tu IUST in avakher 1kasayi behem salam mikardano mishnakhtanam ke khodam nemishnakhtameshun! hala inja hanuz naymade 1pesare salamo bye bye kard! in ki bud???
Monday, October 26, 2009
Tuesday, October 20, 2009
یک مقاله خوندم درباره "فرهنگ تخریبی اسلام نسبت به هنر"..... مثالش هم که روش مانور داده بود، تخریب مجسمه بودا توسط طالبان بود. فکر کن که مشق شبم بود!!! من هم عصبانیییییییییییییییییییییییی!!!!!
چه جوری به این اجنبی ها حالی کنم که همه اسلام این نیست؟؟؟؟
تازه واسم مثال از شاهنامه و خمسه نظامی هم زده که بعضی مینیاتورهاشون توسط مسلمانان تخریب شده!!!!!!!! آخه مرد حسابی اون خودش توسط یک مسلمان ساخته و نوشته و نگارگری شده که!!!!!
ای بابا! ای بابا! ای بابا!!!!!! بدیش اینه که من وقتی اعصابم می ریزه به هم تمی تونم خونسرد برخورد کنم....
کاش کتاب هام بودن که با مدرک فردا می رفتم سر کلاس! لعنتی این اینترنت هم بعضی وقتها کلاً به درد نمی خوره!
اَه!
ه
چه جوری به این اجنبی ها حالی کنم که همه اسلام این نیست؟؟؟؟
تازه واسم مثال از شاهنامه و خمسه نظامی هم زده که بعضی مینیاتورهاشون توسط مسلمانان تخریب شده!!!!!!!! آخه مرد حسابی اون خودش توسط یک مسلمان ساخته و نوشته و نگارگری شده که!!!!!
ای بابا! ای بابا! ای بابا!!!!!! بدیش اینه که من وقتی اعصابم می ریزه به هم تمی تونم خونسرد برخورد کنم....
کاش کتاب هام بودن که با مدرک فردا می رفتم سر کلاس! لعنتی این اینترنت هم بعضی وقتها کلاً به درد نمی خوره!
اَه!
ه
Thursday, October 15, 2009
با قابلیت!
Fekr konam 1 ghabeliate jadid peida kardam! bedune in ke bebinameshun, az ru sedaye pesara tashkhis midam ke muhash bure ya meshki!!!!!!!!!!
Tuesday, October 13, 2009
نعش
شب به خاطر یک عالمه کار دانشگاه 3 می خوابی، صبح 8 پا می شی. 9.5 تا 11 کلاس داری. 11 تا 12 هول هولکی یک چیزی می خوری. 12 تا 2 میری سر کار. 2.5 تا 3.5 با رئیس گروه دانشکده قرار داری. 3.5 تا 6 کلاس داری 6 میری غذا بر می داری می ذاری تو ظرف می بری با خود...ت سر کلاس بعدی. 7تا 8.5 کلاس داری. 9 نعشت می رسه خونه. غذای یخ کرده جلوته و یک عالمه کار دیگه برای کلاس ساعت 8.5 فردا. فحش می دی و...
خودت را خر می کنی که زندگی دانشجوی فوق لیسانس یعنی همین!!!
خُب لابد یعنی همین
خودت را خر می کنی که زندگی دانشجوی فوق لیسانس یعنی همین!!!
خُب لابد یعنی همین
Monday, October 12, 2009
این خارجی ها مگه می ذارن؟؟؟
ای بابا!!!
این خارجی ها مگه می ذارن؟؟؟ یعنی اینقده حرف دارم از نوع غُر و شنگولیسم افراطی برای گفتن و این قده زمان از برای نداشتن که نگو!!!!
خلاصه خبرها: استادها یک ردیف اِی و بی واسم ردیف کردن به منظور بازسازی اعتماد به نفس نداشته ام! واسه فردا 4تا مشق خفن داریم برای انجام دادن و همچنین من الینور را دوست دارررررررررررررررررم !!! عمراً در زندگی ام فکر نمی کردم یک نفر پاشه بره با استاد حرف بزنه که توروخدا من را با نگار هم گروه کن!!!!!!!!!!!
این خارجی ها مگه می ذارن؟؟؟ یعنی اینقده حرف دارم از نوع غُر و شنگولیسم افراطی برای گفتن و این قده زمان از برای نداشتن که نگو!!!!
خلاصه خبرها: استادها یک ردیف اِی و بی واسم ردیف کردن به منظور بازسازی اعتماد به نفس نداشته ام! واسه فردا 4تا مشق خفن داریم برای انجام دادن و همچنین من الینور را دوست دارررررررررررررررررم !!! عمراً در زندگی ام فکر نمی کردم یک نفر پاشه بره با استاد حرف بزنه که توروخدا من را با نگار هم گروه کن!!!!!!!!!!!
بریکینگ نیوز: هم خونه ایم با یک قوم تشریف آوردند و من سکته فرمودم
تشریح خبر: برم خرم را بزنم که این کارا واسه فاطی تنبون نمی شه!!!!!!
ه
Tuesday, October 6, 2009
اتفاق غیر مترقبه دوست دارم
وقتی نرسیدی درساتو بخونی، همچین کم هم خوابالو نیستی، می فهمی که یک مقاله دیگه هم با مشق های فردات اضافه شده، معلم کلاس زبانت فکر می کنه گم شدی چون یک روز اینترنت نداشتی، اتوبوس های شهر جونت را در آورده اند.... آی می چسبه وقتی کلاست کنسل میشه! چون استادا فکر می کردن باید هفته دیگه بیان سر کلاس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! همه جای دنیا آسمون دانشکده معماری یک رنگه!!!!!!!!ه
Thursday, October 1, 2009
یک روز عجیب اِسلیپی بیوتی Exams, U2, Blacks
WOOOOOW
عجب روز و به خصوص شبی بود... دبلیو اُ دبلیوووووو
اول که دیروز ساعتم خراب شد! یک هو! دیگه زنگ نمی زد... دیر بیدار شدم، مطمئن بودم امتحان اول رفته بر باد!!! نرفت! قلمبه اول شانس به سمتم پرت شد و بد ندادم...
شب 9:30 رسیدم خونه... خسته کوفته، خوابالو... دیگه شک نداشتم که امتحان دوم حتماً رفته بر باد. حتی یک چهارمش را هم نخونده بودم... این قدر خوابم می اومد که هیچی از خوندنم نمی فهمیدم... ساعت یک، مامان از اون کله دنیا یاری کرد که من این ور داری کنم... قرار شد من را 4 بیدار کنه... خاله لیلا هم قرار بود 7:30 بیدارم کنه... خر تو خر بود خلاصه...
اولاً یک نصفه قلمبه دیگه پرت شد طرفم و مشمول دلسوزی ساعتم شدم. نمی دونم چه جوری خودش دلش واسم سوخت و درست شد...
خودم 3 پاشدم! 5 خوابیدم، 6 پا شدم! 7 خوابیدم، 7:30 پاشدم و... خلاصه اوضاعی بود... گیج گیج...رسماً می خواستم به استاد بگم من را بی خیال شه! ترسیدم!!! یوهانا ازم پرسید آماده ای؟ گفتم داغون!!! بیچاره می خواست کلی آرومم کنه!!! کلی این بشر را دوست دارم در ضمنش هم!!! خلاصه قلمبه بسیار بزرگ تر شانس پرت شد دوباره طرفم! اگه من فقط سه دهم امتحان را خوانده بودم، دقیقاً از همون سه دهم تا امتحان گرفت!!!!
[شبی که آوای نی تو شنیدم... چو آهوی تشنه سوی تو دویدم... نشانه ای از نی و از تو ندیدم...] این هم وصف یکی از خواب هام!!! + رادیو فردا!!!
یک چیز جالب در این زمینه بگم خدمتتون که، سیستم امتحان اینجا بسیار بسیار با فرهنگه!!! من هم که متأسفانه شدیداً از کمبود فرهنگ رنج می برم!!! سیستم اینه: ما یک دفتر می خریم، اسمش بُلو بوک یا گرین بُلو بوکه!!! (دومی بُلو بوک قابل بازیافته!!!!!) بعد خُب این از مدتها قبل امتحان می تونه دستمون باشه دیگه... یعنی خلاصه این جوری نیست که ورقه سر امتحان بدن! بعدش هم که ما میریم سر جلسه... جلسه محترم یک آمفی تئاتر تشریف دارن که نیمه تاریکه! (دقیقش می شه تئاتر! بالاخره فرق این دوتا را یکی به ما درس داد!!!) رو دیوار نوشتن که: (به خارجکی) "به شرافتم که تقلب نمی کنم"! ما این را عیناً صفحه اول دفترچه می نویسیم و زیرشم امضا! استاده دو سه بار می پرسه نوشتین؟ می گیم بله! می گه امضا کردین؟ می گیم بله! می گه خب پس من می رم بیرون، یک ساعت دیگه می آم!! حواستون باشه که وقتتون را تنظیم کنین! و میره!!! میره!!!
