Friday, August 13, 2021

هدیه

افسردگی چیز عجیبیه. 
تا یاد دارم، بخش خوبی از زندگی ام صرف این شده که خودم رو قانع کنم که از پنجره پایین نپرم. چه ایران، وقتی ساعتها بعد از خواب رفتن کل آدم های ساختمون، پاهام از پنجره اتاق خوابم آویزون بود و فقط یه تکون کوچولو کافی بود که تمومش کنم، چه بالتیمور که لخت، لیوان شیر به دست، کنار پنجره طبقه بیستم می ایستادم و به بالتیمور تاریک و وحشی زل میزدم و با خودم کلنجار میرفتم، چه چند ماه پیش، از بالکن و پنجره خونه بابا و مامان...

دوقطبی شاید عجیبتر هم هست. 
امشب، ساعت سه شب، کنار همون پنجره طبقه چهارده ایستاده ام، زل زده ام به شهر و فکر میکنم چه زیباست... یه زندگی از پیش چشمم میگذره، و زیباست...

من پنجره ها رو دوست دارم. انگار پشت چشمهایم و درونی ترین رازهای مغزم رو منعکس میکنند به دنیای پشت پنجره... که بشن طناب من برای وصل شدن به دنیا...
ولی بایپولار رو بیشتر دوست دارم.
همه زندگیم میخواستم و خواسته ام که بتونم دنیا رو از زوایای مختلف ببینم. از دید هنر، تاریخ، علم، مذهب، والد، فرزند، مریض، سالم، کودک، بالغ، پیر، جوان، توانمند، بی توان... و بایپولار بهم این هدیه رو داده که نه فقط دنیا رو از ابعاد مختلف ببینم، بلکه عمیقا زندگی کنم... گاهی به فاصله کمتر از دو هفته... 
که گاهی ته مغاک زجر باشم و گاهی سرخوش. گاهی غیر از خوابیدن کار دیگه نتونم و گاهی یادم بره خستگی چیه. گاهی تا همیشه دنیا برقصم و گاهی ضعیف ترین باشم. گاهی به هیج دردی نخورم و ارزشی برای بودنم نبینم و گاهی توانمندترین باشم... 
گاهی پنجره ها برام مرگ بخوان و گاهی عشق رو تو گوشهام زمزمه کنند...
من پنجره ها رو و دنیا رو، در معیت دوقطبی دوست دارم.

این هدیه خدا و دنیاشه به من. یه جور super power فرض کن...

Tuesday, June 15, 2021

Klaus

درگیر حمله سنگین افسردگی ام. یکی از اون بدترین هاش. و فکر کردم مکتوبش کنم. مثل این میمونه که داری یه فیلم مستند میبینی که غرق شدن و زجر کشیدن لحظه به لحظه مهره اصلی فیلم رو که خودتی، میبینی، اما از قبل از آخر فیلم خبر داری و میدونی زنده میمونه. صرفا زجر کشیدنش رو برای بار چندم زندگی میکنی...
صرفا دارم تلاش میکنم کار احمقانه نکنم. به خودم میگم میگذره تا کار احمقانه نکنم. و جنسش با قبل فرق داره. این کور سوی امید که این بار به خودم میگم میگذره و باورش دارم، مثل یه نور خیلی ضعیف آخر تونل میمونه. که امید میده برای ادامه دادن. برای کار احمقانه نکردن.
مامان زنگ میزنه. بهزاد زنگ میزنه. جان از سر کار مسیج میزنه. زهرا مسیج میده. کامیشیا چند بار ویدئو زنگ میزنه. Due چقدر ویدئوش خره! ویدئوی کسی که زنگ میزنه رو قبل از اینکه من بردارم بهم نشون میده!!!
برنمیدارم.
از دید خودم «بدیهتا» برنمیدارم. عصبانی هم میشم حتی که چرا تنهام نمیذارن... و ته دلم آرزو میکنم، لابه میکنم که تنهام نذارن... که ازم دست نکشن... که خودم دست کشیده ام. کاش اونها دست نکشن... ترجیح میدم جان از غیرقابل پیش بینی بودنم عصبانی شه و دنبالم بگرده تا ازم ناامید شه و بیخیالم شه...
همه اینها من رو پرت میکنه به آخرین بار (از هزاران باری) که همین جای لعنتی بودم. اینبار فقط اون کور سوی آخر تونل اضافه شده. از زجر چیزی کم نشده. فقط میدونم دیر یا زود تموم میشه.
میترسم. خیلی وقت بود اینجا نبودم. برمیگردم عقب. هربار اینجوری شدم، تنها بودم. حداقل چندبار آخری که جدی شد، تنها بودم. توی دو سه سال اخیر با تمام بالا و پایین هاش، مامان و بابا کنارم بودن. و من میترسم. چون اونها که همیشه کنارم نخواهند بود... من که نمیتونم همه زندگی آویزون کسی باشم که توروخدا من رو تنها نذار!!! بیا و بدخلقی های من رو تحمل کن، این پدیده خودخواه، بداخلاق و روی اعصاب رو تحمل کن، اما تنهام نذار...
آدمها آدمند. سنگ که نیستند. 
و من هم میخوام مستقل باشم. یه زن مستقل. یادت میاد؟ «زن مستقل، استفراغ دنیای مدرن ئه...»
خسته ام. از ذهنم خسته ام.
و فقط دارم به خودم میگم تموم میشه. میگذره. تا بگذره. چون از این گذشتن پر درد هم خسته ام...

آخ.

