Wednesday, December 17, 2014

یه طوطی سبز کوچیک و یه فال گویای حافظ...

همین الان... یعنی دقیقا همین الان، دلم میخواست که نزدیک میدون ولیعصر قدم میزدم، یه طوطی سبز کوچیک یه فال حافظ برام جدا میکرد و میخوندم و راه میرفتم و تو دلم غر میزدم...
غر میزدم که چرا مردم جشن بیخود میگیرن... چرا کریسمس رو جشن میگیرن وقتی بهشون ربط نداره؟ بعد به خودم جواب بدم نمیفهمی یعنی؟ مردم دنبال شادیند...
غر میزدم که لعنت... چقدرررر هوا کثیفه...
غر میزدم که این شهرداری آخرش هم کاری واسه این موشهای تو شهر نکرد...
غر میزدم که این کفپوش پیاده روها رو چرا درست نمیکنن.... پس این بچه های فارغ التحصیل معماری و شهرسازی چیکار میکنن آخه؟
غر میزدم که نگاه کن، این ساختمون قدیمیها دارن خراب میشنها... هیچکی هم به فکر نیست...
غر میزدم که نگاه توروخدا مردم اینقدر افسرده شدن که اگه بی دلیل بهشون تو خیابون لبخند بزنی، بر و بر بهت زل میزنن که این دختره دیوونه است....
غر مزدم که این یارو ذرت مکزیکیش نیم سرده.... هیچی آخرش اون مغازه کوچولوی سر ظفر نمیشه...
غر میزدم که این پل چیه سر مدرس ساختن... گند زدن به خوشگلی اونجا...

همین الان... یعنی دقیقا همین الان... میفهمم که چقدرررر دلم ایران میخواد! خود ایران! ایرانی بودن.... ایرانی غر زدن... ایرانی، فال حافظ از منقار یه طوطی سبز گرفتن...

امروز همه چیز خوب بود. آدمیزادهای خوب، همه لبخند زنان... هوای خوب... کار خوب... امیدهای خوب...
و من با این همه خوبی همزیستی میکنم، که اگه نکنم زنده نیستم، ولی هنوز ته دلم با این خوبیها، بیگانه‌ام...
امروز شیرینی و شکلات هانوکا و کریسمس خوردم... کلی لبخند زدم و تبریک گفتم... و تمام مدت داشتم فکر میکردم برای عید، چیکار کنم؟

چند شب پیش تو خیابون تنها قدم میزدم... یه کار نه چندان معقول در شبهای تاریک و ترسناک بالتیمور.... توی یه خیابون خالی از سکنه راه میرفتم که یکهو یه موش از اون گنده ها از جوی اونطرف خیابون رمید به سمت من... مدتها بود.... مدتهااااااااا بود از دیدن موش اینقدر خوشحال نشده بودم... اگه اصلا دفعه قبلی وجود داشته باشه!!! خیابون خالی و رها شده بالتیمور، برای یک لحظه شد ولیعصر با کلی چنار دو طرفش و آدمهای رنگی رنگی و شلوغ و پلوغ و موشی که از اینطرف به اونطرفش توی غروب میدوید.... 

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد***هلال عید به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حج قبول آن کس برد***که خاک میکده عشق را زیارت کرد
مقام اصلی ما گوشه خرابات است***خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد
...
نمیدونم باید به اون طوطیهای سبز کوچیک حسودی کنم که پاهاشون با طناب بسته است و دنیایی غیر از شونه صاحبشون نمیشناسن... یا به اون طوطی های کم حافظه ای که پرواز رو بلدن و دنیا و جذابیتهای اینجا و اونجاش رو هم دیدن، اما یادشون نیست و شاید هم فرقی براشون نمیکنه که خونه براشون کجا بوده...


دیگه کمتر هم مینویسم...
طوطی فالگیر ما... مدتهاست شبها قبل خواب، ویلیام بلیک و اسکار وایلد میخونه تا خوابش ببره...

No comments:

Post a Comment