ببخشین! آخه من، یک دانشجوی پیشرفته گوگولی ایرانی که شرافت را نمی دونم با چه شینی می نویسن، چرا نباید جزوه ام را باز کنم و رو میز صندلی بغلیم بگذارم یا از قبل رو میز ننویسم و یا اصلاً از قبل ترش همه امتحان را با مداد توی بلو بوک ننویسم و بعد از کپی پیست پاک کنم؟ نه! یکی آخه واقعاً به من بگه چرا؟؟؟
حالا ما که هی سعی کردیم به خودمون یاداوری کنیم که شرافت هم می تونه وجود داشته باشه لابد... (چندان هم زور ورزی لازم نبود! گفتم که! قلمیه شانس!) اما خداییش همش عذاب وجدان داشتم که موقعیت هایی به این خوبی دارن حیف می شن!!! اساساً مفهوم امتحان با تقلبشه که شیرینه (من هم که به شدت حرفه ای!) نمی دونم واقعاً این خارجکی ها چی تو مُخشون می گذره!!!
ای بابا!!! یاد آقای صالحی خودمون شدیداً به خیر...
بگذیم، بعد از امتحان رفتیم سر کار! بعد یک هفته!!!
-سلام علیکم!
-علیک سلام! نگار بیا باهات باید حرف بزنم
-بله، حتماً! (بدبخت شدم! الان پرتم می کنن بیرون!!)
-نگار! ما فکر کردیم که مطمئنی که ساعت هایی که داری کار می کنی برات زیاد نیست؟
-(تمومه! بیرونم!) راستش هفته های عادی، من مشکلی ندارم، فقط هفته هایی که امتحان دارم سختم می شه...
-باشه. اصلاً احساس نارا حتی نکن. هر وقت سختت بود فقط بگو و برو! به هر حال ظضیفه اصلی تو اینجا درس خوندنه!!!
(یعنی من نباید بغلش کنم؟؟؟؟ فقط قیاقه من را تو اون لحظه تصور کن!!!)
-فقط یک چیز دیگه، این چهار روز که تعصیله، می آی؟؟
-( آهان! پس هدف گرو کشی بود!) راستش فرقی نمی کنه (خیلی هم فرق می کنه! هم بلیط هامو گرفتم، هم بلیط جشن مهرگان، هم می خوام برم شهربازی!!!) هم می تونم بیام، هم می تونم برم دی-سی! (هر ایرانی فهیمی می فهمه که این یک تعارف شاه عبدالعظیمی بیش نست!!!)
-فرقی نمی کنه! ما فقط می خوایم برنامه ات را بدونیم!
-پس من می رم دی-سی
-perfect! have a nice long long weekend!
همین!!!
یعنی فرهنگ بالااااااااااااااااااست!!!!!!!!!!! حالیم نمی شه که!!!
دیگه خواب خواب بودم اما رفتم خرید! باکس گنده نوشابه، صابون، شیر کاکائو، چیپس، شکلات، آدامس! کی گفته من آشغال می خورم؟ اونم 16 هزار تومن؟؟؟
یک ساعت خواب، ساعت 7 آماده به قصد غذا! معضل بزرگ!!!
--توجه، توجه! اتوبوس ها ساعت چهار و نیم به بعد امروز کار نمی کنن!!!!!--
بعـــــــــله! دستشونم درد نکنه! لابد اون ها هم مرخصی گرفتن! یا رفتن اعتصاب احمدی نژادیسم!!!
پیاده راه افتادم... نمی دونم چرا من برعکس همه داشتم راه می رفتم!!! تو راه دو-سه نفر ازم آدرس استادیوم را پرسیدن! آهان! پس حتماً فوتباله! خُب حال یکی فوتبال نخواد باید چی کار کنه؟؟؟ هرچی به دانشگاه نزدیک تر می شدم، مردم خلاف جهت من بیشتر می دویدند!!! آروم آروم دیدم که دیگه زمین زیر پام نیست!!! دوووووبس دووووووووووووبس!!! یا ها ها!!! با اجازتون کنسرت گروه یو-تو پشت خونه من بوده و من یک کمی از دست دادمش!!! یکمی چون کل شهر از صداشون رو هوا بود! شمال شهر خونه منه، وسط دانشگاه و من کاملاً ملتفت بودم چی می گن!!!!!!
اصلاً ترافیک نبود که! شهر دیوونه نشده بود که... اصلاً!!!!
به یک پسر تنهای سیاه پوست توی ایستگاه اتوبوس:
-منتظر اتوبوس هستی؟
-بله!
-مگه می آن؟
-شهری ها باید بیان!
....
و این یعنی من نزدیک 45 دقیقه در کمال آرامش وایسادم تو ایستگاه اتوبوس و با هم حرفیدیم... از آفریقا پناهنده شده بودن. یک سال و دوماه پیش... درسش تازه تموم شده بود. کار می کرد. آرزوش بود بتونه بورس بگیره تا بتونه پرستاری بخونه... آرزوش بوووووووووووود! "پول" مبحث لعنتی همیشگی... ایران و احمدی نژاد رو خوب می شناخت. کلی هم در زمینه "دین" حرف زدیم... اما همین آدم هیچی در مورد معماری نمی دونست!!! گفت معمار ها پل طراحی می کنن؟؟ بحث را درز گرفتم!!!
اتوبوس اومد! اول نفهمیدم چرا دو-سه تاشون بدجوری زل زدن به من! آهان! اتوبوس کلاً سیاه پوست بودن! گنده، کمی تا قسمتی ترسناک، تعداد معدودی دختر... یکی هم زنجیر طلای دو مثلت در هم (اسرائیل) گردنش بود! اینجا بود که هرچی فحش بود به احمدی نژاد بود دادم!!! اگه این ها من را بخورن، مسئولیتش مستقیماً با اونه!
تا پیاده شدم، نفس راحتی بود که اومد و رفت! اما هنوز کامل هم نرفته بود که دوتا از دوستان سیاه سایز ایکس-ایکس-ال که اگه ایران بودن 150% می گفتم معتادن، هلک هلک اومدن سمت من: این غذاست؟
یعنی دختری بودم دو ساله که هر لحظه ممکن بود گریه کنه!!!!!!!!!!!!!! :
-مال منــــــه!!!
اُ-کِی!!!
همین!!!
یعنی عذاب وجدان بود که از آسمان می بارید! گشنه بودن! واسه همین هم اون جوری زل زده بودن.... (به من و به ظرف غذای توی دستم)
اپیوزود آخر این شب افسانه ای هم با خونریزی تموم شد! در خونه را که باز کردم همراه با من یک موجود نه چندان عزیز هم تشریف آوردن داخل: سوسک!!!!
جای بهزاد که واقعاً خالی...
فکر نکنی به خاط این بود که می ترسیدم کف کفشم کثیف شه ها! از صحنه خشونت آمیز بدم می آد!!!! دو-سه تا دستمال کاغذی انداختم روش و با کفش... چلپ! پُکید! خیلی بد بود!
خب دیگه! من خسته شدم! برم ساک و سوک ببندم واسه استقبال چهار روز خواب استاندارد!!!
پی نوشت یک: کاش نمی رفتین مامان ایران! (هرچند خودم کلی می گفتم که برین! خُب مامان پاشو بیا که مشکلاتمون حل شه دیگه!!!)
پی نوشت دو: بهزااااااااااااااااااد! تبریــــــــــــــــــــــــک! اینه!!! داداش منه!!!! "... و اکنون رسما به عنوان عضو کميته فنی مسابقات جهانی روبوکاپ 2010معرفی شدم" دوستت دارم
عجب روز و به خصوص شبی بود... دبلیو اُ دبلیوووووو
اول که دیروز ساعتم خراب شد! یک هو! دیگه زنگ نمی زد... دیر بیدار شدم، مطمئن بودم امتحان اول رفته بر باد!!! نرفت! قلمبه اول شانس به سمتم پرت شد و بد ندادم...
شب 9:30 رسیدم خونه... خسته کوفته، خوابالو... دیگه شک نداشتم که امتحان دوم حتماً رفته بر باد. حتی یک چهارمش را هم نخونده بودم... این قدر خوابم می اومد که هیچی از خوندنم نمی فهمیدم... ساعت یک، مامان از اون کله دنیا یاری کرد که من این ور داری کنم... قرار شد من را 4 بیدار کنه... خاله لیلا هم قرار بود 7:30 بیدارم کنه... خر تو خر بود خلاصه...
اولاً یک نصفه قلمبه دیگه پرت شد طرفم و مشمول دلسوزی ساعتم شدم. نمی دونم چه جوری خودش دلش واسم سوخت و درست شد...
خودم 3 پاشدم! 5 خوابیدم، 6 پا شدم! 7 خوابیدم، 7:30 پاشدم و... خلاصه اوضاعی بود... گیج گیج...رسماً می خواستم به استاد بگم من را بی خیال شه! ترسیدم!!! یوهانا ازم پرسید آماده ای؟ گفتم داغون!!! بیچاره می خواست کلی آرومم کنه!!! کلی این بشر را دوست دارم در ضمنش هم!!! خلاصه قلمبه بسیار بزرگ تر شانس پرت شد دوباره طرفم! اگه من فقط سه دهم امتحان را خوانده بودم، دقیقاً از همون سه دهم تا امتحان گرفت!!!!