پینوشت: شروع کرده ام umbrella academy دیدن. و حال Klaus رو خوب میفهمم. معتاد نیستم. این جور روزها هم نمیتونم خودم رو به الکل برسونم، هم حتی اگه میتونستم، خودم نمیرفتم... اما میفهمم چرا یکی که از ذهنش خسته است، به هر کاری برای ساکت کردن ذهنش دست بزنه. از موسیقی بلند بگیر، تا رانندگی دیوانه وار تو جاده، تا الکل، تا مواد، تا... من برای خفه کردن ذهنم اولی ها رو زیاد امتحان میکنم. موسیقی و رانندگی (همراه با امید خلاص شدن)... اما اگه نشه، یا مثل الان مثل یه لاشه میفتم یه سمتی و هیچ کاری نمیکنم، یا یه دفعه میزنم به سیم آخر... الان همه انرژی ام جمعه که هیچ کاری نکنم... و نزنم سیم آخر. چون آخر تونل نور هست دیگه، نه؟ Klaus...؟ نه؟

پینوشت دو. به نظرم باید وقتی قرصهام رو قطع کردم، یه آدم استخدام میکردم که منظم و بدون مرخصی غذا خوردنم رو مانیتور کنه. الان یه جورایی دو روزه چیزی نخورده ام... همیشه همین نشون میداده که جای خوبی نیستم... انگار با غذا نخوردم، دارم اعتراضم رو به جهان نشون میدم. اعتصابم رو به ذهنم. و خب جهانی نیست که گوش بده... اینجاست که زن مستقل دنیای مدرن، باید دست تو جیبش بکنه و دیگری رو به بردگی بکشه که آهای بیا ببین من غذا میخورم یا نه!!! (فکر کنم سر همین هم هست که وقتی یکی غذایی که وقت گذاشته و پخته رو باهام له اشتراک میذاره، خیلی برام ارزشمنده. یعنی خییییییلی. منتهای توجه به دیگری، برای من توی غذا پختن برای اون آدم خلاصه میشه انگار! و خودم که هیچوقت به دیگری ای توجه نمیکنم انگار... اه.)
من آمادگی خودم رو برای اینکه همین الان برم توی senior housing زندگی کنم اعلام میکنم!! همچنان از قرص خوردن بهتره... نگار دیوانه و گریان و در آشوب، از نگار ساکن، به.

پینوشت سه. فکر کنم باید این رو برای علی بفرستم. حرف زدن برام سخته. توضیح دادن خودم که خود تصور کردن جهنمه! اما شاید بشه کنار هم بشینیم، یه چیزی بخوریم و حرف نزنیم؟ فقط باشیم...؟ 

Wednesday, February 24, 2021

دلم، ‏آخ ‏از ‏دلم

دام لک زده بود برای بار رفتن... با غریبه رقصیدن. مست کردن. به غریبه شماره دادن. بی هدف خندیدن.

دلم لک زده بود گونه غریبه را، در بار گاز گرفتن...
پسرک اوکراینی-روسی در گوشم گفت تو چقدر sassy هستی. صورت مستش را نوازش کردم، گونه اش را آرام گاز گرفتم و گفتم میتوانم باشم. آخ که میتوانم باشم...
و فرار کردم به خیابان... رها، میامی را رقصیدم...

Tuesday, January 26, 2021

getting close to 36

I'm a night person. [That's what made me win my case today, when I was secretly yawning.] Yet it felt weird to stay awake till 3 in the morning and watch Marriage Story. What was even weirder was having a circle of Pedram's chat box floating on my phone screen.
It was also strange to join a book club, and act like everything is Normal. Like Zahra and Amir are just random people in the zoom club. Being adult is weird. Is strange. I'm not sure I ever get used to it.

I don't want to be an adult. It wasn't part of the deal to "act" mature. I never signed up for the constant crisis management.
I just wanna scream my disgust. And be playful. Sadistically playful. Torture my slaves, laugh hard, and just be extremely disgusted.

Perfect way to start my second half of life.

Saturday, January 23, 2021

پیرچی ‏هایی ‏شادتر ‏از ‏آب ‏روان ‏...

گفت و گوی مامان ایران و بابا:
بابا: تولدتون مبارک!
م.ا.: دیگه هشتاد که این حرفها رو نداره!
ب.: حالا اصلا بگین نود...! ولی به این چیزها نیست که! این بایدن نود سالشه شد رئیس جمهور!
م.ا.: آره، راست میگین، پیرچیه شد رئیس جمهور...! 


و من لبخند به لبانم، روان است...
😂😂😂

Thursday, January 21, 2021

The nights of tears and smile.

Last night, around midnight, I drove to DC to stop by at Lincoln Memorial (one of my favorite spots in DC) to reflect on my past year and let all past year experiences to sink in.  

What was not shown in yesterday cameras was a heavy police and national guard presence everywhere... And I mean EVERYWHERE. Even after midnight, every street and alley that would lead to the heart of the town, was blocked by heavy armor vehicles to not let anyone get close to the central monuments, Capitol, and White House...   

By everything that has happened last Wednesday, these scenes made lots of sense... Yet, I found myself shivering crazy in cold sweat... The blocked streets, and heavy presence of "Federal Democracy Defenders" brought up back all my 2009 memories... When in Iran we tried hard to change our country in a democratic process, but our election got stolen from us... And heavy police presence and bloodshed after it, made everything even worse...  

I guess you'd never know, when and what something triggers which traumatic nerves of who... I left the downtown crying. Smiling and crying. Not many people in the US know how privileged we are to have a healthy democracy. And how precious our republic is. In some countries it takes centuries and many put their lives on the line to have glimpses of what we take for granted here...  

Let's be hopeful. And let's work hard, to keep and grow into what we dear in our hearts...

Friday, January 15, 2021

آینه ‏شکستن ‏خطاست...

حالا که سیاست داره برمیگرده به "نرمال" برگردیم یه موضوعی که واقعا اهمیت داره: خودم!
هاه.

واقعا عجیب نیست که من خودم رو دوست ندارم، نه؟ آینه بابا هستم. و عمری، بابا و خصوصیت های اخلاقی اش شماتت شده... منی که خودم رو توی بابا میبینم، چرا باید خودم رو دوست داشته باشم؟

Tuesday, January 12, 2021

فرانک ‏مهاجر ‏عمیدی

فارغ از اینکه با نظرات فرانک موافقم یا نه، از شخصیت این زن، به عنوان یک زن جاه طلب و موفق مهاجر، بی اندازه خوشم میاد!

https://www.instagram.com/p/CJ8ZAt0lokn/?igshid=16c1b1zkczpjw

به تجربه دیدم آدمهایی که مهاجرت میکنن، به سمت یکی از این دو دسته کشیده میشن انگار... اونهایی که فقط مکان جغرافیایی شون تغییر میکنه، ولی ذهن و فرهنگ و دغدغه و روابطشون، جا میمونه در سرزمین مادری... و گروه دیگه ای که جذب سرزمین جدید میشن. بخش جدا نشدنی از اون. دغدغه و فکر، جنسش فرق میکنه و گره میخوره به جامعه جدید. و مشارکت های اجتماعی هم، همچنین... فقط مکان نیست که تغییر میکنه، بلکه ذهنیت و شیوه زندگی هم مهاجرت میکنه...

