Sunday, November 14, 2021

ناگهان حمله باد...

 و دلم تنگ است....

و تو چه دانی که دلم تنگ است...

و دلم تنگ است...

و تو دانی که دلم تنگ است...


شاید هم که دلم تنگ دوست داشته شدن است.......


فردا سر کار نمیرم... غم حمله کرده لامصب. Adam شنبه من رو ریخت به هم... و روزها و شبها کمک نمیکنند. اینکه میز هادی رو شکوندم کمک نمیکند. دعوای کشدار علی و آزاده و من و بروس وسطش بودن، کمک نمیکند. حضور س خوب است، بدنم خوشحالش است. اما کمک نمیکند. امروز حتی وسط رانندگی برای دیدن خونه، بدنم خوشحالش شد! ده سالی شده بود که اینطور نشده بود! اما کمک نمیکند. خونه پیدا نکردن برای خریدن، کمک نمیکند. عقب بودنم برای کار کمک نمیکند. اینکه کارم رو دوست دارم هم کمک نمیکند... نگاه کردن عکسهای یک ماه ایران و حمله دلتنگی، کمک نمیکند... نه... کمک نمیکند...
چه تاریکم امشب.
برم نقاشی کنم. یک نقاشی سیاه...


No comments:

Post a Comment