیب- به هدفش نزدیک می شه، منم سرگردون، دستهام بازبرای آغوش گرفتن زندگی، می چرخم و چرخ می زنم و از سرگشتگی ام گیج -اما راضی ام-... برای بهزادم از درونم... از عمق وجودم شادم... شادم...
بهزاد زندگی من، بخش ناهشیار وجود من که به صورت موجود هشیار بهزادگونه در اومده، ارزش رسیدن به همه آرزوهاش رو داره... بخش دیوانه وجود بهزاد که نگارگونه بالا پایین می پره معلوم نیست کی، به کجا می رسه...
یادش به خیر... "آقا مجید مقصد همین جاست..."
"من دیگه راه نمی رم، نمی دوئم، پرواز می کنم..."
مامانم میاد! در جشن شادی کل روز خوابیدم! همه جیغ های خوشی را دیشب کشیدم، در خفگی محض... که مبادا بیدار کنم آنها که برعکس من عقلشون هشیاره... زندگیشون نظم داره...
من جام جمم، ولی چو بشکستم هیچ...
"غلام آن نگارینم که از رخ مجلس افروزد
لب او از شکر خنده شراب عاشقان سازد " عراقی...
Labels:
ایران,
بابا,
بریدا,
بهزاد,
پائولو کوئیلو,
تبریک,
خود واقعی,
عراقی,
لبخند,
مامان,
محسن نامجو,
موسیقی,
نقل قول
Tuesday, June 1, 2010
Here I am tonight...
I feel it, I see it,,,
I can be innocent, I can be a lamb...
But there is a flame inside the shell...
look at too the laughing eyes of her, but don't become fool, don't become a doll...
there is a always ringing alert over there... don't count it as a music of the nature...
it's for you...
believe me, it's for you...
don't fool of those laughs... those eyes...
I am as wide as snake, crawling and hunting... I can enchant and pass over the whole world...
I can blow, make a storm outside of shell and satisfy by the breeze blowing in my hair...
I feel the demon inside, see how pleasurable that wideness is...
what make me to keep the promise? I would never know...
Fear or hand of god? I would never never know...
***
I deeply know the demolisher inside me... she is my best friend...
I am a girl
I rather count these words as a poem... nothing else matters...
sigh
I can be innocent, I can be a lamb...
But there is a flame inside the shell...
look at too the laughing eyes of her, but don't become fool, don't become a doll...
there is a always ringing alert over there... don't count it as a music of the nature...
it's for you...
believe me, it's for you...
don't fool of those laughs... those eyes...
I am as wide as snake, crawling and hunting... I can enchant and pass over the whole world...
I can blow, make a storm outside of shell and satisfy by the breeze blowing in my hair...
I feel the demon inside, see how pleasurable that wideness is...
what make me to keep the promise? I would never know...
Fear or hand of god? I would never never know...
***
I deeply know the demolisher inside me... she is my best friend...
I am a girl
I rather count these words as a poem... nothing else matters...
sigh
Tuesday, May 25, 2010
انتخاب برای "یک بار" زندگی
مرز در عقل و جنون باريك است كفر و ايمان چه به هم نزديك است
و من آگاهانه جنون را "انتخاب" کرده ام... پابندش هستم، تاوانش را هم می دهم
توضیح نوشت: بلاگم را دوست دارم. هرچند مخاطبش بیشتر خودمم تا هرکس دیگر... وجدان خودم، دل خودم... زندگی روزانه مجنون وار من، آرامش آگاه و مکتوب وار شبانه ام را می طلبه..... من می شنوم، می بینم... اگر می بینی که نمی خواهم بشنوم یا ببینم، یا به احتمال کم ارزشش را ندارد، یا به احتمال زیاد "آن لحظه" زمانش نیست
توضیح نوشت دوم: به گوشهایم نمی توانم اطمینن کنم... قوی ترین معیار من برای قضاوت چشمایم هستند
همین
و گردابی چنین حائل....
و من آگاهانه جنون را "انتخاب" کرده ام... پابندش هستم، تاوانش را هم می دهم
توضیح نوشت: بلاگم را دوست دارم. هرچند مخاطبش بیشتر خودمم تا هرکس دیگر... وجدان خودم، دل خودم... زندگی روزانه مجنون وار من، آرامش آگاه و مکتوب وار شبانه ام را می طلبه..... من می شنوم، می بینم... اگر می بینی که نمی خواهم بشنوم یا ببینم، یا به احتمال کم ارزشش را ندارد، یا به احتمال زیاد "آن لحظه" زمانش نیست
توضیح نوشت دوم: به گوشهایم نمی توانم اطمینن کنم... قوی ترین معیار من برای قضاوت چشمایم هستند
همین
و گردابی چنین حائل....
Sunday, May 23, 2010
جمله
با پا می کشه پس می زنه،
عقلی که زخمش چرکیه
دیگه مرخص می زنه"
*
دارم فکر می کنم بد نبود اگه فیلم نامه نویس می شدم همراه با طراح صحنه
چرا هیچ فیلمی توی ابیانه ساخته نشده؟
چرا کتاب اندوه ماه حجازی فیلم نشده؟
چرا بچه های ما شاهنامه نخوندن یا مثنوی معنوی یا قصه های قران و تورات؟
چرا رؤیاهای من سوژه های ناب یک فیلم نامه نمی شن؟
*
- از زندگی تنها خسته شدم
- (صدای بی صدا) چی تضمین می کنه هفت سال دیگه از زندگی غیر تنها خسته نشی؟
*
"وقتی غل و زنجیر هست، دل پایین و بالا می پره
اما وقتی در زندون بازه، اونی که در بره خیلی خره..."