من برای این دسته دوم، که مهاجرت رو، و همه ابعاد مهاجرت رو، تجربه میکنن و شیرجه میزنن توی نو شدن، خیلی احترام قائلم و حسابی به دلم مینشینند.

بعد آدم هایی هم پیدا میشن مثل فرانک. که باز هم میگم، فارغ از اینکه با طرز فکر و فعالیت هاشون موافق باشیم یا نه، از خوشی ها و ریسک و فضای آشنا و مطمئن و قدرت دسته اول و دوم، همه رو با هم یکجا جمع میکنند. اصلا آسون نیست. و قابل تقدیره. و من یکی که خیلی دوستشون دارم....

Monday, January 11, 2021

از ‏هر ‏دری، ‏سخنی ‏با ‏تراپیست ‏گل ‏و ‏بلبل

امروز در حین حرف زدن با پدرام، یهو دوزاری ام افتاد که رابطه ام با Adam یه جورایی بعد از امید، طولانی ترین و پایدارترین رابطه ام بوده.
عجیب نیست که از وقتی بهم گفته، استرس و غصه این رو دارم که میخواد بره نیویورک. 
من فوبیای رها شدن دارم فکر کنم... راه حلم؟ رها میکنم که رها نشم!!!
*
امروز داشتم براش از توهم های توطئه ام میگفتم... از کپی بابا بودن... از رنجی که میبریم... و همه اینها، چون چندین ماهی که خونه بوده ام، اونقدر برام آرام بخش بوده که تازه دارم عمق فاجعه رو درک میکنم. عمق نیازهای ساده و عمیقی مثل اینکه باید دورم محصور باشه و پشتم دیوار، تا بتونم با آرامش کار کنم...
گفت دیگه اونقدر میشناسمت که بدونم خودت حسابی به چرایی این موضوع فکر کردی... چرا؟
و من به صورت و دل، لبخند زدم. راست میگه. خوب میشناسدم. و راست میگه. خودم تا بتونم، به ابعاد مختلف یک موضوع فکر میکنم... چه برسه به اینکه این "موضوع"، خودم باشم...
این آدم، بهترین تراپیستیه که من میتونم داشته باشم. آدمی که درست و غلط نمیکنه. سؤال میپرسه. کم و به جا. و میذاره خودم، خودم رو کشف کنم. و میکنم. تمام زندگی ام کرده ام. مسیر دیگه ای بلد نیستم... Adam فقط بلده بهترین غلطکی باشه که زندگی من لازم داره...
*
پدرام گفت: دقت کردی که وسط حرف هات چیزهایی میگی که آدم سؤال بپرسه؟ اسمی بدون معرفی... اشاره ای بدون پیش زمینه...
خندیدم. آره. من یه قصه گوی سیارم. داستانهام شروع و پایان ندارند... به قول آزاد، مثل کوبریک، فیلمهام میان، لحظه ای رو نشون میدن و به همون شکل که بی مقدمه اومدن، میرن...
حالا تو اگه میخوای بدونی آزاد کیه، و یا جواب پدرام یا Adam رو چی دادم، باید بیای من رو به آغوش بکشی، پشت گردنم یا کمی پایین تر رو آروم و پیوسته ببوسی، و ازم بپرسی... شاید جوابت رو دادم. شاید هم یه داستان دیگه بافتم که داستان های قبل فراموش بشن...
من یک قصه گوی سیّارم...
*
بهزاد میخواد پادکست شروع کنیم. یعنی میشه؟ بالاخره میشه؟؟ کاش بشه...
*
در راستای challenge کردن خود، داشتیم با بچه ها حرف میزدیم. پدرام گفت گاهی ترسناک میشه که میتونیم اینقدر شبیه والدینمون باشیم... خودش بود که اضافه کرد یا گلنار یا شاید هم من که مگر اینکه خودمون، اون چیزهایی رو که دوست نداریم، به چالش بکشیم... که گفتم هرچی سنمون بالاتر بره هم سخت تر میشه... مگر اینکه موردی پیش بیاد و مثل من شانس بیاریم...
من شانس آورده ام واقعا! از خیلی ابعاد! حتی از ابعاد خانواده و همنشینی اش با مغز جذابم!!!! (مامان کجایی که بگی برای خودت کارت تبریک بفرست...) چند دختر ۱۸-۱۹ ساله میشناسی که وارد این سفر خودشناسی بشن که پرخاشگری، ارثی نیست که بخوام ببرم... که روش کار کنم... و هدیه به چالش کشیدن خودم رو جایگزین این ارث کنم؟؟
اگر شانس نیست، چیه پس؟
راستی اینها رو به Adam هم گفتم امروز... که این شانس، این هدیه، این چالش کشیدن هرروزه و هرلحظه به فنا داده من رو!
یه جایی وسط توضیح "فنا دادن" با انگلیسی فصیح Negar-made برگشتم گفتم I was caughting myself... و ادم سکته زد که you're cutting yourself?? وقتی توضیح دادم که منظور عرضم catching بوده، بحث چرخید به دختران و زنان ایران و آمار بالای خودزنی... بهش از مدارسی گفتم که اگر بروی و بازوهای دخترکان مدرسه رو نگاه کنی، از هر دونفر یا سه نفر، یکی رد خودزنی، تازه و قدیمی در کنار هم، به یادگار داره...
ریخت به هم.
گفتم اما من هیچ وقت نکردم.
پرسید و چرا؟
گفتم چون از دید من، it's a pain on top of the pain. For me, that was not the solution really... Sorry for saying it so blunt, but my mindset was always like if I'm stuck, I prefer to deal with the source of the pain directly and get rid of myself all together!!! 
(چه میکشه این بنده خدا از دست من!)
گفت جالبه که میگی درد روی درده... کسایی که کات میزنن، معمولا اون رو آرام بخش میدونن...
گفتم، نه برای من نبود! خندیدم و اضافه کردم که راستش امتحان هم نکردم و خب شاید راست بگن، باید تجربه کنم پس! 😈 (اینجاست که تراپیست پیر میکنم! شوخیش هم زشته! 😈 ولی این زن سادیست یه جا باید بپاشه بیرون یا نه؟ کجا بهتر از آزار دادن تراپیست؟ :))))) ) و بدون اینکه وقت بدم جیغ بزنه، گفتم: اما کار دیگه ای میکردم: روی بدنم نقاشی میکردم! با خودکار... و هرچند درد قابل توجهی نبود، اما سیخ زدنی بود برای خودش... و در ابعاد متفاوتی، therapeutic بود... جدا از اینکه خلاقیت هم داشت...
گفت چه جالب!!! قشنگ سورپرایز طور! اضافه کرد که ما برای درمان خودزنی، با خودکار یا ماژیک قرمز همین رو پیشنهاد میدیم! جالبه که تو بی اینکه بدونی، همین کار رو کرده ای... (یاد درمان سردردهام افتادم...) و خلاقیت! Makes sense!
خندیدم و گفتم آره دیگه، همینجوری طراحی بدن زن رو یاد گرفتم.
نفهمید و پرسید منظورت چیه؟
گفتم خب تمام خطوط و منحنی های بدنم رو یاد گرفتم دیگه... :))