[شبی که آوای نی تو شنیدم... چو آهوی تشنه سوی تو دویدم... نشانه ای از نی و از تو ندیدم...] این هم وصف یکی از خواب هام!!! + رادیو فردا!!!
یک چیز جالب در این زمینه بگم خدمتتون که، سیستم امتحان اینجا بسیار بسیار با فرهنگه!!! من هم که متأسفانه شدیداً از کمبود فرهنگ رنج می برم!!! سیستم اینه: ما یک دفتر می خریم، اسمش بُلو بوک یا گرین بُلو بوکه!!! (دومی بُلو بوک قابل بازیافته!!!!!) بعد خُب این از مدتها قبل امتحان می تونه دستمون باشه دیگه... یعنی خلاصه این جوری نیست که ورقه سر امتحان بدن! بعدش هم که ما میریم سر جلسه... جلسه محترم یک آمفی تئاتر تشریف دارن که نیمه تاریکه! (دقیقش می شه تئاتر! بالاخره فرق این دوتا را یکی به ما درس داد!!!) رو دیوار نوشتن که: (به خارجکی) "به شرافتم که تقلب نمی کنم"! ما این را عیناً صفحه اول دفترچه می نویسیم و زیرشم امضا! استاده دو سه بار می پرسه نوشتین؟ می گیم بله! می گه امضا کردین؟ می گیم بله! می گه خب پس من می رم بیرون، یک ساعت دیگه می آم!! حواستون باشه که وقتتون را تنظیم کنین! و میره!!! میره!!!
ببخشین! آخه من، یک دانشجوی پیشرفته گوگولی ایرانی که شرافت را نمی دونم با چه شینی می نویسن، چرا نباید جزوه ام را باز کنم و رو میز صندلی بغلیم بگذارم یا از قبل رو میز ننویسم و یا اصلاً از قبل ترش همه امتحان را با مداد توی بلو بوک ننویسم و بعد از کپی پیست پاک کنم؟ نه! یکی آخه واقعاً به من بگه چرا؟؟؟
حالا ما که هی سعی کردیم به خودمون یاداوری کنیم که شرافت هم می تونه وجود داشته باشه لابد... (چندان هم زور ورزی لازم نبود! گفتم که! قلمیه شانس!) اما خداییش همش عذاب وجدان داشتم که موقعیت هایی به این خوبی دارن حیف می شن!!! اساساً مفهوم امتحان با تقلبشه که شیرینه (من هم که به شدت حرفه ای!) نمی دونم واقعاً این خارجکی ها چی تو مُخشون می گذره!!!
ای بابا!!! یاد آقای صالحی خودمون شدیداً به خیر...
بگذیم، بعد از امتحان رفتیم سر کار! بعد یک هفته!!!
-سلام علیکم!
-علیک سلام! نگار بیا باهات باید حرف بزنم
-بله، حتماً! (بدبخت شدم! الان پرتم می کنن بیرون!!)
-نگار! ما فکر کردیم که مطمئنی که ساعت هایی که داری کار می کنی برات زیاد نیست؟
-(تمومه! بیرونم!) راستش هفته های عادی، من مشکلی ندارم، فقط هفته هایی که امتحان دارم سختم می شه...
-باشه. اصلاً احساس نارا حتی نکن. هر وقت سختت بود فقط بگو و برو! به هر حال ظضیفه اصلی تو اینجا درس خوندنه!!!
(یعنی من نباید بغلش کنم؟؟؟؟ فقط قیاقه من را تو اون لحظه تصور کن!!!)
-فقط یک چیز دیگه، این چهار روز که تعصیله، می آی؟؟
-( آهان! پس هدف گرو کشی بود!) راستش فرقی نمی کنه (خیلی هم فرق می کنه! هم بلیط هامو گرفتم، هم بلیط جشن مهرگان، هم می خوام برم شهربازی!!!) هم می تونم بیام، هم می تونم برم دی-سی! (هر ایرانی فهیمی می فهمه که این یک تعارف شاه عبدالعظیمی بیش نست!!!)
-فرقی نمی کنه! ما فقط می خوایم برنامه ات را بدونیم!
-پس من می رم دی-سی
-perfect! have a nice long long weekend!
همین!!!
یعنی فرهنگ بالااااااااااااااااااست!!!!!!!!!!! حالیم نمی شه که!!!
دیگه خواب خواب بودم اما رفتم خرید! باکس گنده نوشابه، صابون، شیر کاکائو، چیپس، شکلات، آدامس! کی گفته من آشغال می خورم؟ اونم 16 هزار تومن؟؟؟
یک ساعت خواب، ساعت 7 آماده به قصد غذا! معضل بزرگ!!!
--توجه، توجه! اتوبوس ها ساعت چهار و نیم به بعد امروز کار نمی کنن!!!!!--
بعـــــــــله! دستشونم درد نکنه! لابد اون ها هم مرخصی گرفتن! یا رفتن اعتصاب احمدی نژادیسم!!!
پیاده راه افتادم... نمی دونم چرا من برعکس همه داشتم راه می رفتم!!! تو راه دو-سه نفر ازم آدرس استادیوم را پرسیدن! آهان! پس حتماً فوتباله! خُب حال یکی فوتبال نخواد باید چی کار کنه؟؟؟ هرچی به دانشگاه نزدیک تر می شدم، مردم خلاف جهت من بیشتر می دویدند!!! آروم آروم دیدم که دیگه زمین زیر پام نیست!!! دوووووبس دووووووووووووبس!!! یا ها ها!!! با اجازتون کنسرت گروه یو-تو پشت خونه من بوده و من یک کمی از دست دادمش!!! یکمی چون کل شهر از صداشون رو هوا بود! شمال شهر خونه منه، وسط دانشگاه و من کاملاً ملتفت بودم چی می گن!!!!!!
اصلاً ترافیک نبود که! شهر دیوونه نشده بود که... اصلاً!!!!
به یک پسر تنهای سیاه پوست توی ایستگاه اتوبوس:
-منتظر اتوبوس هستی؟
-بله!
-مگه می آن؟
-شهری ها باید بیان!
....
و این یعنی من نزدیک 45 دقیقه در کمال آرامش وایسادم تو ایستگاه اتوبوس و با هم حرفیدیم... از آفریقا پناهنده شده بودن. یک سال و دوماه پیش... درسش تازه تموم شده بود. کار می کرد. آرزوش بود بتونه بورس بگیره تا بتونه پرستاری بخونه... آرزوش بوووووووووووود! "پول" مبحث لعنتی همیشگی... ایران و احمدی نژاد رو خوب می شناخت. کلی هم در زمینه "دین" حرف زدیم... اما همین آدم هیچی در مورد معماری نمی دونست!!! گفت معمار ها پل طراحی می کنن؟؟ بحث را درز گرفتم!!!
اتوبوس اومد! اول نفهمیدم چرا دو-سه تاشون بدجوری زل زدن به من! آهان! اتوبوس کلاً سیاه پوست بودن! گنده، کمی تا قسمتی ترسناک، تعداد معدودی دختر... یکی هم زنجیر طلای دو مثلت در هم (اسرائیل) گردنش بود! اینجا بود که هرچی فحش بود به احمدی نژاد بود دادم!!! اگه این ها من را بخورن، مسئولیتش مستقیماً با اونه!
تا پیاده شدم، نفس راحتی بود که اومد و رفت! اما هنوز کامل هم نرفته بود که دوتا از دوستان سیاه سایز ایکس-ایکس-ال که اگه ایران بودن 150% می گفتم معتادن، هلک هلک اومدن سمت من: این غذاست؟
یعنی دختری بودم دو ساله که هر لحظه ممکن بود گریه کنه!!!!!!!!!!!!!! :
-مال منــــــه!!!
اُ-کِی!!!
همین!!!
یعنی عذاب وجدان بود که از آسمان می بارید! گشنه بودن! واسه همین هم اون جوری زل زده بودن.... (به من و به ظرف غذای توی دستم)
اپیوزود آخر این شب افسانه ای هم با خونریزی تموم شد! در خونه را که باز کردم همراه با من یک موجود نه چندان عزیز هم تشریف آوردن داخل: سوسک!!!!
جای بهزاد که واقعاً خالی...
فکر نکنی به خاط این بود که می ترسیدم کف کفشم کثیف شه ها! از صحنه خشونت آمیز بدم می آد!!!! دو-سه تا دستمال کاغذی انداختم روش و با کفش... چلپ! پُکید! خیلی بد بود!
خب دیگه! من خسته شدم! برم ساک و سوک ببندم واسه استقبال چهار روز خواب استاندارد!!!
پی نوشت یک: کاش نمی رفتین مامان ایران! (هرچند خودم کلی می گفتم که برین! خُب مامان پاشو بیا که مشکلاتمون حل شه دیگه!!!)
پی نوشت دو: بهزااااااااااااااااااد! تبریــــــــــــــــــــــــک! اینه!!! داداش منه!!!! "... و اکنون رسما به عنوان عضو کميته فنی مسابقات جهانی روبوکاپ 2010معرفی شدم" دوستت دارم
Tuesday, September 29, 2009
:O:O:O:O
:O:O:O:O
Thank you all for your enthusiasm. On behalf of the U21 selection committee, I would like to congratulate Amanda Kronk on winning a date with me. For all those who did not win, do not be disheartened. There will be many more dinners...and I have a dining hall meal plan.
