Monday, April 28, 2014

رو سر بنه به بالین....

دیشب تو تاریکی و خیسی خیابونهای شهر دویدم...
به وحشت نفس نفسهایم نیاز داشتم... به لمس شره آب روی صورت و بازوهای خسته و پردردم نیاز داشتم... به حس روان قطره‌های خیس لابه‌لای موهایم... به جابه‌جایی اشکها و قطره‌های باران روی مژه هایم....

به سنگ شدن روی دیوارها.... زل زدن به دیوانگان شب نیاز داشتم....

به عراقی فکر کردن و تمنای وحشی کردن نیاز داشتم....

وحشی باش:
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
...
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می توان یافت که * هست

از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

نه. نه. نه.... شاید برای اولین بار نمیتونم خودم و حرفم رو نه در وحشی و نه در عراقی و نه در حتی حافظ پیدا کنم. حرف من ساده است: «اگر حرفی داری، حرف بزن. با من حرف بزن. با من، نگار طبیبیان، حرف بزن.» خستگی، نه برای من خوبه و نه......

والسلام.
*له شدم تا این مصرع جا بشه و نشد! من هم تیکه پاره‌اش کردم از وسط ماجرا!!!! اصل مصرع اینه: میتوان‌ یافت که‌ بر دل‌ ز منش یاری هست

No comments:

Post a Comment