بامزه است. خدا کسی رو تراپیست نگار نکنه! :))))
*
به چالش کشیدن خودم طبعات داره. یکیش، به چالش کشیدن دیگرانه... همون که مامان صدا میکنه ملالغتی... یا ذره بینی که روی دیگران میذارم و برنمیدارم... یا داستان آشنای "یک روز قشنگ بارانی"...
یکی از چیزهایی که چند ساله روش خیلی حساسم، انگلیسی حرف زدن آدمهای مهاجریه که برام مهمند. بخصوص اونهایی که مدتهاست اینجا محل زندگیشونه... لهجه شون، انتخاب لغاتشون... و judge میکنم.
و فکر کنم (مطمئن نیستم) انصاف نیست.

همونطور که آدمها رو ورای مکالمه باهاشون، و از خونه و محل زندگی شون، و از نوع دوستها و شوخی ها و دغدغه هاشون محک میزنم و میشناسم (تو بخون اسکن میکنم)، زبان و لهجه آدم ها، حتی دنبال کردن اخبار و تاریخ و در مجموع تلاش (یا عدم تلاش) پیوسته شون برای بخشی از جامعه جدید بودن، از اولین چیزهاییه که شخصیت و روحیات اون آدم رو برام شکل میده... و حتی اگه معیار به نسبت دقیقی باشه، لزوما انصاف نیست...
آدمها نزدیکم میشن که دوستی کنن. نه اینکه اسکن بشن. 

Sunday, January 10, 2021

خوشا ‏به ‏حالت، ‏ای ‏روستایی!

... ای کاش من هم پرنده بودم
با شادمانی پر می‌گشودم...

و میریم که داشته باشیم، بعد یکی از بهترین شبهای زندگیم در چند سال اخیر، یه سرسره سواری به قعر افسردگی! 🙂
دوقطبی بودن دنیای جالبیه ها... بعد از عمری، چندتا رفیق خوب دورم رو گرفته اند، در خونه ام رو باز کردم و گذاشتم شروع بشه اون پاتوقی که میخوام... بعد از نه-ده ساعت، که مثل باد گذشت، و با شادی و خرسندی و لذت کامل خداحافظی کردم. با پدرام اومدیم توی تخت، کمی گل سنگم تمرین چنگ کردیم و من باز لبخند به صورتم بود... 
و بعد ناگهان، بی هیچ دلیل مشخصی، سقوط! حقیقتا هیچ دلیل مشخصی! سهام ها و کریپتوهام کمی پایین اومده اند، اما هنوز تو سود بالا هستم... قبل از پریود هم هستم و میدونم که وقت به هم ریختن نزدیکه، و بعد صرفا یه ویدئوی دختربچه میبینم که بسیار از سنش بزرگتره و برای مامانش داره مادری میکنه... احتمالا همه میخندن یا میگن چه cute... و من بغض و استرس دنیام رو پر میکنه...
پدرام کمی بعد به دنیای خواب سقوط میکنه و من کامل به دنیای افسردگی! صدای خرخرش عصبیم میکنه. دنیا عصبی ام میکنه. کار فردا عصبیم میکنه. زندگی مدرن عصبی ام میکنه... نفس کشیدنم هم همینطور...
دلم میخواد برم نقاشی کنم. فرار کنم... با "افسردگی" پر میگشودم...
همه اینها شاید در کمتر از بیست دقیقه...

هیچوقت گفته بودم خود افسرده ام رو چقدر دوست دارم؟ که قرص هام رو قطع کردم، نه فقط برای دلتنگی برای نگار شیدا... که شاید حتی دلتنگی بیشتر برای خود افسرده ام...
خرخر منظم پدرام، غمگینم میکنه... دلم نقاشی میخواد. نقاشی خاکستری از سقوط از کوهی سنگی و خاکستری...

پینوشت: دلم برای بهزاد تنگ شده. جاش تو زندگی ام خالیه و شک ندارم که جای من هم توی زندگیش خالیه. زودتر بیاد که یه کم به درد هم برسیم...

پینوشت ۲. راستی چند روز پیش اتفاق ناجوری افتاد: روی deck خونه نرگس و گلنار بودیم... شب سال نو. علی هم بود. داشتیم قلیون میکشیدیم و من به هر دلیلی رفته بودم توی خونه و وقتی برگشتم، سر جایم گشتم و سری قلیون رو پیدا نکردم... با نگاهم از علی پرسیدم که کو؟ و نفهمیدم که هیولا آزاد شده... پسرک گیج شد از "خشمی" که در نگاهم بود... پرسید چی شده؟ گفتم سری قلیون کو؟... جواب داد و اضافه کرد حالا چرا طلبکاری...؟ 
تازه به خودم آمدم. جمع کردم خودم و هیولا رو. افسارش زدم و شروع کردم به شماتت زندانبان... 
دوستی ام با پدرام، نگرانم میکنه به همین دلیل: نگران هیولا هستم. هیولا سوپاپ آزادی های یواشکی و غیریواشکی میخواد... وقتی سوپاپ نباشه، بی محابا، بی وقت و بی برنامه، افسار پاره میکنه و به کسی که نباید، پنجه میکشه... میدره...
نگران هیولا هستم...
چه کنم؟ ندانم.

Saturday, January 2, 2021

سال ‏۲۰۲۰ ‏برای ‏من ‏خوب ‏بود. ‏نه! ‏عالی ‏بود!