:O
آخه آدم چی بگـــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟ این الان آزادی اندیشه است یا احترام به حقوق زن؟؟؟
والله بگم براتون که ای-میل اومده واسم... یعنی واسه همه بچه های دانشگاه فکر کنم....
این هم کپی اش
والله بگم براتون که ای-میل اومده واسم... یعنی واسه همه بچه های دانشگاه فکر کنم....
این هم کپی اش
Thank you all for your enthusiasm. On behalf of the U21 selection committee, I would like to congratulate Amanda Kronk on winning a date with me. For all those who did not win, do not be disheartened. There will be many more dinners...and I have a dining hall meal plan.
:O
همچنان امتحان! چرا تموم نمی شه؟ دیگه دارم خسته می شم
اولاً دلم پونه می خواد! همین جوری...
دوماً من واقعاً نمی فهمم چرا خارجکی اسم هایی به قشنگی داریوش و خشایار و اردشیر، باید Darius و Xerxes و Artaxerxes نامگذاری بشن!!!
سوماً من آخه واسه چی باید بدونم که شهر بابل توسط Nabuchadnezzar تکمیل شده، وقتی حتی اسمشو نمی تونم بخونم اما می دونم مجسمه کوروش توی معبد اصلی بوده... همون کافیه دیگه
غُر غُر غُر...
دوماً من واقعاً نمی فهمم چرا خارجکی اسم هایی به قشنگی داریوش و خشایار و اردشیر، باید Darius و Xerxes و Artaxerxes نامگذاری بشن!!!
سوماً من آخه واسه چی باید بدونم که شهر بابل توسط Nabuchadnezzar تکمیل شده، وقتی حتی اسمشو نمی تونم بخونم اما می دونم مجسمه کوروش توی معبد اصلی بوده... همون کافیه دیگه
غُر غُر غُر...
Monday, September 28, 2009
زندان
نتیجه غیلوله/خواب ظهر در بلاد کفر:
خواب دیدم مهمونی دعوتیم، فکر کنم خونه ابطحی بود... عطریان فر هم اون دور ها می دیدیم، اون هم مهمان بود... چقدر حرف زدن با ابطحی شدیداً لذت بخش بود... فقط روم نشد ازش درباره بلاگش بپرسم...
نتایج روان شناسانه:
احساس نا امنی در بلاد امن! در دیار خوشی... البته همراه با اندکی گشنگی!!!
خواب دیدم مهمونی دعوتیم، فکر کنم خونه ابطحی بود... عطریان فر هم اون دور ها می دیدیم، اون هم مهمان بود... چقدر حرف زدن با ابطحی شدیداً لذت بخش بود... فقط روم نشد ازش درباره بلاگش بپرسم...
نتایج روان شناسانه:
احساس نا امنی در بلاد امن! در دیار خوشی... البته همراه با اندکی گشنگی!!!
D:
برم یک چیزی پیدا کنم برای خوردن که این خوابها و حرف ها، آب و نون نمی شه...
کودک بودن، کودکی کردن
این قسمت بلاگ سالومه خیلی خوشم اومده:
...
موهای تنم از غیرمنتظره بودن شنیدن این آهنگ سیخ میشه. هنوزم این آهنگا برای من با صدای آژیر خطر یکیه، با "شنوندگان عزیز توجه فرمایید..."، با دویدن مامان سمت زیرزمین خونه وقتی من تو بغلشم، با چسبای ضربدری روی پنجرهها، با مسافرت سه-چهارماهه به لاهیجان، با یک عالم آدم بزرگ عصبی که برای پرکردن عصرای کشدار بدون برق دبننا بازی میکنن، با خبرای از بدی که گاه و بیگاه میرسه، با...
... ( http://saal-maah.persianblog.ir/post/52/)
نمی دونم باید خوشحال باشم که چنین خاطراتی ندارم، یا ناراحت... خاطرات بدی هستند. توی تک تک سلول های بدن آدم رسوخ می کنن... شاید نباید بخواهمشون... اما این حس که "تقاوت می کنی"، این بار هیچ لذتی برام نداره...
...
موهای تنم از غیرمنتظره بودن شنیدن این آهنگ سیخ میشه. هنوزم این آهنگا برای من با صدای آژیر خطر یکیه، با "شنوندگان عزیز توجه فرمایید..."، با دویدن مامان سمت زیرزمین خونه وقتی من تو بغلشم، با چسبای ضربدری روی پنجرهها، با مسافرت سه-چهارماهه به لاهیجان، با یک عالم آدم بزرگ عصبی که برای پرکردن عصرای کشدار بدون برق دبننا بازی میکنن، با خبرای از بدی که گاه و بیگاه میرسه، با...
... ( http://saal-maah.persianblog.ir/post/52/)
نمی دونم باید خوشحال باشم که چنین خاطراتی ندارم، یا ناراحت... خاطرات بدی هستند. توی تک تک سلول های بدن آدم رسوخ می کنن... شاید نباید بخواهمشون... اما این حس که "تقاوت می کنی"، این بار هیچ لذتی برام نداره...
Sunday, September 27, 2009
دلم
دلم گرفته یک کم... گشنمه و به میزان زیادی خسته... یک جورایی دنبال بهانه می گردم...
یک جورایی...
این مریم کجاست؟ مریم! کجایییی؟؟؟
من چرا امتحان دارم؟!
دوست دارم برم بدوم! باد لای موهام، شبنم باران روی صورتم... داد بزنم... آواز بخونم...
فکر می کردم اگه اینجا بیام، راحت تر آواز می خونم... اونجا فقط شبها از ترس مجبور بودم بلند بلند آواز بخونم و توی کوچه تاریک راه برم... اینجا همین کار را هم نمی تونم/نمی خوام بکنم... میگن دیوونه است...
لعنتی! دوباره همان...
نه این بار فقط شبه یأس فلسفیه! اثرات امتحان داشتنه. امتحان سخت لعنتی! اولین در بلاد کفر... دلم غش غش خنده می خواد، بهانه نیست... دلم 2ساعت با تلفن حرف زدن می خواد، دوستی نیست... دلم رقص می خواد، هم پایی نیست...
گاهی فکر می کنم این ها بدتر از روبات زندگی می کنن...
شاید اگه اونجا اون قدر دوست، اون هم از نوع خوبش نداشتم، اینجا این قدر کمبودشون را حس نمی کردم... این قدر... حتی اگه بخوام/بتونم اینجا هم چنان محیطی را درست کنم، چنان زمان بره که... کجا دوباره 6سال وقت دارم که "دوست" پیدا کنم و نه هیچ کار دیگه؟؟؟
می تونم اون روز را ببینم که استاد دانشگاه هستم، اما هنوز نمی تونم ببینم که این دانشگاه ایرانه یا اینجا! راستش بیشتر به نظرم اونجا می آد!!!
... تنهام!... همین!
یک جورایی...
این مریم کجاست؟ مریم! کجایییی؟؟؟
من چرا امتحان دارم؟!
دوست دارم برم بدوم! باد لای موهام، شبنم باران روی صورتم... داد بزنم... آواز بخونم...
فکر می کردم اگه اینجا بیام، راحت تر آواز می خونم... اونجا فقط شبها از ترس مجبور بودم بلند بلند آواز بخونم و توی کوچه تاریک راه برم... اینجا همین کار را هم نمی تونم/نمی خوام بکنم... میگن دیوونه است...
لعنتی! دوباره همان...
نه این بار فقط شبه یأس فلسفیه! اثرات امتحان داشتنه. امتحان سخت لعنتی! اولین در بلاد کفر... دلم غش غش خنده می خواد، بهانه نیست... دلم 2ساعت با تلفن حرف زدن می خواد، دوستی نیست... دلم رقص می خواد، هم پایی نیست...
گاهی فکر می کنم این ها بدتر از روبات زندگی می کنن...
شاید اگه اونجا اون قدر دوست، اون هم از نوع خوبش نداشتم، اینجا این قدر کمبودشون را حس نمی کردم... این قدر... حتی اگه بخوام/بتونم اینجا هم چنان محیطی را درست کنم، چنان زمان بره که... کجا دوباره 6سال وقت دارم که "دوست" پیدا کنم و نه هیچ کار دیگه؟؟؟
می تونم اون روز را ببینم که استاد دانشگاه هستم، اما هنوز نمی تونم ببینم که این دانشگاه ایرانه یا اینجا! راستش بیشتر به نظرم اونجا می آد!!!
... تنهام!... همین!
Friday, September 25, 2009
namjoo
Boudah shode bud,
Boudah shode bud,
Boudah shode bud,
Boudah shode bud...
Boudah shode bud,
Boudah shode bud,
Boudah shode bud...
Tuesday, September 22, 2009
هوا خیسه
Tu hava aab hast be jaye oxigen!!! key adat mikonam??;D
Thursday, September 17, 2009
لذت باران
یعنی اگه اینو نمی نوشتم می مردم....ه
...
باران پیوسته ریز... انتظار اتوبوس... چتر سبز و خواب الودگی صبح... ه
شیشه دم کرده، بخار گرفته... اتوبوس شلوغ... احساس خیسی...ه
...