*
با خاله لیلا/نینا رفتیم واسش لباس بخریم
دوستش دارم
خرجی که من کردم (بدون قصد قبلی) از اون که با قصد قبلی اومده بود برای خرید بیشتر شد
چرا توی ایران تو خیابون نمی شه شلوارک پوشید؟ خیلی قشنگن
و من دوست دارم این سؤال را بپرسم بدون این که فکر کنم جوابش می تونه حداقل سه تا پست طولانی بلاگ مسعود بهنود و مسیح علی نژاد باشه
*
"همه چی به ما می خنده یره
همه چی با ما می گنده یره
همه چی با ما می پوسه یره
همه چی با ما می سوزه یره"
*
فردا منتظر تلفنم!
زنگ ها برای که به صدا در می آید... چه جمله بی معنی یی
*
من محسن نامجو دوست دارم "لی لی لی لی لی"
"... وقتی شرافت به انجام می رسه
حالا نوبت به حمام می رسه
آخ اگه بارون بزنه
وای اگه بارون بزنه"
من آرش حجازی دوست دارم
من آرش حجازی دوست دارم
"وای وای وای
وقتی هنر به اتمام می رسه
وقتی سخن به انجام می رسه"
وای وای وای وای
لی لی لی لی لی لی
باید برقصم
*
به نظرت روزی می رسه که من از ته دل لبخند روی لبهام باشه، روی صحنه وایسم و از عمق وجودم آواز بخونم؟ اون روز را می بینم؟؟
دلم برای بابام تنگ شده
*
این پست تا صبح باز هم تکمیل می شه... امشب موسیقی داره می نوازتم (با هر دو معنی)
*
این آهنگ با قلبم بازی می کنه با هجوم وسیع خاطره ها... هاله و فرشید و .... بیشتر از همه، خودم!
با قلبم بازی می کنه این آهنگ
It's not enough to give you everything that you were ever dreaming of
I could never find a way that I could pay you love
For all the things you do
...
I reach for you
...
Needing you
Is something that I've really gotten used to
...
Having you is all I really need when I get down
You pull me through
لالای لای لااا لالای لای
Gets crazy
The only one who comforts me is you
*
وقتی خاله لیلا می خواست ازدواج کنه من و بهزاد چه بساطی راه انداختیم...
حالا چرا این یادم افتاده؟ چون دیروز بعد از مدت ها که دلم واسه داد و بیداد و شلوغ بازی های بهزاد تنگ شده بود شنیدم اون صداشو... اون جوش و خروش از سر استیصال... می شه اسمشو همین گذاشت دیگه، نه؟
*
"ای درد توئم درمان در بستر ناکامی
ای یادت توئم مونس در گوشه تنهایی
وی خاطره ات پونز نوک تیز ته کفشم
وین صندل رسوایی... این صندل رسوایی..."
*
بهزاد یادته اصفهان رفته بودیم کباب بخریم، منتظر بودیم تو خیابون، عین بدبخت ها نشسته بودیم گوشه/کنار/ کف خیابون و هدفون به گوش، محسن نامجو گوش می دادایم؟
آخ چه حالی داشتیم اون روز هرکدوممون، من و تو
چه چسبید اون موسیقی اون روز
آخ
آخ
آخ
*
"پانصد سر سردرگم...
...سشوااار.... سشوااااار"
"واعتصموا... لاتفرقوا..."
*
سال و مه می خونیم، شاد میشیم و لذت می بریم.... به سلامتی 12سال دوستی: http://saal-maah.persianblog.ir/post/93 بخونید و بخندید
*
زیاد پیش می آد که خودم را بازخوانی می کنم، به آگاه بودنم، پایبند بودنم کمک می کنه
به همین بهانه بعد از نزدیک به یک سال... قصد کردم بلاگ قبلی ام را هم بالاخره منتقل کنم به اینجا...
شروع می کنم
*
*
این پست تا صبح باز هم تکمیل می شه... امشب موسیقی داره می نوازتم (با هر دو معنی)
*
این آهنگ با قلبم بازی می کنه با هجوم وسیع خاطره ها... هاله و فرشید و .... بیشتر از همه، خودم!
با قلبم بازی می کنه این آهنگ
It's not enough to give you everything that you were ever dreaming of
I could never find a way that I could pay you love
For all the things you do
...
I reach for you
...
Needing you
Is something that I've really gotten used to
...
Having you is all I really need when I get down
You pull me through
لالای لای لااا لالای لای
لالای لای لااا لالای لای
لالای لای لااا لالای لای
'Cause when my lifeلالای لای لااا لالای لای
Gets crazy
The only one who comforts me is you
*
وقتی خاله لیلا می خواست ازدواج کنه من و بهزاد چه بساطی راه انداختیم...
حالا چرا این یادم افتاده؟ چون دیروز بعد از مدت ها که دلم واسه داد و بیداد و شلوغ بازی های بهزاد تنگ شده بود شنیدم اون صداشو... اون جوش و خروش از سر استیصال... می شه اسمشو همین گذاشت دیگه، نه؟
*
"ای درد توئم درمان در بستر ناکامی
ای یادت توئم مونس در گوشه تنهایی
وی خاطره ات پونز نوک تیز ته کفشم
وین صندل رسوایی... این صندل رسوایی..."