دیدی میگن آدم قدر چیزی رو که داره نمیدونه تا وقتی ازش بگیرنش؟
فعلا این رو ببین تا بگم واسه من چقدر ارزش چیزی که نداشتمش معلوم نبود تا وقتی که دارا شدم!

سال ۲۰۲۰ از نظر اتفاقهایی که افتاد، افتضاح بود... حقیقتا افتضاح. بیماری و مرگ آدمها، روانی شدن و به رخ کشیدن کثافت سیاستمدارها، اون هواپیمای لعنتی، اعدام های دردناک، بیکار شدن یکی دو ماهه خودم و خیلی های دیگه...
اما راستش برای شخص من، ۲۰۲۰ خیلی خوب بود. نه، عالی بود حتی! 
در مجموع برای من سال مالی خیلی خوبی بود، درس دادن و سر و کله زدن با بچه ها و همکاری با بنیاد امید کلی حالم رو خوب کرد و میکنه، دیت با کسی شروع کردم که معقول میدونمش (فارغ از اینکه به کجا برسیم! دوستی اش از رابطه داشتن باهاش برام ارزشمندتره(، هنرهام رو بعد از عمری گذاشتم رو میز و بهشون پرداختم، از جمله برگشتم به بلاگ نویسی، نقاشی رو جدی گرفتم، و رقص و عکاسی رو کم کمک باز زنده کردم... وزنم زیاد شد اما داره کم میشه و در مجموع راضی ام، قرصم رو قطع کردم و شدم همون دیوانه ای که دوست داشتم و دلم براش تنگ شده بود، یاد گرفتم با بایپولار و ای‌دی‌اچ‌دی زندگی کنم و بخشی از خودم بپذیرمشون، یاد گرفتم آدمهایی که آدمها رو همونطور که هستن، نمیتونن بپذیرن ببخشم، روابط اجتماعیم محدود شد به پنج شش تا آدم (بله، این شدیدا توفیق اجباری بود!) و مهمتر از همه و در همین رابطه، برام مسلّم شد که درونگرایی هستم که عمیقا به فضای شخصیش نیاز داره! کار کردن از خونه رو دووووووست دارم و داشتم! برای آرام بخش بود و انرژی زا! بیخود نیست اینقدر توی ASG اذیت بودم... به نوعی بهترین شرکتی بود که توش کار کردم، اما فضا برای منِ درونگرا عمیقا سمی بود! و نمیفهمیدم... احتمالا چون گزینه دیگه ای نداشتم! دفترهای کار با پلان باز، جای صندلیم، نوع ارتباطات، شلوغی ها، این حس لعنتی که انگار همه زل زده اند به صفحه کامپیوتر من و تحت کنترلم... همه رو میذارم کنار هم و کنار آرامش روان این روزها و فکر میکنم چه زوری زدم که توی قابی باشم که برای من طراحی نشده...

نمیدونم ۲۰۲۱ قراره چه جوری پیش بره، نمیخوام هم بدونم! میخوام در لحظه زندگی کنم و برای این آرامش روان، و برای اوج گرفتن این روح شلخته، حسابی بجنگم. همین! 🙂
(دیگه خیلی وقته پذیرفته ام که جنگیدن، تنها کاریه که بلدم... دیگه حتی دوستش هم دارم)

Tuesday, December 29, 2020

سفرنامه

سفر به آدم چیز یاد میده. یا یادگرفته هاش رو یادآوری میکنه... این سفر برای من تجربه خوبی بود که فکر کنم چرا دوستهای هر روزه ام، از خودم کوچکترند... و دوستهایی که میتونم دو کلام حرف حساب بزنیم، از نوع گفتگوی عمیق و دل-آروم-کن، ازم بزرگترند معمولا... پارتنرهام هم. این همونه که به Adam توضیح میدادم چندوقت قبل. که معلقم بین دو دنیا. که دوستهام آخر های دهه بیست زندگیشونند و پارتنرهام اوایل دهه چهل حتی... و تنشهای گاه به گاهی که پیش میاد... بین اونها و در مغز من.


دوستهای کوچکترم، به اندازه من مغزشون رو با تجربه دردناک و پیج و تاب دار و تاریخ و جغرافی و فلسفه پر نکرده اند... اساسا من جذب آدم ها در دهه بیست زندگیشون میشم، تا در سطح زندگی کنم. که بتونم لحظه رو در لحظه زندگی کنم، عمیق. این آدمها، محشرند. روزانه های من رو میسازند و همون نیمچه تراشه های برونگرایی خودم رو ترجیح میدم با اینها بگذرونم...
بعد از اون طرف دوستهایی هستن که ده دقیقه حرف میزنم باهاشون و  روانم آروم میشه. اینها کمیابند. فهیم رو دیشب دیدم و چیز خاصی هم نگفتیم ها... ولی دیدنش لامصب خوبه. حتی پشت ماسک و در حضور نرگس. چون ارتباطه، در سطح نیست. خیلی عمیقتره... و چون روانم بعد از عمری خوش خوشانش شد... حرف نزدن به مدت مدید، یا ندیدن، یا ماسک، ممکنه دردناک باشه، اما ارتباطه رو تحت تأثیر نمیذاره... با روان آدم کاری نداره. روان آدم از پشت ماسک هم میتونه نفس عمیق بکشه.

همه اینها رو گفتم که بگم سفر رفتن هم آداب داره! :)) و من با دوستهای خوب دسته اولم نباید برم سفر. چون من سفر میرم که عمیق بشم، که از روزانه هام جدا شم و فرار کنم حتی... با دسته اول، میمونم توی سطح و سفرم راکد میشه... میشم مثل پیتزای پنیر نیم خورده و سرد و ماسیده شده... پیتزاهه هست ها... هنوز جلوی رومه! اما تمایل من بهش مرده.
دیدن دیشب فهیم، حتی در حد چند دقیقه یادم انداخت که چه مرگه این چند روز آخر...
و تو دلم فکر کردم که اون بشر هم چه خراب آبادی باید باشه روانش... کاش جور شه و زود زود، باز بریم سفر...