دیگه هیچی نمی بینی، هیچی نمی شنوی و احساس می کنی داری خفه می شی...ه
شانس: دانشکده نزدیکه! از اتوبوسی که هر روز صبح با اون اشتیاق انتظارشو می کشی... با سرعت فرار می کنی!!!ه
...
هوای نیمه سرد، اکسیژن خالص، آجرهای قرمز نم دار، خاک قرمز خیس، بوی تازگی صبح... تو داری زندگی می کنی..............ه
...
باران پیوسته ریز... انتظار اتوبوس... چتر سبز و خواب الودگی صبح... ه
شیشه دم کرده، بخار گرفته... اتوبوس شلوغ... احساس خیسی...ه
...
دیگه هیچی نمی بینی، هیچی نمی شنوی و احساس می کنی داری خفه می شی...ه
شانس: دانشکده نزدیکه! از اتوبوسی که هر روز صبح با اون اشتیاق انتظارشو می کشی... با سرعت فرار می کنی!!!ه
...
هوای نیمه سرد، اکسیژن خالص، آجرهای قرمز نم دار، خاک قرمز خیس، بوی تازگی صبح... تو داری زندگی می کنی..............ه
Tuesday, September 15, 2009
Confrance
Hamoshe fekr mikardam michel angelo nabeghe bude... ama emruz... asheghe mikelanj, UVa, Cammy brothers am!!!
torokhoda in seminarhayi ke bargozar mishe ro sherkat konin... harcheghadr ham 1chizo balad bashim, vaghti motekhasesesh bege, 1donyaye digast...
ma ke hey unja goftimo tu gushe kasi naraft, inja ham adama hamunan moteasefane...
torokhoda in seminarhayi ke bargozar mishe ro sherkat konin... harcheghadr ham 1chizo balad bashim, vaghti motekhasesesh bege, 1donyaye digast...
ma ke hey unja goftimo tu gushe kasi naraft, inja ham adama hamunan moteasefane...
Sunday, September 13, 2009
امشب
چای داغ، قوری کوچولوی کاملاً ایرانی، صدای چک چک آب و بیشتر از اون صدای سکوت و جیرجیرک...
تنها توی یک خونه دوخوابه، فقط با یک دونه پنجره به دنیا...
حتماً اگه محسن نامجو اینجا بود، کلی حرف داشت برای گفتن، کلی ساز داشت برای زدن...
نصف مهم تر آدم های اون طرف پنجره خوابن اما جالبه که بیشتر همون نصف بیشترن که ذهن آدمو مشغول می کنن...
[برای ادامه دادن محمد نوری می ذارم، چای خانه نگارین در خدمت شماست... بیاین، در خدمتیم...]
دوتا مقاله جلومه که تا حالا فقط یکیشو نصفه خوندم... مشق تا فردا شبمه... و تقویم... منی که عمراً نمی تونستم از تقویم استفاده کنم، زندگی روزانه اینجا داره شدیداً منظمم می کنه... ذهنم را ها! این نه فقط هم برای من، به نظر برای خیلی از بچه های ایرانی که میان اینجا اتفاق می افته... به قول نازنین، "ماهایی که دختر سوسول خونه بودیم، حالا باید حواسمون باشه که مثلاً پول آب و برق و تلفن، اجاره خونه و قسط ماشین را به موقع بدیم تا جریمه نشیم..." پول بیمه و بدتر از اون درس!!! اینجا درس خوندن که شوخی بر نمی داره که! خنده داره ها! اما تا نیایم حالیمون نمی شه که چی بودیم و چی هستیم و چی هستن! اینجا کلاس ده و نیم تا یازده و پنجاه یعنی ده و نیم تا یازده و پنجاه!!! "استاد خسته نباشین" و "استاد فلانی و فلانی توراهن، الان می رسن" و "کلاس را ده دقیقه دیرتر شروع می کنیم تا همه برسند" و صدای جمع و جور کردن بساط درس و کتاب و اینها، آخرهای کلاس و هزارتا چیز دیگه اصلاً معنی نداره! اتفاقاً خمیازه کشیدن استاد یا دانشجو اصلاً هم چیز بد یا عجیبی نیست، حتی وسط حرف زدن یا پرزانته... از اون طرف هم کلاس یازده و پنجاه، اگه پنجاه و یک شد، استاد داره دیگه با خودش حرف می زنه!!! بچه ها با آرامش تمام رفتن! بدون هیچ شوخی ملت کار و زندگی دارن، دقایقشون برنامه ریزی شده است و وقت اضافی برای پر حرفی های استاد ندارن!!! دیگه این که تاریخ و ساعت امتحان یا حجم مطالب را تغییر دادن که اصلآ و ابدآآآ!!!
نمی دونم بگم بده یا خوب... یک جورایی زوده برای قضاوت... اینجا (برای خود اینجایی ها!) کم پیش می آد که شگفت زده بشی... می گم که! همه چی برنامه ریزی شده است!!! هیجان خون آدم می آد پایین!!!!
بگذریم...
از مقاله ها بگم: این که چه جوری این غربی ها هنرشونو بررسی می کنن برام شدیداً جالبه... از جین و چروک فلان نقاشی مطالبی در می آرن که... موضوع دقتشونه و میزان اهمیتی که به هنرشون می دن...
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجا...
بحث این سه شنبه مون "معماری به عنوان تجربه" است... (فکر نکن که الان شدیداً بی کارم و برای اطلاع رسانی صرف دارم می نویسم... در ادامه همون که باید سؤال طرح کنیم، موضوع را می نویسم تا برای خودم باز شه!!!!! :-P) واسه این کار، استاد مقاله های یک آدم را بهمون داده، یکی را سال 1986 نوشته، یکی را 1940. در کنار بحث باید توجه کنیم که یک آدم در طول سال ها چه جوری نظراتش عوض می شه!!! جالب نیست؟؟؟ کی تا حالا بررسی کرده که پیرنیا در طول سال های زندگی اش چقدر تفکرش عوض شد؟؟؟ از سرتاپای زندگی اش را جمع می کنیم و یک کتاب مستخرج می کنیم و روی جلد می نویسیم تدوین: معماریان!!!!
D:
البته من اصلاً نمی خوام معماریان را ببرم زیر سؤال! اگه همین بشر هم نبود، ما همین دو-سه تا کتاب ایرانی را هم نداشتیم... حالا هرچی هم استاد های بهشتی بهش فحش بدن (و در نظر هم حق داشته باشن) اما در مرحله اپسیلون متمایل به صفر، به نظر من کمیت مهم تر از کیفیته!!!
وگرنه همین جوری می شه که استاد های من خیلی راسخ برمی گردن می گن معماری تاج محل معماری New-Mughol است!!!! حالا بیا به کدام مدرک ثابت کن؟ این جاست که می گم کمیت مهم تر از کیفیته... باز هم بگذریم...
راستی! به عنوان یک دختر عرض می کنم! موهامو کوتاه کردم!!! رفتم تو "حباب ها" و خوشگل برگشتم بیرون... یکی دیگه از عوارض خارجه اینه که آدم به خودش بیشتر اهمیت می ده! و گرنه نمی گن که شلخته است! بدتر، فکرهای بدجور در موردت می کنن!!!!!!! :-P نتیجه این که من، همون که کمتر کسی ابروهای پاچه بزیمو فراموش می کنه یا یادش می ره که بلد نیستم مقنعه و روسری سرم کنم، هر روز می رم حموم، موهامو خوشکل کردم و با شلوار کوتاه تو خیابون ها راه می رم!!!! عجـــــــــب!!!!!! تبریک بگین بهم!
تنها توی یک خونه دوخوابه، فقط با یک دونه پنجره به دنیا...
حتماً اگه محسن نامجو اینجا بود، کلی حرف داشت برای گفتن، کلی ساز داشت برای زدن...
نصف مهم تر آدم های اون طرف پنجره خوابن اما جالبه که بیشتر همون نصف بیشترن که ذهن آدمو مشغول می کنن...
[برای ادامه دادن محمد نوری می ذارم، چای خانه نگارین در خدمت شماست... بیاین، در خدمتیم...]
دوتا مقاله جلومه که تا حالا فقط یکیشو نصفه خوندم... مشق تا فردا شبمه... و تقویم... منی که عمراً نمی تونستم از تقویم استفاده کنم، زندگی روزانه اینجا داره شدیداً منظمم می کنه... ذهنم را ها! این نه فقط هم برای من، به نظر برای خیلی از بچه های ایرانی که میان اینجا اتفاق می افته... به قول نازنین، "ماهایی که دختر سوسول خونه بودیم، حالا باید حواسمون باشه که مثلاً پول آب و برق و تلفن، اجاره خونه و قسط ماشین را به موقع بدیم تا جریمه نشیم..." پول بیمه و بدتر از اون درس!!! اینجا درس خوندن که شوخی بر نمی داره که! خنده داره ها! اما تا نیایم حالیمون نمی شه که چی بودیم و چی هستیم و چی هستن! اینجا کلاس ده و نیم تا یازده و پنجاه یعنی ده و نیم تا یازده و پنجاه!!! "استاد خسته نباشین" و "استاد فلانی و فلانی توراهن، الان می رسن" و "کلاس را ده دقیقه دیرتر شروع می کنیم تا همه برسند" و صدای جمع و جور کردن بساط درس و کتاب و اینها، آخرهای کلاس و هزارتا چیز دیگه اصلاً معنی نداره! اتفاقاً خمیازه کشیدن استاد یا دانشجو اصلاً هم چیز بد یا عجیبی نیست، حتی وسط حرف زدن یا پرزانته... از اون طرف هم کلاس یازده و پنجاه، اگه پنجاه و یک شد، استاد داره دیگه با خودش حرف می زنه!!! بچه ها با آرامش تمام رفتن! بدون هیچ شوخی ملت کار و زندگی دارن، دقایقشون برنامه ریزی شده است و وقت اضافی برای پر حرفی های استاد ندارن!!! دیگه این که تاریخ و ساعت امتحان یا حجم مطالب را تغییر دادن که اصلآ و ابدآآآ!!!