*
بهزاد یادته اصفهان رفته بودیم کباب بخریم، منتظر بودیم تو خیابون، عین بدبخت ها نشسته بودیم گوشه/کنار/ کف خیابون و هدفون به گوش، محسن نامجو گوش می دادایم؟
آخ چه حالی داشتیم اون روز هرکدوممون، من و تو
چه چسبید اون موسیقی اون روز
آخ
آخ
آخ
*
"پانصد سر سردرگم...
...سشوااار.... سشوااااار"
"واعتصموا... لاتفرقوا..."
*
سال و مه می خونیم، شاد میشیم و لذت می بریم.... به سلامتی 12سال دوستی: http://saal-maah.persianblog.ir/post/93 بخونید و بخندید
*
زیاد پیش می آد که خودم را بازخوانی می کنم، به آگاه بودنم، پایبند بودنم کمک می کنه
به همین بهانه بعد از نزدیک به یک سال... قصد کردم بلاگ قبلی ام را هم بالاخره منتقل کنم به اینجا...
شروع می کنم
*
"هرکه این نگار میباید /// نه یکی جان، هزار میباید" از هفت پیکر
*
انگار کر بودم تا حالا: چرا آهنگ اکس از نامجو نشنیده بودم تا حالا
"این راه کج می رسه به مقصد
خدا می دونه
من و تو گمیم تو این اندازه بی وسط
خدا می دونه
تا کی شتاب، رقص نور و آب
تو قطار زندگی انتخاب توهم و سراب
آخ که چه حالی می کنم من
توی این چرخه سردرگم، من می چرخم یا چرخ گردون
هه هه
خدا می دونه"
*
دارم اسطوره می نویسم جای بلاگ! عیب نداره! امشب شب منه... مهمون شیر کاکانو
بلاگ می خونم و آپ می کنم... از نگار دو سال و پنج ماه و سه روز پیش راضیم
*
Days have passed
And still no sign of us
Not a hint of what used to be
When you lived in that part of me
*
انگار کر بودم تا حالا: چرا آهنگ اکس از نامجو نشنیده بودم تا حالا
"این راه کج می رسه به مقصد
خدا می دونه
من و تو گمیم تو این اندازه بی وسط
خدا می دونه
تا کی شتاب، رقص نور و آب
تو قطار زندگی انتخاب توهم و سراب
آخ که چه حالی می کنم من
توی این چرخه سردرگم، من می چرخم یا چرخ گردون
هه هه
خدا می دونه"
*
دارم اسطوره می نویسم جای بلاگ! عیب نداره! امشب شب منه... مهمون شیر کاکانو
بلاگ می خونم و آپ می کنم... از نگار دو سال و پنج ماه و سه روز پیش راضیم
*
Days have passed
And still no sign of us
Not a hint of what used to be
When you lived in that part of me
گاهی فکر می کنم حداقل یک دهه تأخیر دارم... حداقل یک دهه
آهنگ های دهه 60 به ماورا می برندم و ایده آل های من د برگ و آنتونی اند برای خواندن
*
و نهایتاً آخرین جمله امشب من
هرکه با گرگش مدارا می کند، خلق و خوی گرگ پیدا می کند
آخ
مارو از سر بریده نترسون
رو به تو سجده می کنم... دری به کعبه باز نیست... بسکه طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست
گفتگو با داریوش اقبالی: http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/05/100519_l50_daryoush_vid.shtml ارزشمنده برای شنیدن... تمام پرده های من کنار تو سلوک شد...
این دل من، دلِ نگار، ولی دلش حج می خواد
*
و نهایتاً آخرین جمله امشب من
هرکه با گرگش مدارا می کند، خلق و خوی گرگ پیدا می کند
آخ
مارو از سر بریده نترسون
رو به تو سجده می کنم... دری به کعبه باز نیست... بسکه طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست
گفتگو با داریوش اقبالی: http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/05/100519_l50_daryoush_vid.shtml ارزشمنده برای شنیدن... تمام پرده های من کنار تو سلوک شد...
این دل من، دلِ نگار، ولی دلش حج می خواد
Monday, May 17, 2010
یادآوری
من زیاد می گم "شاد باش و میر زی" و دوستان طرح ایراد می کنند...
اصل شعر "بوی جوی مولیان" اینه:
بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی راه او زیر پایم پرنیان آید همی
ریگ آموی و درشتی راه او زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا شاد باش و دیر زی میر زی تو شادمان آید همی
ای بخارا شاد باش و دیر زی میر زی تو شادمان آید همی
میر ماه است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همی
آفرین و مدح سود آید همی گر به گنج اندر زیان آید همی
آفرین و مدح سود آید همی گر به گنج اندر زیان آید همی
*****
شعر از رودکی.