پینوشت ۱. مامان دیشب دیگه دووم نیاورد و گفت بسه دیگه، برگرد... یه جور خوبی بهم چسبید! دلم برای روزانه های عادی ام، و غر زدن های عادی ام تنگ شده...
پینوشت ۲. یه چیزهایی و یه کارهایی برام سخت و سنگینه این روزها. نوشتن از اعدام، از سقوط، از درد... نوشتن که هیچ، خوندن و فکر کردن بهشون هم سخته... بیا من برات ساعتها از تاریخ آمریکا، کشت و کشتارش، از مبارزه هاش برای برابری اجتماعی بگم... بیا باهات برم سلما و مونتگومری، تو آلاباما... که برات از جان لوئیس و لوترکینگ بگم... یا نه، از همیلتون و ادمز و جفرسون و فرانکلین بگم... اونها خوبند. دورند. با حرف زدن و فکر کردن ازشون و بهشون، دردم نمیگیره... اما بیا عکس پروفایل عوض کن برای سقوط پارسال... یا دهم ثانیه فیلم بذار از دخترکی که باباش اعدام شده... نمیتونم. نمیکشم. سنگینه... میگذرم. من توانش رو ندارم...

Wednesday, December 16, 2020

Spices Suppressed

Don't you know I'm too good for you?...

"... Don't you know too much already?
I'll only hurt you if you let me..."

Doesn't mean I wouldn't miss hurting you though.

Don't you know enough already?
I freak you out by design... That's what I do,
My love.

Ps, I could never imagine being the one giving advices about "spices" to Narges...

خیلی دیرتر نوشت:
فکر کنم این تیکه گره خودم رو با این ویدئو بتونم توضیح بدم:
https://www.instagram.com/reel/CI3iptyDUbK/?igshid=ut1571hdh9cf
آدمها مدام میخوان به لوسیفر یادآوری کنن که شیطانه... که یادش نره انگار!! بعد کلوئی میاد و میگه هم شیطانه و هم فرشته... (گه زدم با این تعریف کردنم)
خلاصه اش اینه که برعکس بقیه به این نتیجه میرسه که فقط این یا اون نیست، بلکه هردوئه... هردو رو میبینه. و بهتر از همه، قضاوت نمیکنه که این بهتره یا اون، صرفا هردو هست. (بماند که پیر میکنه تا برسه به اینجا)...
حالا داستان من و دور و بریهامه... من نه تنها فقط این یا اون نیستم، و نه تنها معجون غریبی از آدم سادیست نارسیسیت منیوپولیت کن سپیوسکچوال مهربون (اوور)پروتکتیو کیرینگ هستم، بلکه جون خودم و دور و بریهام درمیاد که قضاوت نکنم/نکنیم. همه این صفات، گرایش ها و توانایی ها در کنار هم، من رو جذاب میکنن. که من رو میسازند. و هیچکدوم اینها به تنهایی ارزش "خوب" یا "بد" ندارن...
به نظرت روزی میاد که خودم این رو بپذیرم؟ و احیانا شانس بیارم و دیگری ای هم پیدا شه که درک کنه؟

Monday, December 14, 2020

She leads THE lonely life

تو گوشم گاهی این رو میخونه:

"She leads a lonely life
...
All that she wants is another baby
She's gone tomorrow, boy
...
So if you are in sight and the day is right
She's a hunter, you're the fox
The gentle voice that talks to you
Won't talk forever
It is a night for passion
But the morning means goodbye
Beware of what is flashing in her eyes
She's going to get you..."

و گاهی این رو:
"...برمیگردم کمی بمان بر میگردم
حتی زخمی و نیمه جان بر میگردم
حتی اگر فرشته ات اهریمن شد
از دستش سرنوشتِ ما پوسیدن شد..."

مسخره است در مجموع. معلقم بین تمام دنیاهای فانتزی که خودم برای خودم علم کرده ام. اینطور بگیر که هزارها آینه رو عمری سرپا کرده ام. زخمی ام و خسته. و الان گم شده ام بین میلیون ها انعکاس خودم، از خودم. همه انعکاس هایی که حتی یکیشون واقعی نیست. اما تک تکشون درد دارند...

شاید باید تمام این گره ها و نخ ها و طناب ها رو بردارم و ببافم... میون این هجمه انعکاس، لااقل شاید گبه ای بافته شه، قرمز، با طرح بزی شاد...
***
من یک عتیقه بازم. یک یادگار پرست کهنه کار. آینه جمع میکنم، انعکاس پشت انعکاس میکارم... و فکر کنم زندگیم رو بخوام مجرد، مابین کلکسیون دوستهام بگذرونم... تک کار، به من نیومده.

Wednesday, December 9, 2020

نوسان

دبیرستان عاشق شدم. یعنی احتمالا واکنش دیگه ای دیگه ای بلد نبودم. چشمهاش به نظرم قشنگ میومد. مثل وزغ بود و قشنگ بود برام. عاشق شدم. به فجیع ترین شکل پس زده شدم. و بدتر از اون، پیمان با بهار ازدواج کرد. و داستانهای کشدار بعدش... از سال بعدش، رابطه هام شروع شد. انواع و اقسام. با قلبی قفل شده پشت هفت در گاوصندوق... بهم خوش گذشت. خیلی. ولی قلبم آکبند، امن موند...
ده سال بعد، جرئت کردم و آروم و یواشکی کشیدمش بیرون... بهروز همون بغل وایستاده بود. هشت تا هم ساز میزد! عاشق شدم. و فاجعه دوباره اتفاق افتاد... اینبار جدی تر. حتی به خودکشی رسیدم... اون هم رفت ازدواج کرد. خوب کرد. من هم رفتم چند قفل بیشتر گذاشتم روی گاوصندوقها... حتی امون ندادم که صداش رو بشنوم... از دل زخمیش خبر بگیرم... فرستادمش انفرادی، تبعید... و درگیر بازی ها و رابطه هام شدم... خوش گذشت. دردناک بود، و سختتر از قبل. اما باز هم خوش گذشت در مجموع.
حالا باز داره میشه ده سال... Adam و لوسیفر، یواشکی، و اینبار بی اینکه حواسم باشه، قلبه رو کشیدن بیرون... گذاشتن گاهی گداری جیغ بزنه، زخم هاش رو لیس بزنه و بعد از عمری، کمی آروم بگیره... این قلب بی تجربه و naive رها شده و مدتیه برای خودش ول میگرده... قلبی که از پونزده شونزده سالگی ام جایی برای تجربه کردن پیدا نکرده، و توی یه جسم سی و پنج-شش ساله با تجربه های رنگارنگ، زندانی بوده...
و پدرام این بغل وایستاده. من دارم تمام تلاشم رو میکنم قلب و پدرام رو با هم، همزمان، پس بزنم...