نمی دونم بگم بده یا خوب... یک جورایی زوده برای قضاوت... اینجا (برای خود اینجایی ها!) کم پیش می آد که شگفت زده بشی... می گم که! همه چی برنامه ریزی شده است!!! هیجان خون آدم می آد پایین!!!!
بگذریم...
از مقاله ها بگم: این که چه جوری این غربی ها هنرشونو بررسی می کنن برام شدیداً جالبه... از جین و چروک فلان نقاشی مطالبی در می آرن که... موضوع دقتشونه و میزان اهمیتی که به هنرشون می دن...
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجا...
بحث این سه شنبه مون "معماری به عنوان تجربه" است... (فکر نکن که الان شدیداً بی کارم و برای اطلاع رسانی صرف دارم می نویسم... در ادامه همون که باید سؤال طرح کنیم، موضوع را می نویسم تا برای خودم باز شه!!!!! :-P) واسه این کار، استاد مقاله های یک آدم را بهمون داده، یکی را سال 1986 نوشته، یکی را 1940. در کنار بحث باید توجه کنیم که یک آدم در طول سال ها چه جوری نظراتش عوض می شه!!! جالب نیست؟؟؟ کی تا حالا بررسی کرده که پیرنیا در طول سال های زندگی اش چقدر تفکرش عوض شد؟؟؟ از سرتاپای زندگی اش را جمع می کنیم و یک کتاب مستخرج می کنیم و روی جلد می نویسیم تدوین: معماریان!!!!
D:
البته من اصلاً نمی خوام معماریان را ببرم زیر سؤال! اگه همین بشر هم نبود، ما همین دو-سه تا کتاب ایرانی را هم نداشتیم... حالا هرچی هم استاد های بهشتی بهش فحش بدن (و در نظر هم حق داشته باشن) اما در مرحله اپسیلون متمایل به صفر، به نظر من کمیت مهم تر از کیفیته!!!
وگرنه همین جوری می شه که استاد های من خیلی راسخ برمی گردن می گن معماری تاج محل معماری New-Mughol است!!!! حالا بیا به کدام مدرک ثابت کن؟ این جاست که می گم کمیت مهم تر از کیفیته... باز هم بگذریم...
راستی! به عنوان یک دختر عرض می کنم! موهامو کوتاه کردم!!! رفتم تو "حباب ها" و خوشگل برگشتم بیرون... یکی دیگه از عوارض خارجه اینه که آدم به خودش بیشتر اهمیت می ده! و گرنه نمی گن که شلخته است! بدتر، فکرهای بدجور در موردت می کنن!!!!!!! :-P نتیجه این که من، همون که کمتر کسی ابروهای پاچه بزیمو فراموش می کنه یا یادش می ره که بلد نیستم مقنعه و روسری سرم کنم، هر روز می رم حموم، موهامو خوشکل کردم و با شلوار کوتاه تو خیابون ها راه می رم!!!! عجـــــــــب!!!!!! تبریک بگین بهم!
...
حالم الان اینه:
بر بال ابری پنهان، رویای مستی...
در خواب برگی تنها، پرواز هستی...
در ماه باران، باران... اندوه پاییز... آمد هزاران لحظه... پرنده من، تو بخوان...
از روزگاران روزی... پرنده من، تو بمان...
در باغ جانم بخوان، ترانه هارا... در سبزه زاران ببین، پروانه ها را...
در خواب برگی تنها، در خواب پاییز...
بر ساحل دور زیبا، سپیده آید... تو ببین....
بر دشت و صحرا، دریا.... ستاره بارد، تو بچین...
در باغ جانم بخوان... ترانه ها را...
در سبزه زاران ببین، پروانه ها را...
بوی خوب بهار در آسمان... بر آب و باد و خاک... همه جا همه جا با من، با من...
تصویر بوی گل بر موج آب... در کوه و دشت پاک... همه جا همه جا... دامن، دامن...
در پالیز من...
آه...
شما که الان همه خوابین... شبتون به خیر...
حالم الان اینه:
بر بال ابری پنهان، رویای مستی...
در خواب برگی تنها، پرواز هستی...
در ماه باران، باران... اندوه پاییز... آمد هزاران لحظه... پرنده من، تو بخوان...
از روزگاران روزی... پرنده من، تو بمان...
در باغ جانم بخوان، ترانه هارا... در سبزه زاران ببین، پروانه ها را...
در خواب برگی تنها، در خواب پاییز...
بر ساحل دور زیبا، سپیده آید... تو ببین....
بر دشت و صحرا، دریا.... ستاره بارد، تو بچین...
در باغ جانم بخوان... ترانه ها را...
در سبزه زاران ببین، پروانه ها را...
بوی خوب بهار در آسمان... بر آب و باد و خاک... همه جا همه جا با من، با من...
تصویر بوی گل بر موج آب... در کوه و دشت پاک... همه جا همه جا... دامن، دامن...
در پالیز من...
آه...
شما که الان همه خوابین... شبتون به خیر...
Tuesday, September 8, 2009
روزها
صبح روز های هفته که از خواب پا می شم، ترس تمام وجودمو می گیره... نمی دونی یعنی چی واقعاً... چه احساس مزخرفیه... (امیدوارم فقط واسه این باشه که هنوز عادت نکردم) اما الان که دو هفته است کلاس ها شروع شده هی به رویاها و جاه طلبی های گذشته ام نگاه می کنم و می مونم سرگردان... نمی خوام ولشون کنم (الان هم این احساس رو ندارم، اما این 3-4روز آخر چرا، داشتم!!!)
اما بدجوری سخته ها... ایران دو سه تا دونه کتاب و مقاله می خوندم و می شدم استاد!!! می شستم کل کل با استادای دیگه!!! حلوا حلوام می کردن و می ذاشتنم رو سرشون!!! (تقریباً) این جا مگه به این راحتیه؟؟؟؟
یاد اون روز می افتم که به ترکاشوند می گفتم فلسفه معماری بیشتر دوست دارم... بهم گفت تو اصلاً ببین چی بهت پذیرش می دن!!! حالا دادن!!! خُب که چی؟ برگردم؟؟؟ بر می گردم!!! بابا! ... خوردم! خوبه؟؟؟
[البته این ها حرفهام تا یک ساعت پیشه]
کلاً فکر می کردم از پس هیچ کدومش بر نمی آم! بذار برای این که روشن بشه دقیقاً توضیح بدم این جا چه خبره... من چهار تا کلاس دارم. (غیر از کلاس زبان). دانشگاه های دیگه 3تا کلاس برای بچه های فوق قبوله اما از همین ترم صاف قانون اینجا شده 4تا!!! اولین کلاسم، 3بار در هفته است. می شه راحت سر کلاس نری! کی می فهمه بین صد و خورده ای دانشجو تو غیبت زده... اما بعد یادت می افته که آخر ترم یک کتاب 700 صفحه ای با یک کتاب 60 صفحه ای امتحان داری. دوتا میان ترم داری که آخریش آخر همین ماهه و یک مقاله هم باید بنویسی به زودی. کلاس دوم یک استاد چینیه که عاشقمه. یعنی عاشق هاااااا!!!! هربار که منو می بینه از این که یک دانشجو از ایران داره کلی مشعوف می شه! یک میان ترم داره و یک مقاله ده صفحه ای که باید بدم و پایان ترم. آسون ترین کلاسمه در مجموع! کتابش همش 500 صفحه است. کلاس سوم و چهارم امتحان ندارن! اصلاً خوشحالی برانگیز نیست!!! در واقع همین ها هستن که پدرم را در آوردن فعلاً!!!!!!!