*****
چون منظور اشاره است و نه کپی کردن، رسوندن مفهومی که در ذهن امروز "من"ئه و نه در ذهن دیروز "رودکی"، لطفاً اجازه بدین تا همچنان بگم: شاد باش و میر زی
توضیح نوشت... داستان نوستالوژیک این شعر جالبه، ارزش دونستنش را داره... به خصوص برای دوستان خارج نشین وحتی کافه نشین شاید جالب باشه:
امیر نصر سامانی تصمیم می گیرد به همراه سپاهیانش به طور موقت در باد غیس (در خراسان آن زمان) اقامت کند، اما خوش آب و هوا بودن این منطقه اقامت امیر را طولانی می کند. لشکریان که دلتنگ شده بودند و نمیخواستند بیشتر در آنجا بمانند جرات بیان خواستهی خود را با امیر نداشتند و از رودکی میخواهند امیر را به بازگشت ترغیب کند. رودکی که امیر را خوب میشناخت تصمیم میگیرد با سرودن شعری بخت خود را برای راضی کردن امیر به بازگشت به بخارا بیازماید. رودکی در حضور امیر چنگ زنان قصیدهی «بوی جوی مولیان آمد همی» را آغاز می کند. امیر با شنیدن قصیدهی رودکی چنان دلتنگ میشود که بی کفش و رخت سفر سوار بر اسب تا بخارا میتازد!
نگار داستان ما، دلش نمی خواد نه خودش، نه دوستان فقط "دیر" بزیند.... "میر" زیستن، ارجح! همراه باهمه جاه طلبی های همراهش که بتونه سازنده هم باشه....
دلم پرواز کردن می خواد
Saturday, May 8, 2010
نگار خوشحاله
نگار دیگه الان یک اکیپ 10 نفری رفیق باحال (یعنی واقعاً خیلی باحال) داره که حتی دیدنشون توی 5دقیقه هم سرکیف می آرتش... مثل امشب... حتی وقتی خیط شه و از بالا پایین پریدن خبری نباشه... نگار خوشحاله...
نگار خوشحاله! درس می خونه، امتحان داره شدید، پیپر داره شدیدتر... اما خوشحاله چون حتی وقتی استادش بهش گیر می ده، به مقاله ای که نوشته، مشکلش نه محتوی است بلکه "گرامر زبانت درست نیست" یا "نباید توی پرانتز رفرنس بدی، باید فوت نوت باشه!!!" گیر ملا لغتی از استادی که حداقل یک ترم تمام از دستش حرص و خون جگر خوردی، می چسبه... وقتی حالیت می شه که گیر دیگه ای نداشته که بده!!! نگار خوشحاله!
نگار داره می میره که تابستون بیاد! پسر داییش می آد که فکر کنم دوسالی هست که ندیدتش و دلش تنگه، قراره سفر بره (زیااااد) فیلم ببینه (زیادترررر) و احیاناً پایان نامه اش را ببنده! قراره سه ماه پربار اما سرخوشی داشته باشه... نگار خوشحاله....
اوه! یادم رفت بگم! در راستای فیلم هندی شدن زندگی من، این ترم داره با هپی اندینگ سیستم تموم می شه! به امید خدا!!! مقاله هارو با خون دل و جگر نوشتم و خوب شدند... پرزنتیشن ها یکی متوسط، یکی عالی شد... امتحان را یک ساعت مونده به امتحان، بالاخره خوندنش را تموم کردم و خوب پیش رفت... نگار خونه دار شده (یعنی می شه از دوماه دیگه) و یکی از مشغولیات ذهنی اش حداقل فروکش کرده... مهمتر از همه! استاد راهنمادار شده!!!! وقتی می گن همه کارهامون عاروننگه، راست می گن والله!!! مردم اول استاد راهنما پیدا می کنن، درباره پروژه بحث می کنن و بعد پروپوزال می دن... من پروپوزال کامل داشتم، دربه در به عالم و آدم: "استاد من می شی"؟؟؟؟ خود این آمریکایی ها هم به معذرت خواستن افتاده بودن از این بلاهای عجیب غریبی که سر این پروژه سر من اومد... پیر شدم!!! به هرحال هپی اند شد ماجرا: الان یک جماعت مولتی-کالچرال روی پایان نامه من همکاری می کنند
-ببین، من می فهمم که به طرز احمقانه ای دارم کلمه خارجکی بلغور می کنم... اما بذارش به حساب این که دغدغه بزرگ زندگی یک سال گذشته من، مبتنی بر زبان ضعیفمه... که از هرفرصتی برای تمرین ذهنیش استفاده می کنم... حتی اگه بلاگم باشه که به زبان فارسی و دوست داشتنی خودمه... دیگه این یک صفحه "مال" منه و زبانش با من تعریف می شه... هرچند خودم کاملاً از مخالفان سرسخت تازه به دوران رسیده هایی بودم (و هستم) که وسط حرف زدنشون کلمه انگلیسی پرت می کنن... می دونم بحث همونه که "هرچی برای خود می پسندی" و غیره... اما نمی دونم چرا همش اون آهنگ بینش پژوه می آد تو ذهنم: "به باباش می گه پاپا... چون دو سه هفته بوده پاریس!!!"
جماعت مولتی کالچرال شامل استاد راهنمای ترک (ترکیه)، استاد متخصص ایرانی-آلمانی و همچنین استاد چینی همراه با خودم که ایرانی باشم!!! یکی از استانبول اومده، یکی از میشیگان، یکی از شانگهای و من از تهران/اصفهان... این جماعت عجیب ولی دوست داشتنی را دوست دارم!!! نگار خوشحاله و زندگیش به آرامش داره برمی گرده...
نگار ... همین دیگه...
نگار دوست داره پرواز کنه، اما هنوز بالهاشو نشناخته... می شناسه بالاخره...
Monday, May 3, 2010
In My Wild
I like these two... wanna believe that they describe me in the best way...