تا چه شود.

پینوشت ۱. اینبار، شاید برای اولین بار، ناراضی نیستم که رابطه (اگه اسمش رابطه باشه)، از راه دوره. لااقل زمان دارم حسابی با خودم و قلبم و مغزم کشتی بگیرم و حسابی خودم رو خسته کنم... بلکه شبها بتونم چشم روی هم بذارم.
پینوشت ۲. چقدر دنیا راحتتره وقتی میدونم کسی نیست که بیاد اینجا رو بخونه. روزی هوار بار نفس راحت میکشم و به جای تیکه پاره کردن خودم تو این بلاگ و اون پست و این ویدئو، یک جا خودم رو مکتوب میکنم... خودسانسوری، درد بدیه.
پینوشت ۳. داشتن دوست خوب، بزرگترین موهبت زندگی منه که هروقت پیش میاد، از همه دنیا راضی ام. مریم در ایران. رضوان در ایلینوی. نرگس، نیلوفر و بخصوص علی، اینجا. فکر کنم هیچی نمیتونه جای شبهای قلیون و فکر کردن و حرف زدن، رو بگیره...

Sunday, November 29, 2020

دروغ ‏رو ‏جار ‏بزن

همیشه گفته ام و گفته اند: اگر میخواهی دروغت رو باور کنند، هرچه بزرگتر بگو و جارش هم بزن...
یک استثنا داره: وقتی بخشی از (و نه همه ) حقیقت رو میدونن، حتی شوخی هایت رو جدی میگیرن... اگه همون شوخی رو کس دیگه بکنه، شوخیه. اما تو بگی، نه.
مست بودم. نه، مست نبودم. من مست نمیشم، بلکه گرم میشم. بیشتر دوست داشتم مست باشم. این نقش مست بودن، این role play، این کسی بودن که من نیست رو دوست دارم. گاهی گداری، بیخیال ذهن لعنتی ام میشم و میذارم دنیا فکر کنه که مستم... که افسار زندانی درون رو کمی، و فقط کمی، شل کنم و بذارم چیزی بگه یا کاری کنه، کمی دیوانه تر...
دست در دست دو یار انداختم و گفتم «الان عالیه. وقت تری سام ئه...!» و توی ذهنم قهقهه میزدم که جای آکشیتا خالی... که جای رضوان خالی...
نرگس بود همون که توی زندگی من هست. رفیقی که میدونه من اون چه میگم، اراجیفه و چرت و پرت. و اون که نمیگم، جدی. گفت صحنه رو ترک میکنه و به شوخی و خنده برگذار کرد و تمام!
پدرام اما آشنا نیست با من. با منِ من. هنوز نرسیده به اونجا که بفهمه اونی که تا آسمون وراجی میکنه، داره نقاب روی نقاب میذاره... اما کبریت بی خطره. لااقل برای دیگرانی مثل نرگس خطری نداره... اونی که زیر سطح آروم آب، درگیر طوفانه، خودمم و خودم... با چشمهایی باز، توی تاریک ترین شبها...

کاش چشمهام رو خواب ببره. ذهنم رو هم. جسمم رو هم. نمیخوام هیچکس اذیت شه. نه من، و نه اون.

پینوشت: امروز یک چیز دیگه هم گفتم: حرف زدن آدمها رو به هم نزدیک میکنه. اشتباه گفتم. یعنی در واقع کامل نگفتم. حرف زدن خالی نیست که آدمها رو به هم نزدیک میکنه... Open up کردن و vulnerable شدن طرفین به همدیگه است که آدمها رو به هم نزدیک میکنه... امروز برای اولین بار حس کردم پدرام داره به باز کردن در صندوق هایش در کنار من، فکر میکنه...

پینوشت دو: هرچه بیشتر با بچه های فرزانگان حرف میزنم، بیشتر خود امروزم که از جهنم دیروز فرار کرد رو دوست میدارم. امروز دو ساعت و نیم حرف زدم... بچه های دیگه نزدیک پنج ساعت... بچه هایی در جسم زنانی سی و اندی ساله... همچنان سرگشته. همچنان سرگردان.

Monday, November 23, 2020

Ask the one who knows it all

در جلسه صبحگاهی امروز، به همه یادآوری شد که سؤال دارید، نگار هست که بپرسید. اینطور.

Or, go to File>Documents Setup>Paper and set resolutions on high! Then thank me.
😉

Sunday, November 22, 2020

بهم ‏اعتماد ‏داره

بهم اعتماد داره. این رو گفت، من لبخند زدم، و درونم دریا دریا طوفان زد...
از اعتماد آدمها میترسم؟ نمیدونم. از اینکه بی هوا صدام کنن "نگارم" جا میخورم؟ آره. تعجب میکنم، شک میکنم چی شنیده ام و بحث رو درجا عوض میکنم...
...
کلمات هنوز و هنوز بهترین اسلحه های منند... وقتی میخوام کسی به اون که میخوام نگاه نکنه، تیربار میزنم به بیرون... گردباد میزنم به دنیا... خالق همه جهان هایی که نبود، پس که ببود...
اونقدر گردباد خلق کرده ام، که نیازی به فکر برای بافتنشون ندارم... کلمات از زبانم سرازیر میشن، چشمهام واکنش آدمها رو میبلعند و با بازی های خودم سرخوشم...
و خب جایی، شکلی، بالاخره میرسم به اون چه که میخوام نگاه کسی روش نیفته... کسی، شامل خودم. و کلمه کم میارم. کلمه کافی نیست. لرز و ترس و انزجار خودم رو هم. 
چرا سخت بود برای ادم توضیح دادن که چرا خودم رو قابل دوست داشتن نمیبینم؟ چرا سخته مواجه شدن با اینکه از خودم بدم میاد؟ چرا به ذره ای توجه دیدن از دیگری، با عمیق ترین تشکیک نگاه میکنم؟ فرار میکنم؟ آدمها چقدر دروغگو هستن این روزها... 
به من اعتماد داره و من فرار میکنم. 
آدمهای دیگه اعتماد داشتند و فرار کردند. من هم فرار میکنم. همه فرار کنیم. نگار، قابل اعتماد نیست، زهریست بدتر از کرونا. فرار، بهتر.