کلاس سوم با استاد راهنمای خودمه. پس اصلاً شوخی بردار نیست... خودش دو قسمته. هر قسمت یک بار در هفته. هرکدام این قسمت ها هر هبته 15-25 صفحه مقاله می دن تا قورت بدیم!!! خداییش ملا لغتی نیستن ها اصلاً! ولی خوندن لازم داره و فکر نکن که قصه قلقلی را می دن که بخونیم. امشب نزدیک بود اشکم در بیاد. توصیف شعر مانند گوته از یک ساختمان بود تو آلمان... برای تصورش می گم که فرض کن سفرنامه ابن بطوطه که به عربی هست رو وردارن واست به انگلیسی تبدیل کنن، بدن دستت بخونی!!! ترجمه اندر ترجمه.... چه شود.... یا مثلاً همون شکسپیر را بدن دستت!!! ادبیات عهد بوق خودمونو نمی فهمیم! این ها دیگه شاهکاره!!! فکر نکنی ها!!! به خدا واسم جالبه! (مهمترین شانسم هم همینه!) ولی تا هرکدام این مقاله ها تمام شه من هزار بار می می رم!!!! آهان! خوندن این ها هم به این منظوره که از هر مقاله یک سؤال مطرح کنی، تا 12 شب قبلش بنویسی تو سایت درس، قسمت wiki!!! فرداش توی یک کلاس 12 نفره، طی 3ساعت به و در مورد مقاله ها و موضوع اصلی که مقاله ها در موردش انتخاب شدن، بحث می کنیم و می گیم بدن بدن همه خواننده ها!!! (نقل به مضمون از شاهکار بینش پژوه!!!) نمره نهایی به میزان شرکت در بحث ها و مرتب بودن در طرح سؤاله!!!!! اما نه واقعاً... این کلاس تمرین واقعی درس خوندن، مطلب یاد گرفتن، دموکراسی، جوانی کردن و یک عالمه چیز دیگه است...
قسمت دوم کلاس هم تقریباً همینه اما با موضوعی که عملاً یک ترم طول می کشه که من به مفهومش عادت کنم!!! کلاس تکنولوژی!!! اینجا فوق فوقش دانشجوها سه تا برنامه بلندن (مثلاً CAD، SketchUp و Illustrator) و حتی اصلاً عجیب نیست که فقط یکی از این ها را بلد باشی... (مقایسه کن با ایران) اما ما تو این کلاس درباره سرتاپای برنامه های کاربردی در زمینه های مختلف معماری حرف می زنیم!!!! اشتباه نکن ها! آموزشی در کار نیست!!!! فقط حرف می زنیم! فسفه و نقد معماری!!!!! هروقت مفهومش را فهمیدی واسه من هم توضیح بده!
به هر حال این کلاس ها طراحی شدن برای آدم های حرافی مثل من!!! (به شرطی که انگلیسی حالیشون باشه)
کلاس چهارم هم تقریباً مثل کلاس سومه که متأسفانه من دیگه خوابم میاد و شب به خیر، ...، بوس، لالا!!!
Wednesday, September 2, 2009
من آمده ام خارج...
وقتی تو ایستگاه اتوبوس وایسادی و جلوت دخترها و پسرها تنیس بازی می کنند و بد جوری هوس می کنی کاش بهزاد اینجا بود و با هم می رفتین بازی، یعنی اومدی خارجه!
وقتی سمت راست اونها بچه ها و خوش و شنگول نشستن رو چمن ها و کسی بلندشون نمی کنه، به جای چمن ها گل های تیغ دار بکاره (اشاره به انقلاب مخملی یک شبه باغچه ها در علم و صنعت)، یعنی اومدی خارجه!
وقتی پشت سرت صدای دومب دومب و جینگ جینگ cheerleader ها می آد و عاشق این رقص های دسته جمعی می شی و هی شک می کنی که تنیس بهتره یا اون، یعنی اومدی خارجه!
وقتی آفتاب گرمت می کنه، اما باد هم لای موهات می پیچه و تو یک غروب عاشقانه به ساختمان های سبک جفرسونیسم نگاه می کنی، اما نه تنها یک معشوق، بلکه حتی یک دوست هم کنارت نیست که با هم لذت ببرین، یعنی اومدی خارجه!
وقتی ساعت 9 شب تو خیابون های شهر قدم می زنی تا بری خوابگاه و تنها نگرانی اصلی ات احتمال حضور روباه وسط راهه، وقتی سعی می کنی به زور اون ترس همیشگی بعد از ساعت 8 خونه رسیدن را کنار بذاری، یعنی اومدی خارجه!
وقتی تنهایی غذا خوردن بهت نمی چسبه و (مؤدبانه) نمی تونی این را حالی دیگران کنی، یعنی اومدی خارجه!
وقتی شدیداً دلت هوای کاوه و نشستن و باهاش حرف زدن را می کنه و همون روز می فهمی کنکور قبول شده، یعنی اومدی خارجه!
وقتی خبرهای سه تفنگدارانه را مجبوری با تأخیر، اون هم دست دوم و هول هولکی، 5 دقیقه قبل از شروع کلاست بشنوی، یعنی اومدی خارجه!
وقتی شبها به جای آهنگ های خودت، رادیو فردا گوش می دی (چون تنبلیت اومده آهنگاتو کپی کنی رو کامپیوتر جدید) و وقتی از سر شب هم دیگه آهنگ گوش دادن الزامی می شه، وگرنه جیرجیرک ها سمفونی برات می زنند، یعنی اومدی خارجه!
وقتی تمام وقتت را با اینترنت پرسرعت تلف می کنی و یادت می ره که درس خوندن هم می تونه کار خوبی باشه، یعنی اومدی خارجه!
وقتی عین خر کار داری و وسط بلاگ نوشت وخشت زده می شی، یعنی اومدی خارجه!
وقتی همه این چرت و پرت های غم نامه مانند را می نویسی، اما از خودت و زندگی قاطی پاتی دور و برت کلی هم راضی هستی، یعنی هنوز همون نگاری با همون نیش باز!
Monday, August 31, 2009
وسوسه
اون آهنگ برنامه "به خانه برمی گردیم" یادته؟؟ خسته اما با لبخند.... دیروز داشتم از خواب می مردم! لعنتی ها عین چی ما را کشیدن به کار! شوخی شوخی چدی شدن!!!
خلاصه نشد بگم که یم پسره دیدم عین پویان... غذاخوری دانشگاه غذا خوری نبود که! بهشت بود!!! و تا حالا نمی دونستم Cheerleader بودن هم ورزش محسوب می شه و تازه کلی هم تمرین می خواد و وطرفدار داره! دارم از سنگ نوردی کشیده می شم سمتش!!! چیز خوبیه! یه جورایی رقص با مارش نظامی همراه با یک عالمه هیجان و شور و جو گیری!!!!
بعداً یک عالمه تعریف می کنم.... برم که کلاسم دیر شد...
بعداً یک عالمه تعریف می کنم.... برم که کلاسم دیر شد...
Friday, August 28, 2009
tazegiha
heeey!!!
Man delam music mikhaaaaaaaaaaaad!!!!
taze delam mamanam mikhad 1alaaaaaaaaaaaaaaaame!!! yani inke baghalesh konamo bege, vay pokhtam!!!
tazetaresham gharare mamano biarim inja ta ba farhado man berim supermarket hali be huli!!!!
inaro neveshtam ke nagam ke 2bar gom shodam, 1bar dashtam atish suzi rah mindakhtam khafan, 1haftast ghaza nakhordam hesabi va gheire!
dige hamin!
P.S. diruz 1pesare didam ke 1pache shalvaresh boland bud, 1pache shalvaresh kutah! suje akasi!!! :P
Man delam music mikhaaaaaaaaaaaad!!!!
taze delam mamanam mikhad 1alaaaaaaaaaaaaaaaame!!! yani inke baghalesh konamo bege, vay pokhtam!!!
tazetaresham gharare mamano biarim inja ta ba farhado man berim supermarket hali be huli!!!!
inaro neveshtam ke nagam ke 2bar gom shodam, 1bar dashtam atish suzi rah mindakhtam khafan, 1haftast ghaza nakhordam hesabi va gheire!
dige hamin!
P.S. diruz 1pesare didam ke 1pache shalvaresh boland bud, 1pache shalvaresh kutah! suje akasi!!! :P
Tuesday, August 18, 2009
taze avaleshe...
khob!
alan inja 4:30 am e!
khabam nemibare! be onvane 1dokhtare loose nonor delam havaye agha nanamo karde bood ke nemidunam chera skypeshuno javab nemidan :S
az mo'zalate inja begam baratun ke kafe otagha chubie, rah miri, seda mikone, bardia bidar mishe!
ke dare dastshuyi be khatere havaye martub baad mikone, be zur baz mishe, bumbi seda mikone, bardia bidar mishe!!
ke man dige nemidunam in mobl charmie ba man che khosumati dare! rush mishini, seda mikone, bardia bidar mishe!!!
tazasham nure laptop ru kaleye maman iran e, bidar mishe :S
natijeye akhlaghi! adam inja nakhad bekhabe bayad chikar kone khob? :?
(khosha shiraz [esfahan] o vaz'e bi mesalash!!!), ajab alaki khosh budim vase khodemmuna ;D
alan inja 4:30 am e!
khabam nemibare! be onvane 1dokhtare loose nonor delam havaye agha nanamo karde bood ke nemidunam chera skypeshuno javab nemidan :S
az mo'zalate inja begam baratun ke kafe otagha chubie, rah miri, seda mikone, bardia bidar mishe!
ke dare dastshuyi be khatere havaye martub baad mikone, be zur baz mishe, bumbi seda mikone, bardia bidar mishe!!
ke man dige nemidunam in mobl charmie ba man che khosumati dare! rush mishini, seda mikone, bardia bidar mishe!!!
tazasham nure laptop ru kaleye maman iran e, bidar mishe :S
natijeye akhlaghi! adam inja nakhad bekhabe bayad chikar kone khob? :?