The first is the song by Shakira: Gypsy...
(i always described myself to myself as an wild gypsy....)
And the second is a poem, by Molavi (aka Rumi: Jalāl ad-Dīn Muḥammad Rūmī), from his Divan-e Shams... after Hafez, he is my favorite poet... however classical indeed! (13th c.)
Broke my heart
On the road
Spent the weekend
Sewing the pieces back on
Friends and thoughts pass me by
Walking gets too boring
When you learn how to fly
Not the homecoming kind
Take the top off
And who knows what you might find
Won't confess all my sins
You can bet I'll try it
But You can't always win
'Cause I'm a gypsy
Are you coming with me?
I might steal your clothes
And wear them if they fit me
I never made agreements
Just like a gypsy
And I won't back down
'Cause life's already bit me
And I won't cry
I'm too young to die
If you're gonna quit me
'Cause I'm a gypsy
('Cause I'm a gypsy)
I can't hide
what I've done
Scars remind me
Of just how far that I've come
To whom it may concern
Only run with scissors
When you want to get hurt
I said hey you
You're no fool
If you say 'NO'
Ain't it just the way life goes?
People fear what they don't know
Come along for the ride, Oh yeah
Come along for the ride, whoo-hoo
'Cause I'm a gypsy
Are you coming with me?
I might steal your clothes
And wear them if they fit me
Never made agreements
Just like a gypsy
And I won't back down
'Cause life's already bit me
And I won't cry
I'm too young to die
If you're gonna quit me
'Cause I'm a gypsy
On the road
Spent the weekend
Sewing the pieces back on
Friends and thoughts pass me by
Walking gets too boring
When you learn how to fly
Not the homecoming kind
Take the top off
And who knows what you might find
Won't confess all my sins
You can bet I'll try it
But You can't always win
'Cause I'm a gypsy
Are you coming with me?
I might steal your clothes
And wear them if they fit me
I never made agreements
Just like a gypsy
And I won't back down
'Cause life's already bit me
And I won't cry
I'm too young to die
If you're gonna quit me
'Cause I'm a gypsy
('Cause I'm a gypsy)
I can't hide
what I've done
Scars remind me
Of just how far that I've come
To whom it may concern
Only run with scissors
When you want to get hurt
I said hey you
You're no fool
If you say 'NO'
Ain't it just the way life goes?
People fear what they don't know
Come along for the ride, Oh yeah
Come along for the ride, whoo-hoo
'Cause I'm a gypsy
Are you coming with me?
I might steal your clothes
And wear them if they fit me
Never made agreements
Just like a gypsy
And I won't back down
'Cause life's already bit me
And I won't cry
I'm too young to die
If you're gonna quit me
'Cause I'm a gypsy
|
Friday, April 30, 2010
بررسی علمی-تحقیقاتی از سورئالیسم های جادویی ذهن نگار
وقتی دیوونه رشته ات باشی، همه چی رو توی همون قالب می بینی و تجزیه و تحلیل می کنی.... از یک طرف خوب نیست و یک جورایی تک بعدی ات می کنه، اما یک جورای دیگه ای هم باعث خلاقیت می شه، از اون نوع که می گن "جور دیگر باید دی"....
خوب نبودن هاش برای من این طوری می شه: ... ولش کن! خوب بودن هاش جذاب تره!!!
امروز بعد از هشت ماه برای اولین بار جمعه با خیال راحت بساط صبحانه باز کردم واسه خودم و غرق اندر تفکر معمارانه... می چسبه ها...
این چند روز اخیر هی ایده های خلاقانه خفن به ذهنم می رسه، که یکیش مسلماً قابلیت نه تنها مقاله شدن، بلکه کتاب شدن را داره... هدف مقاله یا کتاب نیست، هدف پخش کردن ایده دیدن دنیا، از همین زاویه ایه که من می بینم... مخاطبش هم بیشتر می شن قشر معمار و شهرساز، با عرض معذرت از دیگر دوستان... هرچند ارتباط شدید معماری و گرایش من، با جامعه شناسی و فلسفه، می تونه این بازخوردهارو برای قشر وسیعی جذاب کنه...
الخ، داشتم فکر می کردم اگه خبره اش بودم، "معماری ایده آل هندی، از ورای فیلم هندی" موضوع خیلی خیلی جالبیه برای بررسی... مقایسه می کنم با فیلم ایرانی تا دستتون بیاد... بهترین مثال از این نوع فیلم ها که منظور عرضمه، فیلم های قبل انقلاب خودمونند... فانتزی، اما واقعی و ریالستیک به قول اجنبی ها... فیلم هایی که می تونند در زمان حال اتفاق می افتند اما نمایاندن آرزوهای سازندگان فیلمه بیشتر تا واقعیت... شبیه کتاب اعتراف ابراهیم نبوی یا آیات شیطانی (که اتفاقاً مثال می زنم چون کاملاً ویژگی های یک فیلم هندی را داره، از زبان یک هندی)، به یاد/قول خود نبوی، سورئالیسم جادویی....
توی قیلم های قبل انقلاب، (و حتی بعدش) وقتی آدم بدبخت و افسرده می شه، حجابش درست می شه (رجوع به سلطان قلب ها) یا وقتی می خواد بگه شخصیت اصلی خیلی به خانواده و "سنت" به طور کلی وفاداره، خونه قدیمی می ذارن و وقتی تازه به دوران رسیده است، خانه زیادی مدرن! به نظرمون طبیعی می آد! اما درواقع نمود روان شناسی جامعه است...