Saturday, November 14, 2020

"madness is like gravity all it takes is a little push."

The usual three dots.
Cheers.

اوه راستی، دیشب باز خوابم تاریک بود... و درگیر بودم که سر نفرت از خودم، خودکشی بکنم یا نه! این روزها، خواب هم بهم رحم نمیکنه... 🙂

و الان یادم افتاد... امروز، دوسال شد از روزی که اوبر گرفتم به سمت بیمارستان... بیخود نیست دنیام رو خون گرفته بود این چند روز. چهارده نوامبر، من رو بستری کردن، به.

Thursday, October 1, 2020

Ratify

"When you gaze long into an abyss, the abyss also gazes into you."
~ Nietzsche and I

Sunday, September 27, 2020

دنیای ‏قدیمی ‏قدیمی ‏جدید

هفت صبح، رفتم بالای سر مامان که بگم دنیام چه عوض شده... که بپرسم چرا نمیپرسه متوقف کردن قرص هام روم چه تأثیری داره... اینکه قرصهام رو متوقف کردم، معنیش این نیست که من دیگه بای پولار نیستم. معنیش این نیست که درگیر موج های کنترل نشده افسردگی و شیدایی نمیشم... میخواستم بهش بگم که دنیام جدید شده. که صرف اینکه میدونم این موج ها اسم دارن، کنترلم رو روی خودم بهتر کرده... همچنان سخته. خیلی زیاد. همچنان ماسک میزنم و اونقدر خوب مخفی میکنم که آدمها سخت میفهمند چقدر ریخته ام به هم... اما لااقل از هزاران لایه جنگ درون، چند لایه ای کم شده... و این خیییییلی مهمه. دیگه تا حد مرگ خسته نیستم. دیگه با خودم نمیجنگم. صرفا افسرده ام. همین. میذارم روون و راحت افسرده باشم. غمگین باشم... باهاش نمیجنگم. میذارم نگار یک و نگار دو، با هم همچنان کلنجار برن... که همدیگه رو بدرند... اما لااقل نگار سه که داره بهشون نگاه میکنه، وارد بازی قضاوت نمیشه... میخواستم همون که به نرگس گفتم رو به مامان هم بگم. که چقدر خوشحالم که به چشم دیدم که یه فاز بود و اومد و رد شد... که I didn't act on it and let it go... و کار کرد. که نگار سه به خودش یادآوری میکرد که افسرده ای. باش. اما یادت هم باشه که میاد و میگذره... و گذشت... و اگه دیشب تنها بودم، حساااابی جشن میگرفتم.

همه اینها رو میخواستم بهش بگم. اما وقتی رفتم بالای سرش، خواب بود. بیدارش نکردم. لبخند زدم. برگشتم.

وقتشه برگردم خونه.

Tuesday, September 22, 2020

 هنوز نفهمیده ام که فیلم دیدن برام خوبه یا بد... سریال دیدن در واقع...
حداقل الان که گیر کرده ام یه جایی بین لوسیفر بودن و مگنیفیسنت بودن!!! بین مورنینگ استار و لورنزو د مدیچی...
و حالم، روان سادیستیه که به جای شراب، جام خون دادن بهش... خوشحاله از مزه مزه کردن قدرتی که توی خودش میبینه. اما میدونه تمام ناتمام خودش هم نیست هنوز... که کافی نیست هنوز...

اما راستش، بعد از دو سال، باز خودمم! همون خون آشام همیشگی... همون دردآشام آشنا...


I CAN’T SAY THAT I CAN CHANGE THE WORLD
(BUT IF YOU LET ME)
I CAN MAKE ANOTHER WORLD FOR US
LET ME SUFFER
ALL FOR YOU
MAKE THIS VISION
ALL BRAND NEW
(WE CAN FIGHT THEM)
I CAN’T SAY THAT I CAN WIN IT ALL
(COME WITH ME AND)
I WILL MAKE MY WORDS STAND TALL
  (LET ME DO THIS)

باز خودمم. خود خودم... همون که با بهزاد، حرف میزنه و رؤیاها میبافه... به مساحت دنیا.
و چقدر هم که خودم رو دوست دارم... خرجش یک خودکشی بود. اما ارزید. می ارزه.




Lucifer N Morningstar

I'm a little devil of my own...
But it's okay. Even Lucifer can enjoy her little heven.

Wednesday, September 16, 2020

فردا، ‏روزشه...

فردا، میشه سیزده سال که خودم رو مکتوب میکنم توی بلاگ... نحسه؟ فکر نکنم. هر وقت خودم رو مکتوب کردم، ذهنم سالم تر مونده... 
حالا چه اینجا، چه فیسبوک، چه اینستا رادیو، چه اینستاگرام، چه رقص، چه آواز، چه نقاشی، چه عکاسی، چه مدل بودن... مهم همیشه این بوده که خروجی داشته باشم. که راکد نشم توی خودم و ذهن خودم. وگرنه که میگندم... به تجربه...
همیشه از خودم شاکی ام که چرا یه کار رو تا آخر نمیبرم جلو... که چرا منظم، پایبند تولید یه اثر و کار نمیمونم... و فکر کنم بعد از این همه سال، حتی اگه نتونم بپذیرم، جوابش مشخص باشه: مهم اثر نیست، مهم منم. مهم بیرون پاشیدن منه... هربار یه جور... 
خودم شاید بیشتر از هرکسی خوشم نیاد از این تیکه پاره و نصفه نیمه بودن، اما «این» و «همه این» مجموعه، منم! با همه بالا و پایین هاش...

و من، بالاخره روزی روزگاری یاد میگیرم که خودم رو دوست داشته باشم... کمی مهربان تر...

راستی، از قشنگی های روزگار اینکه سالگرد مکتوب کردنم، و ساگرد شهروند شدنم، یک روزند. فردا میشه یک سال که یک ایرانی-آمریکایی هستم.

Monday, July 27, 2020

Can I be trusted?

این رو مدام و مدام برمیگردم میخونم:
"... I don’t know you super well, Negar, but with all I know, I do trust you. You are the sort of woman that can be trusted..."
لبخند میزنم، تلخ میشم، شک میکنم، و ادامه...

تا دوباره از نو...
که زنی هستم، که اعتماد را درون خودش بازتعریف میکنه... هنوز و هر روز...