(khosha shiraz [esfahan] o vaz'e bi mesalash!!!), ajab alaki khosh budim vase khodemmuna ;D
Tuesday, August 11, 2009
به همه اون چیزایی که نمی خوام از دست بدم، اما می دم
و
همه اون چیزهایی که می خوام از دست بدم و نمی دم
...
سلام
و
همه اون چیزهایی که می خوام از دست بدم و نمی دم
...
سلام
Wednesday, August 5, 2009
جمعه تولد هاله بودیم! تولدش مبارک!!! هاله گفت: مریم اولین عشق بزرگ زندگی مه! راست گفت! من هم همی طور!!! بعدش هم، توی راه برگشت مریم تعجب کرد وقتی شنید فقط 14 روز مونده که برم! خودم هم همین طور!!! من واقعاً دارم می رم انگار!!!
:S
امروز چهار شنبه است... شاید تا مدتها آخرین سفر به اصفهان را هی به یادم بیارم، لحظه لحظه اش را مزه مزه کنم.... شاید هم زود برگردم! حتماً همین طوره! زود برمی گردم! نیازی به یاداوری خاطرات بد نیست... من همونم که بودم... از دل برود هر آن که از دیده رود! شدیداً خودخواهانه است! اما بد خواهانه نیست اگه به جاش انتظار این باشه که برم و هر روز به جای فکر حال و آینده بودن، توی گذشته زندگی کنم؟؟؟
دارم دلداری می دم خودمو! خوبیش اینه که به این زودیا، این مطالب منتشر نمی شه! حداقل نه تا وقتی که دست خیلی از دوست های خوبم بهم نرسه...
کاش هم اتاقی و هم خونه ای های خوبی در انتظارم باشن! کاش بتونم خوب درس بخونم، زندگی خوبی داشته باشم... کاش!؟!
سه تا 30 کیلو بار دارم می برم و چی منتظرمه؟ نصف یک اتاق 3 در 3.5 متر! واقعاً اگه خاله لیلا اینها نبودن من چیکار می کردم؟؟؟ تازه مثلاً خیر سرم به خودم قول دادم که روی کسی حساب نکنم و کامل مستقل برخورد کنم!
اَه!
انتظار بد کوفتیه!
:S
امروز چهار شنبه است... شاید تا مدتها آخرین سفر به اصفهان را هی به یادم بیارم، لحظه لحظه اش را مزه مزه کنم.... شاید هم زود برگردم! حتماً همین طوره! زود برمی گردم! نیازی به یاداوری خاطرات بد نیست... من همونم که بودم... از دل برود هر آن که از دیده رود! شدیداً خودخواهانه است! اما بد خواهانه نیست اگه به جاش انتظار این باشه که برم و هر روز به جای فکر حال و آینده بودن، توی گذشته زندگی کنم؟؟؟
دارم دلداری می دم خودمو! خوبیش اینه که به این زودیا، این مطالب منتشر نمی شه! حداقل نه تا وقتی که دست خیلی از دوست های خوبم بهم نرسه...
کاش هم اتاقی و هم خونه ای های خوبی در انتظارم باشن! کاش بتونم خوب درس بخونم، زندگی خوبی داشته باشم... کاش!؟!
سه تا 30 کیلو بار دارم می برم و چی منتظرمه؟ نصف یک اتاق 3 در 3.5 متر! واقعاً اگه خاله لیلا اینها نبودن من چیکار می کردم؟؟؟ تازه مثلاً خیر سرم به خودم قول دادم که روی کسی حساب نکنم و کامل مستقل برخورد کنم!
اَه!
انتظار بد کوفتیه!
Saturday, July 18, 2009
July 19, 2009
هوالمُهَِيمِن
اين پست يک درد و دل نويسي نيست!
درد و دل ها را دوستان اين روزها مدام مي نويسند... وقت و جاي حرفي از من نيست. که کم هستم اين روزها.... خيلي کم...
ترسو ام شايد. شايد نه. حتماً. اما به اين فکر کن که يک سال تمام براي يک هدف، که توش حتي خيلي بارها هم شک ميکني، زجمت مي کشي و ... فقط اين که اگه امروز برم تو خيابان ها و فردا قبل پرواز بهم گير بدن و نذارن برم.... همين که فقط صدايي دارم که ازش خوب استفاده مي کنم –گاهي- باز هم عذاب وجدانم ر يک کم کاهش مي ده...
بذار از چيزاي ديگه حرف بزنم.... 360 بسته شده. بلاگ من که بسته نشده!!! عقلم رسيد و از همه بلاگم کپي گرفتم... يعني save اش کردم... اگه سوادم بره بالاتر توي همين بلاگ با همه کامنت هاي دوستان باز نويسي اش مي کنم...
حرف و دل مشغولي ندارم که ازش بگم... "فکر مشغولي" بهتره! اين رو ندارم! اما کار و زندگي دارم! فقط 3روز وقت دارم که فارغ التحصيل بشم و مي دونم که يک عالمه کار مونده! مرداد هم که دانشگاه مي بنده! علم و صنعت، عشق و شربت، دانشگاه فيضيه تهران، بي رگ هاي تهران، حتي "دانشگاه احمدي نژاد".... همه اين ها الان فقط واسه من يک سري کلمه اند که باز هم فقط و فقط يک معني دارند و بس: 6سال گذشته من! 6سال از بهترين سال هاي عمر من. نه چون بهترين ها ساختنش... چون بهترين ممکن براي خودم ساختمش! خيلي کمبود داره. اين گذشته را مي گم! شامل خودم، موجودات جاندار و بي جان توي اين محيط... اما خُب. خيلي هم بيهوده نبودم. حتي در حد توانم خوب هم بودم. احساسي که متأسفانه در مورد مدرسه ندارم. درسم، تجربه هام و... مهمترينش: دوست هام!
تارا زينال زادگان- پگاه جعفري- آيلا احمدي- نعيم اورازاني- عباس ترکاشوند- اميد موسوي- فائزه بنکدار- کاوه باغ به- صنم جبل عاملي- احسان مسعود- زينب رضازاده- زهرا همداني- امير برزويي- محسن فيضي- پريسا نيک خو- مهدي خاکزند- شهريار بيضايي- کريم مردمي- سارا افراز- بنفشه ماهوتي- حسين ترابيان- امير چاووشي- ليدا اربابي- علي اکبر يعقوبي- آران مردوخي- زهره (فاميلشو يادم رفته! براي آدرس دادن اشاره مي کنم به وحيد خاوه اي)- خورشيد (واي خدا! خورشيد! فاميل تو ديگه چرا يادم رفته؟؟؟)- عطيه استادان- مريم ناصري- بهناز فردوسي- گلنار ايران پور- ياسي آراسته- سکينه باوقار- اين و اون و همين و همون و بُز و بِلَکي و 3نما و غيره!!!!- سحر قاروني- نفيسه محمد بيگي- حميد عموزاده خليلي- نيما اربابي- نيما دهقان- صدف دها- فرهاد بيضايي- اميد رهايي- سپيده قائم مقامي.
و فرشيد ميرشکرايي. که نمي دونم چرا هم نعمت داشتن و هم نداشتنش را از دانشگاه مي دونم.
و ....ياشار....
مي دونم بعضي هاشون حتي نمي دونن توي زندگي من وجود داشتن!!! بعضي هاشون فکر مي کنن ... مهم نيست! مهم اينه که واقعاً زندگي 24 ساله من بدون هرکدوم اين ادم ها چيز مهمي را کم داشت! آدم هايي که فقط و حداکثر توي شش سال شناختمشون. اکثرشون، خيلي کمتر... و حتي نشد بعضي هاشون را بشناسم...
.
.
.
"خداحافظ ايرانم!!!!"
اين اون چيزيه که هِي دارم سعي من کنم ازش فرار کنم و نمي شه! نمي شه! باور کن نمي شه! بده ها! خيلي بد! نمي دونم چرا کم آدم ها درکم مي کنن!!! اونم منِ عاشق مام وطن!!!!!!!
بذار يک چيز را روشن کنم! چون فکر کنم ممکنه کسي باشه که مي خونه و نمي دونه!... آدمي هستم که تا دکتري معماري مي خوام برم. دکتري معماري چيزي از دکتري فلسفه کم نداره واقعاً! پس سخته! اونم تو مملکت غربت! با زبان خارجکي... اينو باور کنين!!!! حالا تصور کن که نگار طبيبيان در نظر داره (اينها فعلاً همش نظريه پردازيه!) که دو تا فوق بگيره که هر کدام دوسال طول مي کشه حداقل... و يک دکترا که مي شه 6سال... 10 سال تحصيل از اين زمان!!! و مشکل واقعاً تحصيل علم و دانش نيست که من عاشقشم! مشکل اينه که با ويزاي دانشجويي سخت مي شه از اون مملکت لعنتي خارج شد و دوباره بهش برگشت...
اَه! ولش کن... مثنوي هفتاد من کاغذه. اونم از نوع کاغذ چرک نويس....
Labels:
apply,
تارا,
خداحافظ,
عباس ترکاشوند,
علم و صنعت,
نعیم اورازانی
Subscribe to:
Posts (Atom)