حالا به عنوان یک ناظر خارجی که هند را ندیدم، بالیوود واقعی را نشناختم تا وقتی که از مملکت خودم اومدم بیرون و طی دو-سه ما گذشته، فیلم های بدون سانسورش را دیدم، وقتی که دیگه سرم پر از سردردهای معمارانه است، این دنیا برام جذابه! مثل یک سراب که می دونم سرابه، اما زرق و برقش من را اساسی جذب خودش کرده...
می دونم که واقعیتی که امروز هند داره تجربه می کنه، بیشتر شبیه "اسلام داگ میلیونر"ه، نه "کبهی خوشی، کبهی غم"... پس چرا خیلی از فیلم های بالیوود اون جوری ساخته می شن؟ توی عمارت های مجلل، سفرهای پی در پی آنچنانی به انگلیس (که به خاطر کلنی بودن مدام توی فیلم ها مسخره اش می کنند، اما معلومه که هنوز وابسته و شیفته اش هستند)، باغ ها و رقص ها و شادی ها... می دونم که سنت ها توی هند همانند که توی روستاهای ایران هنوز هم جریان داره... آن چنان پذیرفته شده که گوشه هاش به فیلم ها هم می رسه حتی: خبری از آزادی "بیان" و"زن" نیست...
دیگه می دونم که اون "بزرگترین دموکراسی دنیا" یک سرابه مثل همین فیلم ها و مافیا و قدرت های رادیکال (از جنس مصباح یزدی های خودمون، اما از نوع بودایی) فرمانروای مطلق اون سرزمینند... پس...؟؟؟!!!!
دور شدم از موضوع خودم! خلاصه می خوام بگم که به خصوص به عنوان یک ناظر خارجی، بدون دونستن پیشینه و پسینه چندان کامل، بررسی اون فیلم ها جالبه تا گوشه هایی از اوتوپیای هندی را تصویر کنم... با خشت و گل آرزو!!!
می دونم که با وجود جذبه زیادش بری خودم، این پروژه، حداقل به این زودی ها شدنی نیست
موضوع دوم... در همون مایه ها می گرده اما در زاویه ایرانی اش... به این نتیجه رسیدم که اگر چنان فیلم هایی، امروز در ایران ساخته نمی شه، خودش بیانگر نتیج است: آینده اصلاً زیبا نیست...!!! با قوانین اجتماعی امروز، حتی ساختن فلیم های فردینی هم غیر ممکن می زنه، پس فیلم ها می رن به سمت "درباره الی"، "شام آخر"، "زیر پوست شهر"... فضاهای کلی و بدون جزئیاتِ آن چنان... ساده، کوچک و فیلم برداری هم کلوز آپ... نگین چرا مثال های دیگه نمی زنم؟ اکثراً همینند، به خصوص اونها را می گم که در دنیای حال می گذرند، نه مثال هایی که از داستان های تاریخی الگو گرفته اند و نه مستند ها....
پس کار من معمار از نوع محقق، اگر غیر ممکن نباشه، خیلی سخته! به خصوص که دل چسب هم نیست... پس به چی بر می گردم و نگاه می کنم؟ نوع دیگری از "مدیا" یعنی کلیپ!!! و کی برام جالب تر از همه است؟ سعید مدرس!!! کاش بیشتر از این جور بشرها داشتیم توی این مملکت...
سعید مدرس و کارهاش برام جالبه! فضا سازی این بشر حرف نداره... توی ایران زندگی می کنه و ترکیب انیمیشن و تصویر واقعی، وقتی انسان های حقیقی به خاطر همون قوانین اجتماعی خیلی محدودیت های دست و پاگیر بهشون بسته است، شدیداً موفق عمل می کنه... نمی تونم از کلیپ های یک نفر/فقط یک تولید کننده، به جامعه آرمانی ایرانی جماعت برسم که نه می خوام و نه علمیه! اما برعکس، می شه "فضاسازی مبارزه" را توی کارهاش دید! چه آکاهانه بوده باشه کارهاش و چه غیر آگاهانه، اما بدون شکستن قوانین اون جامعه، حرفشو زده که مهمترین اصل در "مبارزه آرام"ئه!!!! مثال می زنم از آهنگ "فال" که الان دارم برای بار هزارم گوش می دم/می بینم و یا "دنیای واروونه" یا "پرشین لاو"... خلاصه باحاله! خیلی ساده، اما قشنگ شخصیت اصلی که خودش باشه، سوییتچ می شه بین انیمیشن و خودش... یا دختر ماجرا، وقتی قراره بره تو خیابون، انیمیشن می شه که بتونه بی حجاب باشه...
بگذریم،...
الان این من را رسوند به حرف آخر! همون که گفتم قابلیت کتاب شدن داره... که اگه وقت بشه، از خدامه که تابستون روش کار کنم... اگه برسم...
ایده اولیه این بحث، از ترم اول شروع شد که نتیجه اش شد پرزنتیشن مشترک با الی (الینور) به اسم "سایتس آو مموری" (=فضاهای خاطره) به طور کلی بحث فضاهای ملموس و غیر ملموس بود و هویت بخشی به فضا، از طریق خاطره... این خاطره بیشتر حول اتفاقات جامعه می افته... چه در آمریکا، ماجراهای مارتین لوتر کینگ و چه در ایران، سر انقلاب و جنبش سبز. توی هیچ کدوم از این خاطراه ها، بحث درست و غلطی نیست مسلماً! بحث تعریف شدن دوباره معنای فضا برای مخاطبانه....
ترم دوم که الان باشه، همون طور که قبلاً هم علاقه داشتم، مقایسه تطبیقی بین انقلاب و جنبش سبز بود، از طریق فضاهای مشترک!!! به این معنا که یک فضای ثابت مثل میدون آزادی (یا ته رنگش تو ذهن خودم، دانشگاه تهران)، چه جوری مفهومش طی 40 سال عوض می شه در ذهن استفاده کنندگان... گاهی حتی به طور کلی و کاملاً!.... چه جوری "فضا" به استفاده کنندگانش این مکان را می ده که به خواسته هاشون برسنند... خواسته هایی از قبیل جمع شدن و نشون دادن فوج وفوج آدم... تا خواسته هایی برای داشتن حس امنیت، توانایی فرار کردن و یا... نتیجه این بررسی شد یک مقاله (روز تحویلش دو هفته دیگه است) و یک پرزنتیشن دیگه که بسیار بسیار بسیار مقبول افتاد...
استادم مثال های خیلی خوبی زد از انفلاب فرانسه و تحقیقاتی که معمارها درباره اون فضا کردن، افسوس خوردم که چرا ما درباره انقلابمون حرف مکتوب علمی نداریم... که باید داشته باشیم... جز خاطره های زیاد و کمی که خوندم و شنیدم و توی ذهنم فضا سازیشون کردم، یا غیر از معدود فیلم های خوب ساخته شده از قبیل نیمه پنهان، چیز دیگه ای توی دست هام ندارم... که البته به همون ها هم قانعم و خیلی هم برام سازنده است...
نهایتاً توی یک اسلاید فضاهای شهری در جنبش های ایرانی را دسته بندی کردم:
مقیاس شهری:
ÒStreets
ÒSquares
واحدهای شهری:
ÒHouses
ÑPietro Masturzo (World press photo winner)
ÒUniversities
ÒEmbassies
سطوح شهری:
ÒUrban Surfaces
ÑWalls, Kiosks, Trees, etc.
ÒVisual Duel!
خیلی خام و نپخته است، اما برای قدم اول بد نیست... هرکدوم اینها دنیایی هستند برای بررسی... همینه که می گم قابلیت کتاب شدن هم داره حتی، که واقعاً هم می طلبه!!!!
همچنان پایبند قولم به خودم هستم و بحث سیاسی نمی کنم! که نکرده ام... بحث دیدن اتفاقات یک جامعه از دید یک معماره، که ارزش مکتوب شدن هم داره... بحث ارزش گذاری هم نیست، بحث فضاسازی و "چگونه استفاده کردن"ئه....
تا ببینیم و خدا خواهد که چه شود....
پی نوشت/توضیح دیاگرام: میدان آزادی از "دروازه ایران شهنشاهی" تا خروج بر نظام اسلامی"...
پی نوشت/توضیح دیاگرام: میدان آزادی از "دروازه ایران شهنشاهی" تا خروج بر نظام اسلامی"...
پی نوشت پس از دستور: بعضی استتوس های فیس بوکم شبه بلاگ های کوتاهیند که دوست دارم مانا بشند برام... مثل این:
خیلی زبانش خوبه، می شینه با رفیقاش بحث نیچه و ویتگنشتاین هم می کنه و درباره تز مردم پیشنهاد می ده! بشین سر جات بچه!!!!ه
شاد باشم و میر زی ام!!!!!
Thursday, April 29, 2010
sleep-needed Raphael researcher!!!!
I don't have a humankind life but owl-kind!!!!! and it seems I proud of it! ;D yeaah, when I compare, I can see more evidences about it! just look at my eyes! how similar they are ;DDDD

so, this is my timeline life in past 3days:
April 25 12:00noon-7:30pm researching and PowerPoint making/ time wasting/ facebooking/ chatting/ dancing
7:30-10:30 gathering/discussions about green movement with Physics professor of UVa!!!!!!
April 25-26 10:30pm-5:30am researching and PowerPoint making/ time wasting/ facebooking/ chatting/ dancing
April 26 5:30-8:30 am (3hours) sleeping
8:30-10:00 am preparing for class which I finally skipped!!!!
10:00am-4:00pm (6hours) sleeping
April 26-27 4:00pm-4:00am PowerPoint making/ time wasting/ facebooking/ chatting/ dancing
April 27 4:00-8:00am (4hours) sleeping
10:00-1:45 classes and presentation entitled "Spaces of Democracy" 12:00-12:30pm. Enjoyed it!!!!
Being interviewed! I am subject of a paper! this such a lifestyle definitely categorize you as the strange human type, interesting for sociological studies!!! 2:00-3:00
4:30-8:00pm (4hours) sleeping
April 27-28 working on paper/ time wasting/ facebooking/ chatting/ dancing 8:00pm-8:00am
April 28 class on 10. we had 1 guest lecturer about modern technologies and present day approached to design/form making/mathematical design and I, likewise always, became more than sure that I hate these stuffs and approaches :P
11:45-12:15pm (half an hour) sleeping
1:00-3:30pm Raphael class and paper due
4:00pm-12am (8hours) sleeping
there is no need to read them all! the summery is I slept 12 hours out of total 84 hours and I researched, made PowerPoint, Photoshop-designed, wasted time, Facebooked, chatted and amused and danced and danced and danced myself in the rest!!!
the normal human body have to sleep one third of his time! it means 24! haha! I just had half of that! I know it's kind of craziness, but yet it make me feel cheerful: I am so professional to lie to my body even!!! I mean befor this post, even myself didn't noticed that how much sleep-needed I am!!!!!!! ;D
anyways,
here are some diagrams which I made for Raphael research. I found them interesting to share (as I even compare his works with modern painters such as Piet Mondrian and diconstructivist artists)!! :P take a look and enjoy!!!! for more information, do not hesitate to ask and contact! :D:D:D

Sunday, April 25, 2010
من اشتباهی بودم! اونقدر که دارم عقده ای می شم
هی به تاریخچه اصیل چنگیزخانی و سیدی و اصفهونی و فلاورجونی و شهرضاییم نگاه می کنم و هی هیچی از ریشه "هندی" توش پیدا نمی کنم! پس چرا ییهو جهش ژنتیکی پیدا کردم؟؟؟؟ می دونم اخیراً هی زیاد می گم اینو! ولی اخیراً واقعاً دارم از چندتا از این موسیقی هندی ها و رقص بالیوودی لذت می برم و این خیلی هم هماهنگ با مذاق روشنفکری نمای من نیست انگار! چم شدس؟
فکر کن! همیجوری الکی خوش، اینچیگی دانا، اینچیگی دانا قر بدی و تمام انرژی ات را خالی کنی... خب می چسبه دیگه!!! انگار مغزتو مثل یک ماشین که واسه استراحت موتورشو می ذاره زمین، یک چند دقیقه، بلکه چند ساعتی می ذاری زمین و از دست سر و صداش را حت می شی!!!! هممم... ماشین این کار را نمی کنه، نه؟؟؟
چیم دونیم والا! (چه می دونیم واالله)
پی نوشت: خیلی معلومه که من فوتوشاپ دوست دارم؟ دست ادوب درد نکنه که می ذاره آرزوهای آدم سه سوت واقعیت پیدا کنه... حالا همچین سه سوتِ سه سوت هم نه خوب... یاد سپیده (دختر عمه ام) به خیر.... دست مامان هم درد نکنه بیشترتر که من را از این عدم "خلقت" در چند ماه اخیر جدید نجات داد!!!
پی نوشت دو: من خیلی هم علاقه مند به واژه "اخیر" نیستم، خود این پست شدیداً اخیراً بود و می طلبید!!!!
پی نوشت: خیلی معلومه که من فوتوشاپ دوست دارم؟ دست ادوب درد نکنه که می ذاره آرزوهای آدم سه سوت واقعیت پیدا کنه... حالا همچین سه سوتِ سه سوت هم نه خوب... یاد سپیده (دختر عمه ام) به خیر.... دست مامان هم درد نکنه بیشترتر که من را از این عدم "خلقت" در چند ماه اخیر جدید نجات داد!!!
پی نوشت دو: من خیلی هم علاقه مند به واژه "اخیر" نیستم، خود این پست شدیداً اخیراً بود و می طلبید!!!!
Friday, April 23, 2010
This land haven't been ever my homeland; Never...
I dunno which one describes my feelings the best: fabulous Langston Hughes poem or great great translation of Ahmad Shamlou to Persian, which changed the nationalized words to international...
For us, who have made this land OUR homeland...
and the great translation:
For us, who have made this land OUR homeland...
Let America be America again. Let it be the dream it used to be. Let it be the pioneer on the plain Seeking a home where he himself is free. (America never was America to me.) Let America be the dream the dreamers dreamed-- Let it be that great strong land of love Where never kings connive nor tyrants scheme That any man be crushed by one above. (It never was America to me.) O, let my land be a land where Liberty Is crowned with no false patriotic wreath, But opportunity is real, and life is free, Equality is in the air we breathe. (There's never been equality for me, Nor freedom in this "homeland of the free.") Say, who are you that mumbles in the dark? And who are you that draws your veil across the stars? ..... ..... ..... by Langston Hughes |
بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویشداشتهاند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بیاعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
خویشداشتهاند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بیاعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساختهگی ِ وطنپرستی نمیآرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندهگی آزاد است
با تاج ِ گل ِ ساختهگی ِ وطنپرستی نمیآرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندهگی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق میکنیم.
(در این «سرزمین ِ آزادهگان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)
بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه میکنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستارهگان فراگستر میشود؟
کیستی تو که حجابت تا ستارهگان فراگستر میشود؟
.....
.....
p.s 1. if your were SO tired, but satisfied of yourself, the first stupid thing you might do, is calling your dad, without noticing that it would be 2:30 am over there!!!!! Sorry baba! I just wanted to share my good feelings with you :P
p.s 2. and the second, but not stupid one, would be sleeping since 6pm till 5:30am! 11hours and half! and it was AWESOME!!!! ;DDDDD
p.s 3. dear Mr Heinz Gaube, thanks for making my life easier! thanks for writing such a grand book with great detailed scholarship. I love your book, hug it and sleep with it each night! many thanks that you cared about poor students like me who love to choose weird thesis subjects!!! however! it would be more perfect if you write your word at least in English!!!!!!!!! could you please explain what does your book name mean? ;D "Der Bazar von Isfahan" :-?
Subscribe to:
Posts (Atom)










